۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

فضولی هم حدی داره خانم!


خانم یا آقایی که شما باشید, الان نشستم در یکی از کافی شاپ های شرکت فخیمه ی ص ه ی و ن ی س ت ی(مواظب باشید یک وقت اینجا قهوه نخورید که واویلا!) استارباکس و فرانسوی می خوانم, آلبوم " جلسه ی سیاه" آقای تیرسن در گوش یک فکر سوی زبان فرانسه, رخ یار, بی جنبگی آدم های م ذ ه ب ی(یا کلا هر آدم با تابوهای فکری زیاد, این را می گویم چون من تابو ی چندانی ندارم, با من در مورد هر چیزی می توانید حرف بزنید و قطعا اگر حرفتان حساب داشته باشد پاسخی هم خواهید گرفت. بماند که دیشب نزدیک بود رابطه ام با یکی از همین آدم های م. به تیرگی بیش از حدی برسد. تقصیر من بود, باید حساب می کردم صحبت در مورد بعضی چیزها...بگذریم!), زندگی و اله وبله است. در این لپ تاپ وامانده را باز کرده نکرده یک خانمی آمد طرف من گفت: "کامپیوتر زندگی ما را نابود کرده آقا! یعنی چی که داری چت می کنی!" بعد اضافه کرد که خودش فقط خبر,خرید روزانه و طالع بینی زا با کامپیوتر انجام می دهد. آدم کم حوصله ای مثل من همان جا بلند می شد وسایلش را جمع می کرد می رفت, یا اینکه اصلا به آن خانم نگاه نمی کرد. یا اینکه نگاه می کرد و لبخندی از سر:"ترو خدا ولم کن, اول صبحی فقط تو رو کم داشتم انگار!" تحویل آن خانم می داد. که من دومی را انجام دادم. متاسفانه آن خانم ول کن معامله نبود و زل زده بود توی صفحه مانیتور ببیند من چکار می کنم, و بعد آهی کشید و گفت: "پسر من هم همین مشکل رو داشت.هی هی..." حالا من سعی می کنم لبخندم را نگه دارم و تمام حرف هایش را با تکان دادن سر و لبخند جواب بدهم. مردشور لبخند زدن اینها را ببرد. اول ها که آمده بودم اینجا فکر می کردم من چه جذابیت وحشیانه ای دارم که بعضی دخت ر ها در خیابان به من لبخند می زنند , به تدریج ثابت شد که نه آقا جان....نه تو خوشگلی نه اونها حوصله تو را دارند. بلکه اونها از سر بیکاری و کوچک بودن اینجا و توهم نایس بودن(همانطور که مثلا با سگ ها نایس هستند, دقت کنید که سگ اینجا حیوان بسیار محترمیست و لغت سگ در این خط هیچگونه توهینی محسوب نمی شود) , دوست دارند لبخند بزنند. ای مردشور لبخند اینها را...هنوز منتظر قهوه ایستاده کنار پیشخوان.
خانم جان برو دیگه...الان اگه دوستان بودند اینجا, چقدر می خندیدیم با هم!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

النی ...

النی النی النی النی...می خواهمت!


۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

لورکا, بعد از ظهر.

دریا خندید در دور دست.
تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
من آب دریا ها را می فروشم آقا
پسر سیاه, قاتی خونت چه داری؟
آب دریا ها را دارم من آقا
این اشک های شور از کجا می آیند مادر؟
آب دریا ها را من...آقا
دل من و این تلخی بی نهایت. سرچشمه اش کجاست؟
آب دریا ها سخت تلخ است آقا.
دریا خندید در دوردست, دندان هایش کف و لب هایش آسمان

صبح

صبح که بیدار شدم همه چیز عجیب خالی به نظر می آمد. احتمالا دنیا می خواهد انتقام سه چهار خنده ی ثبت شده ام را بگیرد.
صبح که بیدار شدم کسی با نوای نی انبان می خواند: "آی قربون بلندیت. آی..." سینه ام درد می کند. نه, اصلا می سوزد.
" انگار که خیلی محکم پک زده بودم یا چی...حالا از خودت بگو, خودت خوبی؟"
کلمه "عزیزم" را هم ته جمله اش اضافه می کند مبادا اول صبحی...
چه سخت انتظار می بایدش کشید
"عجب قهوه آبکی ایست.
-اوهوم."
شنیدن صدایش خوب است, یعنی اصلا گفتن جملات محبت آمیز...نمی دانم. باید چیز خوبی باشد انگار
. "در هر حال من بوی سیگارت را بیشتر دوست دارم, کی می آیی اینطرف ها.
-هوم؟ نمی دونم. نمی دونم..."
صبح که بیدار شدم...خودم را دوباره به خواب زدم. انگار بیدار بودن مسئولیت سنگینیست. نه, بیداری انگار وظیفه است.
"حالا هی بپرس حالم چطور است.
-خب دیگر نمی پرسم.
-مرسی.
-ای دوست هوای آن به سرم بود که به آرامی در بستری بمیرم.
این زخم را می بینی که سینه ی مرا تا گلوگاه بر دریده؟
-شال کمرت بوی تو را گرفته...
-لیکن دیگر من نه منم. و خانه ام دیگر از آن من نیست.
-لورکا...
-اوهوم."
سرفه می کند, می گویم احتمالا بخاطر سیگاریست که می کشد. جواب نمی دهد. اصلا مرا چه به سیگار او.
یکی خون می فشاند...
صبح...نه اصلا صبح هیچ اتفاقی نیافتاد. چهار دقیقه پیش تولد روزی جدید را جشن گرفتم. چهار, سه, دو , یک...
ای دوست! سبز تویی که سبز می خواهم.
چرا کسی برای این شروع ها اهمیتی قائل نیست؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

پایان

در میانه ی خنده ها, از هوش رفتم. چشم باز کردم به برفی بی امان. که آرام و نرم, سیر, با گرمایی عجیب روی صورتم می نشست. نوشتم عجیب اما هولناک بود. انگار چشم هایش بود که می درخشید. عرق روی پیشانی ام را پاک کردم.همه چیز سرد بود, و خلاصه در بی زمانی اتلاف. انگار هیچ چیز نبود.
" برف! آی برف! برف می آید"
سکوت عمیق بود و سکون سفید ,به عروج با چند تار مویش در نیمه شبی بی ستاره می مانست. عقربه های ساعت فرار کرده بودند و اکنون تنها سفیدی تن مرده ی او بود که زمان را به سختی بر ما می گذراند.پشت سرمان خط های مشکی از آسمان پایین می آمد.برف شدید تر می شد, از دور صدای چند نفر می آمد که با ناله ی باد فریاد بر آورده بودند:" تلف کنید ما را."
سکون خون پاشیده بر صحنه سخت بود. تماشاگران بی صدا کف می زدند. صدای هلهله شان به گوش نمی رسید. خون می پاشید بر صورت هایمان و آنها محکم تر...محکم تر...
شب قبل آسمان سرخ بود, مادر می گفت شب های سرخ به سفیدی اشباع فضا از زمزمه ی نرم و سردی هستند که روز بعد کودکان, سرخوش, بر شیب تندش دویدن سوی "پایان"را تمرین می کنند. عقربه های ساعت فرار کرده اند. حالا هیچ چیز نیست. هیچوقت چیزی نبوده. شاید بعضی روزها او گذر ثانیه ها را آنقدر می شمرد تا رویایش طعم اعداد آغشته به ابدیت...
کلمه ای نیست. از اینجا به بعد را نمی نویسم. تند می رفت, خیلی تند. نفهمید که در تاریکی اتوبان خالی و در میانه ی خنده ها از هوش رفتم. آینه ای روبرویم است. فضا از تعفن سفید تن های عریان دخترکان چشم سبز به زیارتگاه لاشخوران می ماند. در آغوشش گرفته ام.نامم را می خواند و زیر لب می گوید: " برف! آی برف! برف می آید."

-------
پی نوشت: موسیقی از سهبا امینی کیا. از این قطعه بسیار خوشم آمد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

شبی با فرید زکریا و مسائل دیگر

امروز بعد از یک هفته سکوت و بی استفاده ماندن موبایل, بالاخره به کسی زنگ زدم و خوشبختانه تلفن برداشته شد, چقدر خوشحال شدم. این از نکته اول.
خیلی اتفاقی یک بلیط برای سخنرانی فرید زکریا دستم رسید. زکریا از نویسندگان مجله نیوزویک است و نظریاتش هواخواه دارد. اگر اشتباه نکنم هنوز هم برنامه ی "زکریا جی پی اس" اش از سی ان ان پخش می شود. در کل سخنرانی خوبی بود. فرید زکریا دکترایش را از دانشگاه "ییل" گرفته. که جای خیلی خوبیست و خدا قسمت کند همه یک سر برویم آنجا. می گفت آمریکایی ها در طی این چند ساله به شدت به همه چیز مشکوک اند و این برایشان سخت گران تمام خواهد شد. 70 درصد مدارک دکترا را مهاجران در بهترین دانشگاه های آمریکا کسب می کنند. یعنی فکر و آفرینش آمریکا از مهاجران است. این نکته که بر هیچ کس پوشیده نیست. مسئله دیگر جهانی شدن و جهانی کردن است. می گفت :" این کشور موفق شده دنیا را به جهانی شدن برساند, اما خودش به سرعت دارد از این فرآیند عقب می ماند." اینکه الان مردم مشکوک اند به کلمه ی "مهاجر" در این حد که زکریا می گفت :" حتی من باید بگویم یک مهاجر هستم, یک مهاجر قانونی."
چیزی که من را اذیت کرد سخنان کسی بود که زکریا را معرفی کرد :" زکریا هم اکنون یک شهروند قانونی آمریکاست و به همراه همسرش در نیویورک(اگر اشتباه نکنم) زندگی می کند." آخر چرا پسوند "قانونی" را مطرح می کند؟ شهروند شهروند است دیگر.
نکته فوق العاده ناراحت کننده وجود نداشتن حتی یک نفر زیر شصت سال در تماشاگران بود, یعنی سر تماشاگران را که نگاه می کردی همه برق می زد از سفیدی و تاسی, بعد از اتمام سخنرانی هم همه سوار اتوبوس های خانه سالمندان شدند و رفتند...
آقاجان! این سخنرانی اصلا برای جوانان بود. همین چند جمله ای که نوشتم کافی بود که معلوم شود طرف سخن زکریا با جوانان بود, با نسل آینده. که آقا! دید باز داشته باشید, ببینید چه خبر است در این کشور و دنیا.

---------------------------
خیلی مسائل دیگر روی هم, امشب هوا عالیست.
عالی که می گویم یعنی من هفت هشت ماه پیش جایی در دو کیلومتری اینجا. یک شب از یک نفر خیلی خوشم آمد, و امشب دقیقا هوا همان حس را داشت همان بو و همان نم. تنها چیز کم شوق دانستن درباره ی دیگری بود. طرف که است. کجا می رود.
نامش چیست. چرا تلالو نور در چشم هایش اینقدر زیباست! و جدا می خواستم بپرسم. نگذاشت. انگار نمی خواست. نشد. انگار هیچ نباید می شد. کنارش نشسته بودم, از کسی خودکار خواستم. سه خط نوشتم که:
" در را که باز کردند ما هنوز خواب بودیم, و من به شبی فکر می کردم که آنها در را باز کردند و ما هنوز خواب بودیم. آن شب تو به آنها فکر می کردی که در را باز کردند و ما به هیچ کس فکر نمی کردیم. انگار آنشب همه چیز رویایی بود و آنها هیچ نبودند. همه چیز تاریک بود.انگاری سرمه بود بر چشم ها. آنشب فقط من بودم. تو, اما تو هیچگاه نخواهی بود...و در را که باز کردند ما هنوز خواب بودیم. سرد. سرخ. با آغوش های شکسته."

اینها را هنوز دارم. نگهشان داشتم, ارزش دارند انگاری. هوا سالی یک بار اینگونه می شود.دوست داشتم بخواندش, نخواند. نخواست که بخواند مرا.حالا که گذشته ولی امشب هوا عالی بود, عالی که می گویم یعنی من هفت هشت ماه پیش جایی در دو کیلومتری اینجا... و من شاید هرگز دوباره اینگونه ننویسم.
ت. می گفت سه سال دیگر همه اینها را قایم خواهی کرد(که یعنی خوب نمی نویسم.) خب ت. خیلی لطف دارد که امید دارد من روزی خوب بنویسم.
قطعا ایزابل و تئو ی آقای برتولوچی عاشقم خواهند شد! رویاپردازان استاد برتولوچی را ببینید.
.در هر حال...این هم از امشب.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

خاطرم...از لورکا و بامداد


عروس را بازوی آز با خود برد.
--------------------------------------------
تازه گاو نر به سویش نعره بر می داشت, در ساعت پنج عصر
که اتاق از احتضار چون رنگین کمانی بود, در ساعت پنج عصر
در ساعت پنج عصر, آی چه موهش پنج عصری بود.
ساعت پنج عصر بود در تاریکی شامگاه.
--------------------------------------------
خاطرم در آتش است.
خنده اش سنبل رومی بود و نمک بود و فراست بود.
چه خوش خوی با سنبله ها...
چه مهربان با ژاله.
و چه رعب انگیز.
اینک اما اوست, خفته ی خوابی نه بیداریش دنبال.
آه دیوار سپید اسپانیا

فدریکو!این شعر هرگز نباید تمام می شد.

David Lynch, I love you


آقای لینچ جنون که حد و مرز ندارد. روز و شب ندارد. اصلا قضیه این آهنگ و آن آهنگ نیست. قضیه دیوید لینچ نیست. ربطی به شاهراه گم شده ندارد. ربطی به مرد فیل نما هم ندارد. اصلا ربطی به موسیقی متن فیلم هایت ندارد. دیوید! باور کن چهار سال است هیچ چیزی به تو ربط ندارد. فقط همیشه هستی...خیلی مهمی کلا. ولی مهمتر از اینها هم هست:"زندگی"
همین سه سال پیش بود که در اتاق را قفل کرده بودم و نشسته بودم به تماشای "شاهراه گمشده" من در تو گم شدم آقای لینچ. ما در تو گم شدیم. همچنان که در هم. دیوید! از بهترین خاطرات من تعریف فیلم هایت برای اوست . همین روزها بود انگاری...طرف های خرداد. خیابان ولی عصر, شاید هم شریعتی. دوربین هم دستم نبود ولی :دیشب برای اولین بار به جادوی این قطعه, زنی مردش را بوسید. همین.
ارادتمند:
الف. , ب. , ت. , س., و بقیه دوستان
پی نوشت: به ما یاد داده اند خوشحال باشیم و فیلم های تو را تماشا نکنیم! اما از ما بر نمی آمد. خوشحال هم هستیم گاهی. این یک نامه گروهی یک نفره بود.


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

از این همه

از خودم. گشاد بازی. این گرما. سگ اخلاقی هایم. این همه درس. کتاب. فیلم ندیده. عکس نگرفته. چشم های باز مانده. خواب های آشفته. خبر های یکی از پس دیگری بدتر.تلفن های بی جواب, و یا آنهایی که جواب می دهم و بعدش کلی فکر و حرف نگفته باقی می ماند. از پشیمانی بعد از کلماتی که بر زبان می آورم. از این همه ابراز محبت. هجی کردن کلمات بی معنی. این همه کلمه فرانسوی که طعم گس عشق دارند. و دوباره از گشاد بازی هایم. سگ اخلاقی هایم. خبر های یکی از پس دیگری بدتر. از این دموکراسی که فقط برای قاب گرفتن ساخته شده انگار. از اینکه حتی فیس بوک هم ما را آشغال حساب نمی کند. از این همه ابراز عشق. از این همه خون که از رگ های دستش بر ترک های آینه جاریست. از خراش های کف دستم. از اینکه صدای ب. اینقدر غمگین بود. این همه خنده. از این همه ابراز محبت. از خودم. از گشاد بازی. این گرمای نفس گیر.سگ اخلاقی هایم. این همه...از این همه خسته ام.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

این آدم عوضی که من دوستش دارم...



Eddie Izzard را یکی از رفقای آمریکایی معرفی کرد. آدم جذابیست. طنزش تیز و تصویریست, همین است که من عاشق رنگ و صدا و تصویر از این آدم خوشم آمده. (آخ زیاد!)

انگلیسی ها خواستند هند را بگیرند. گفتنید چکار کنیم. آها, اینجا و اینجا مال ماست. بعد ویکتوریا شد ملکه هند. زنکه لک اته حتی یک بار هم اونجا نرفت. پل پوت چند میلیون کامبوجی را کشت. کسی بلند شد بگوید چرا کشتیشان؟ آخرش توی یک خانه. در حصر خانگی مرد. می دانی حصر خانگی یعنی چه؟ یعنی غذایت را می آورند و تو فقط باید تلویزیون تماشا کنی. چرا هیچی نگفتیم؟ چونکه مردم کامبوج بودن. به تخ ممون هم حساب نمی کردیم. اتفاقا گفتیم :"اوه...بذارببینم. کامبوجین؟ اوه ما که خیلی می خواستیم بکشیمشون. مرسی!" ولی اگر مردم ما باشن چی؟ اونوقت میشه...گلویش را صاف می کند و با لهجه بریتانیایی اش می گوید World War II
رفیق اشاره می کنند: Surreal Humor در ضمن ایشان یک سری فحش رکیک فارسی از اینترنت(جدا یکیش رو نشنیده بودم !) یاد گرفته بود و امروز یک سری از آنها را نثار من کرد. من هم به نوبه خود پاسخ در خوری به ایشان دادم. البته به زبان خودشان.

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

مرثیه ای برای خواستن

یک کلمه بود, با پی نوشتی به خط آبی, پشت نامه و سه نقطه که ره به هیچ نداشت :

مُرد.
برای خواستن.
با هرچه...


ادامه کلمات, اما انگار هنوز بکر بود؛ و سپید.

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

وحشت. سه بار

وحشت کرده ام. از صبح, ساعت یازده. وحشت تمام وجودم را گرفته. کنارش که بنشینم در آغوشم می فشارد. سرگذشت ایدی امین را می دیدم. کودک بود همین است که همه آدم های...
حالا چیزی گلویم را خیلی محکم فشار می دهد.اوگاندا یعنی وحشت.
_____
و بعد آرامش, با سایمون و گارفونکل. که می خوانند:
سلام تاریکی. لبخند بزن دوست من. دوباره به دیدارت آمده ام. لبخند بزن دوست من...

سوتی

خیلی اتفاقی یک فیلم هلندی بدون زیر نویس پیدا کردم و نشستم به تماشا. کارگردان فیلم "کتاب مشکی" ساخته بودتش. تمامش را ندیدم اما یک صحنه خیلی بامزه داشت:
پسری بدون اطلاع پدر دختر(حداقل چیزی که ما بدون زیر نویس فهمیدیم) دارد با دوست دخترش عشق بازی می کند که ناگهان زنگ در خانه به صدا در می آید.شلوارش را پا می کند و خیلی عصبانی می رود ببیند کیست. پستچی آمده. بسته را به سرعت می گیرد و می دود سمت اتاق. شلوار را در آورده نیاورده دوباره زنگ به صدا در می آید. داد می زند: نه! نه! نه! گل های توی گلدان را می اندازد بیرون و گلدان را بر می دارد و لخت پتی می رود سمت در, در را باز می کند و آب توی گلدان را می پاشد توی صورت طرف و یک داد هم می زند دریغ از اینکه اینبار دیگر پستچی دم در نبوده بلکه پدر دختر بوده که کت و شلوار پوشیده و آمده دخترش را ببیند.
نتیجه اخلاقی: از این کارها بکنید. برایتان خوب است. اما اگر یک وقت زنگ درخانه به صدا در آمد و شما خواستید از آن کارها بکنید لطفا یک شرتی چیزی بپوشید قبلش. با توجه به اینکه خب...خیلی منظره ی جالبی نیست. مخصوصا اگر از اهم اهم خاورمیانه باشید.
---
نتیجه اخلاقی 2: خداوند پاک است و پاکان را دوست دارد. لذا با آدم های فراخ معاشرت نکنید که آقتاب به آن درخشانی را تکه ابری می پوشاند!
نتیجه کلی: باورتان بشود یا نه. این مطلب نسبتا بامزه را فقط برای این نوشتم که بعد از خواندن "ماریا مرد؟" افسردگی مضمن نگیرید! یا اگر ذاتا افسرده هستید(تبریک می گم!) کمی لبخند بزنید. مخلص

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

ماریا مرده؟


...بودند.
همه چیز با همین شروع شد. سه نقطه همراه با یک کلمه بی معنی:"بودند".
آقای الف شعرش را تمام کرده بود و سعی می کرد لبخند بزند. یعنی جلوی اشک هایش را می گرفت. شاید به زور گونه ها کمی دیرتر فکر پایین آمدن به سرشان می زد و دیرتر شور می شدند. فکر می کرد در پایان , فضای خالی میان نقطه های ابتدای داستان پر از معنی شود. آقای الف پشت به آینه ایستاده بود و دوربین را اول سمت خودش و بعد سمت آسمان می گرفت. آقای الف به قهوه فکر می کرد, چرا اینقدر قهوه ای است. یعنی از شدت قهوه ای بودن سیاه شده. سه نفر روبرویش نشسته بودند. سعی می کرد لبخند بزند. چشمهایشان چقدر بی رمق است, رنگ ندارد. آقای الف با انگشت ها روی زانوی پایش یکی از قطعاتی که تازه ساخته بود را اجرا می کرد. آقای الف می خواست شعری که همین الان نوشته را بدهد دستش. اصلا چرا زحمتش را بکشد؟ خودش اینها را حفظ است. چند بار خوانده بودش. تهران-استانبول-برلین-پاریس- اینجا. اینجا کجاست؟ صدای سوت کتری گوشش را اذیت می کرد. گونه هایش گرم شده بود. سعی می کرد نگاهش نکند. یاد پنجره باز زمستان افتاد. کنار خانه شان. آن درخت بلند. کلی عکس به دیوار که همینجا توی اتاق سعی می کرد باز سازیشان کند.
خیلی از عکس ها گم شده بودند. یعنی قبل از اینکه برود خودش همه شان را سوزانده بود. همراه آرشیو روزنامه هایش." شرق" بود انگاری. عکس خیلی ها به دیوار بود. نمی شد. باید از شرشان خلاص می شد. برگ های درخت هر روز کمتر می شدند. مثل کلمات شعر او. رنگ شعرش آبی بود. رنگ خودکاری که ثبتشان کرده بود. یعنی اگر ثبت شده باشند. اگر توهم میان خواب و بیداری نباشد. از لحظه ای که "بیداری میان دو رویا" را نوشته بود. نه, نیمه کاره رهایش کرده بود. خیلی می گذشت. سه سال؟ نه...دو سال. چشم های اینها چقدر بی رنگ است. آقای الف توی پیکان سفید نشسته بود و داشت اتفاقات پنج دقیقه پیش را مرور می کرد. چرا نرفت چهار کلام حرف بزند؟ آن دختر خیلی چیز می دانست. مثلا رنگ آب پرتقال خوب را می دانست؛ کمی پر رنگ تر می شد موهای خودش.شاید هم کم رنگ تر. آب پرتقال چهار سال پیش خیلی چسبید. باورش نمی شد چهار سال گذشته باشد. همین چهار سال پیش خانم الف داشت دنبال کتاب دیوید هاکنی و یک لیوان خالی می گشت. آقای الف از شدت خوشحالی داشت بال در می آورد. خانم الف آقای ع. را می شناخت! یعنی می شد پیدایش کرد؟ رویش نشد بپرسد. آقای الف از درون آینه سه نفری که پشتش ایستاده بودند را دید می زد. اینها خارجی هستند؟ نه. آقای الف همیشه خارجی بوده, پس اصلا مهم نیست کجا باشد.نفس گرم کسی پشت گردنش را قلقلک می داد.
"چطوره بریم قهوه بخوریم؟
-چی؟
-حواست با من نیست.
-چرا..هست.یعنی نه. نیست. اصلا نیست. ببین مسائل الان پیچیده است. انتظار میره بفهمیشون.یعنی از تو انتظار میره که بفهمیشون.
-آره, شاید."
آقای الف سعی می کرد لبخند بزند. می خواست شعری که همین الان نوشته را بدهد دستش. اصلا خود او گفته بود داستانی با نام خودش بنویسد, چیزی که خودشان جزوش باشند:
"-ولی خوشم نمیاد.
-امتحان کن.
-می ترسم! مثل...مثل اون فیلمه. چی بود. آخرش خودش داستان خودش رو بازی می کرد. نیکلاس کیج توش بود. دیدی آخر فیلم رو؟ چطوری نقش زمین شد؟
-یادم نمیاد"
آقای الف سعی می کرد لبخند بزند. آینه ترک برداشته بود. پیشانی اش قطره قطره سرخ تر می شد. گفت خون روی پیشانی اش زیباست.
نامش چه بود. آها..ماریا. ماریا چرمینوا! هنوز تصور ماهی های مرده, کودکان تکه تکه شده ی تئاتر شهر شب ها بی خوابش می کرد. چهار سال چقدر زود گذشت. این دو سال چقدر زود می گذرد. چرا اسمش را عوض کرد؟ بس است. فرار بس است. ماریا چرمینوا
چند نقاشی اش را که نشانش داد می خواست همانجا بغلش کند. به همین سادگی. بعد با هم بروند یک شهر دیگر. جایی که هیچ کس نباشد.
"بابا ولش کن. قهوه می خوری یا نه؟
-نه. دستتو بده به من. از زیر همین مبل. ببین انگشت هامان به هم می رسد. همین کافیست.
-ماریا مرده؟
-آره. بیست-سی سالی میشه. ولی حالا ناراحت نشو. ناراحتی؟
-نه. چقدر این مبل کوتاهه. انگشتام بهت نمی رسن. خب....آها. اینطوری می شه"
آقای الف سعی می کرد لبخند بزند. کف دست راستش به طرز عجیبی روی دست راست او بود. حالا می شد خیلی راحت با انگشتانش بازی کرد. یا حتی نبضش را گرفت.ببیند اصلا زنده است. یا اصلا همه اینها دروغ بوده و آنها مدت هاست مرده اند. جرات نمی کرد ببوسدش. کلمات در هم آمیخته بوند. "لابد در خیالش به یگانه موجود مقدسی می مانست که لمس کردنش ذروه العروج را ثانیه ای باشد.". نه, شاید فدریکو بهتر بگویدش. فدریکو ی بامداد. که آنگونه به گلوله ی سربی ظلم بسته شد:
"من ندارم دل فواره ی جوشانی را دیدن که کنون اندک اندک می نشیند از پای. فورانی که چراغان کرده است میدان را از خون."
به شبی فکر کرد که ساعت چهار صبح با تب کنار او و خاطره ی بامداد سپید از خواب پریده بود و نفس نفس زنان گفته بود: "من مردم. به خدا! من همین پنج دقیقه پیش مردم. من رو کشتن...همونا...همه بچه ها...من مردم! همین پنج دقیقه پیش."
قطره های سرخ صورتش را زیبا کرده بودند. آقای الف سعی می کرد لبخند بزند. حالا دست راستش به طرز عجیبی روی دست چپ او بود. به سه نفری که ایستاده می خندیدند نگاه می کرد و سعی می کرد دست او را محکمتر بگیرد. می خواست شعری که نوشته بود را برایش بخواند اما نمی توانست. هر دوشان بر سنگفرش خیابان افتاده بودند.نمی توانست...حالا شاید نفس های آخر خیلی مهم باشند. او رفته بود...دوباره یاد بامداد افتاد. بامداد فدریکو؛که آنگونه مظلومانه...و چشم هایش را بست:
"مرگ به گوگرد پریده رنگش فرو پوشیده. هوا چون دیوانه ای سینه اش را گود وانهاده. چه می گویند؟ سکوتی بویناک بر آسوده است"
انگار نفس های آخر خیلی مهم بودند.


۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

...و دیروز

بپوشانمت به سرشکی بر رخسار.
ماندی و نماندی و پوشاندی هر چه بود.
"از تو آخر چه شد حاصل من."
---
...و دیروز آسمان آبی بود.