‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

با هم

اینکه نزدیک ترین آدم به من، کتک خورده و با کلاشنیکف تهدید شده و لباس هایش را به زور در آورده اند اصلا خوب نیست. صبح همه ی اینها را که می شنیدم خنده ام گرفته بود. بس که شیرین تعریفشان می کرد و من هم تازه از خواب بیدار شده بودم. دنیای من در میانه خوابالودگی، دنیای عجیبیست. می توانم به پست ترین و کثیف ترین چیزها هم از ته دلم بخندم و به هیچ جایم حسابشان نکنم. اما الان دلم پر است، خودش هم می گفت:" صبر کن تا چند ساعت دیگر"
بغض کرده ام. دلم می خواست با هم می بودیم، با هم کتک می خوردیم با هم می افتادیم زندان. با هم، مثل دختری که الان سمت راستم نشسته و به بیرون خیره مانده. اتومبیلمان به سرعت, زیر آسمان ابری, جاده ی سبز را طی می کند و او عین خیالش هم نیست که مدت هاست چیزی سمت چپ گلویم را می فشارد. قرار شده با هم برسیم لب ساحل, و بعد, من نابود خواهم شد. تا ابد، تا به سر رسیدن همه ی درد ها.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

از این لحظات کم گیر میاد

صدای او, مثل آوازی در گام می مینور بود. نه, شاید محزون تر...چه می دانم, من که هیچوقت از گام های موسیقی سر در نیاوردم!
این که نگاهی, لبخندی, صدایی, ترسی, یا حتی رویایی مرا به یاد او بیاندازد وحشتناک است.
یا سرفه ی دختری که میز بغل نشسته و با دوست پسرش لاس می زند که دقیقا یک پرده و نیم پایین تر از سرفه های او بود.
توی دلم گفتم: یعنی از اون بیشتر سیگار میکشه یا اینکه کلا صداش کلفت تره؟ اصلا چه ربطی داره. درست رو بخوان!
ویرم گرفته بود صدایش را بشنوم, نمی دانستم چطور سر صحبت را می توان باز کرد:
"هوای گرمیه خانم. نه؟"
اه, نه, باید طور دیگری جلو برد. تا ابد که نمی شود وضع هوا را جویا شد. می شود؟
دوباره سرفه کرد, دلم می خواست با هم سرفه می کردیم. ترکیب آتونال بامزه ای می شد. باور کن! همین آتونال بودنمان کار دستمان خواهد داد بنابراین باید بیخیالش شوم.
"شاید صدا و لمس نگاه ها بهتر از هرچیز دیگری باشد. مثلا حتی چشم بسته هم می توان گفت طرف چطور نگاهت می کند. سنگینی خاصی دارد. "
همه ی اینها را روی کاغذ می نوشتم مبادا یادم برود. مردی شروع کرد تند تند روسی صحبت کردن, سرم را برگرداندم دیدم رفقا با چشم هایی که برق می زد با مرد موطلایی صحبت می کردند. فیلشان یاد هندوستان کرده بود انگار. موسیقی را قطع کردم تا بشنوم چه می گویند و چند کلمه ای که می شود فهمید را بفهمم. رویهم رفته زبان زیباییست, موسیقی دارد.همین کافیست.
صحبتشان قطع شد. مرد موطلایی بلند شد و آمد طرفم, نگاهی به ورق ها کرد و با لهجه ای عجیب پرسید: شوما... ایرانی هستی؟
گفتم : بله, خوشوقتم! شما اهل کجایی؟
-من لهستانیم!
- چقدر جالب! فارسی از کجا یاد گرفتی؟
-خانمم ایرانی بود. لهجه دارم نه؟
- فارسی رو خیلی خوب صحبت می کنی! آفرین!
و بعد یکی از دوستان لهستانی بلند شد و سان فرانسیسکویی که من بهش یاد داده بودم را بلغور کرد:
"باهاش سن فرانسیسکو رفتم!"
مرد موطلایی خندید: " با تو؟ نه من با تو سن فرانسیسکو نمی رم!"
بلند گفتم: دایی جا ناپلئون؟؟ تو اون کتاب رو خواندی؟
لبخند زد و گفت: "بله."
و رفت.
کمی به همدیگر نگاه کردیم. پرسیدند فارسیش خوب بود. گفتم لهجه عجیبی داشت. بعد به نوشته هایم خیره ماندم و توصیف ناتمام.
بله, صدایش آوازی در یکی از گام های مینور بود. مثل چشم هایش.
صدای آهنگ را بلند کردم و خواندم: لا لا لای لای لای...کاتیوشا!
و این "کاتیوشا" تنها کلمه ای بود که از کل آهنگ می فهمیدم.
و باقی مسائل.
به دختری که کنارش نشسته بودم نگاه کردم. موطلایی, چشم های سبز,پوست سفید, و نگاه هایی که انگار همین الان جذب مسئله مهیجی شده که ته مزه توتون و قهوه را با هم دارد! تند تند روی کاغذ طرح می زد. پرسیدم: این طرحت... آخرش چه می شود؟
گفت: چشم های توست. که مثل آوازیست در یکی از گام های مینور! چه کار می کنی با خودت؟ چیزی بگو!
-هاها! بیا اینو تماشا کن.
-کیوسک, عشق سرعت.
نمی دانم چرا اصلا این آهنگ بخصوص را پخش کردم! شاید چون زیر نویس انگلیسی داشت. نمی دانم.
زیر نویس ها را می خواند, و لبخند می زد. توی دلم از هرکسی که زحمت زیرنویس گذاشتن را کشیده بود تشکر کردم.
-اه , این تهران شما بی شباهت به مسکو نیست ها!
تعجب کردم,مانده بودم چه بگویم.
خندیدم, و خندیدم....بی آنکه بفهمم چرا.



۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

تردید

مثل دختر های هجده ساله, هنوز چند صباح از مرگم نگذشته, سوار بر آهوی لنگ شهوت, بر رختخوابی می خوابد که هنوز بوی تن مرا می دهد. درست مثل دختر های هجده ساله.

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

من در نقش آقای ه.

وکیلم توصیفی بسیار ساده و مشخص از واقعیت دارد. هرچه که هست, هست.
به من می گوید: ” می دونم که ریده شده به قلبت ، ولی باید واقعیت رو قبول کنی.”
اما من از خودم می پرسم: ” یعنی همه اون زمزمه ها، عشق ها، زندگی ها، همه اش دروغ بود؟”
شاید باورت نشود, اما من, نه الان بلکه هیچوقت... باور کن, هیچوقت نمی توانم فراموش کنم. یعنی تخمی تخمی من دیر رسیدم و کاروان رفت, با تو, که دستهایت را دور شانه های ساربان لعنتی حلقه کرده بودی؟
نه, باورم نمی شود. نه الان, بلکه هیچوقت.

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

نگاه

نگاه های پراز پرسش آدمی که توی کافه به دنبال کسی می گردد که تا حال ندیده را دوست دارم. شاید اصلا رفقای اینترنتی بوده اند و حالا دفعه اول است که همدیگر را می بینند.

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

تو تا حالا با صدای ترومبون گریه کردی؟

"ما پهلوانان پنبه ایم.از بام تهران جسته ایم, هستیم, اما خسته ایم"
مگسی روی دستم نشسته بود. اول گذاشتم کمی برای خودش بچرخد, بعد خسته شدم و دستم را تکان دادم که برود. نمی پرید. بیشتر تکان دادم, محکم چسبیده بود به من, انگار که از چیزی ترسیده باشد و به دنبال کسی بوده که حمایتش کند. بیشتر تکانش دادم. سقوط کرد و افتاد روی زمین. دیگر تکان نخورد. مگس مرده بود.
من تاحالا مرگ طبیعی یک مگس را ندیده بودم. باورتان می شود؟ اینقدر که ما این موجودات را فقط و فقط به خاطر زشت بودنشان می کشیم, هیچوقت هم فکر نمی کنیم که آقاجان این بیچاره زندگی دارد.
روز اول ماه مهر, آقای مدیر یکی از همین مگس ها را کشت. به ضرب مشتی آهنین, که بر سر ما هم فرو آمد.
ما که مگسی بیش نبودیم برای تعالیم عالی آنها.
باورت می شود "مهر" آمده؟ دلم تنگ شده برای قدم زدن های طولانی توی خیابان شریعتی, و گنبد آبی و برگ های سبز, و جویی که آب در آن مثل زندگی, همیشه جریان داشت.
ماه مهر برای من همیشه آمیخته با کابوس و شیرینی بوده. از یک طرف همیشه در مدرسه غریب بوده ام و از طرف دیگر یک سری رفقا بودند, و هستند که مثل برادرانم دوستشان دارم. خرد مگسانی بیش نبودیم.
ما همیشه "آینده" بودیم برای آنها, پشتیبان مملکت و کسانی که باید "آینده" را بسازند. آینده ای که فقط جواز تخریبش را صادر کرده بودند!
آقای مدیر, رادیو, آقای ناظم و دیگران.
همیشه حالم به هم می خورد از جلادی که سر گوسفند را, روز اول ماه مهر, می برید.
خون, باورم نمی شد. خون می بارید بر آن زمین لعنت شده, و توی جو راه می افتاد, آرام آرام, طوری که پنج دقیقه مانده به مدرسه می فهمیدی که خون ریخته اند برای آینده ات. می دانی؟ این آینده, مضحک بود.
مزبله بود برای کلمات پیش پا افتاده , و مسلخ بود برای گوسفندانی که می چریدند. آرام و سرخوش.
"مهر, شاد و سرخوش,چست و چابک, می کنیم جان, زیر چکش, ترنم فحش, خنجر از پشت. چهره گلگون. بر پهنه ی فلات ایران."
_______________
باورش نمی شود, می دانم هیچوقت باور نخواهد کرد. دیگر از او و چشمانش می ترسم. گلویم گرفته. احساساتم را محکم قورت می دهم تا نفهمد.
"من تا حالا با ترکیب صدای ترومبون, ترومپت, درام, و چند خط شعر طنز, اشک نریخته بودم. تو چطور؟"
می خندد.
بخدا اینها همه از معجزات ینگه دنیاست. باور نداری. می دانم.