‏نمایش پست‌ها با برچسب مینیمال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مینیمال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

نتیجه اخلاقی

می توان یک مرده بود بر تخت بیمارستان, یا مادر مرده ای توی قبرستان.

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

دفعه اول

ایشون آقای * هستند. بعد توی گوشش گفت: " دفعه اول با موزیک این بود دیگه...یادته؟"
و دستش را کشید بر کمر دخترک که آرام می خندید.


۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

لذت

بی قراری زیر بارانی که بر پیکر هر دو مان یکسان می بارد؛ لذت بخش است.

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

تنها

مرثیه هایی برای آزادی، تنها دارایی های من.

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

مشکل فلسفی-منطقی

پدر زن احتمالی آینده من پیانیست بود, استاد دانشگاه, و یک آدم خیلی محترم. همسر احتمالی آینده من هم دختر خوبی بود, پیانیست بود ؛ مثل پدرش. زیبایی از چهره, و هنر, از هر انگشتش فوران می کرد. همدیگر را دوست داشتیم وپدرش هم من را. منتها این وسط یک مشکل کوچک فلسفی-منطقی اذیتم می کرد. آینده ی احتمالی من وجود خارجی نداشت.

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

حقیقت

هرجاکشی هستم, باشم. آسمان مال من است.

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

نکته

نیکوتین را نباید به عنوان ویتامین مصرف کرد.

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

رویای خیس

نمی دانست که من, هر شب, با لباس خیس به خواب می روم تا با رویاهای لب چاه یکی شوم.

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

اتوبوس: چهار مینیمال

نعش یکی توی اتوبوس جا ماند , و خاطره اش رسید به خانه.حالا توی آینه به خودش خیره مانده و ثانیه ها را می شمرد که روی هم تلنبار می شوند.
____
کنار هم نشسته بودیم, او از پنجره بیرون را تماشا می کرد, و ماشین هایی که آرام آرام از کنارمان می گذشتند. با انگشتانش بازی می کردم و فکر هایم را بلند بلند برایش تعریف می کردم. پیرمرد روبرویمان نگاهی به ما کرد و گفت: موقع عشق بازی حتی لبخند هم نزنید! اخم بکنید, مخصوصا تو-و با انگشتش به من اشاره کرد- س ک س ی تره!
____
این معصومیت, و انتظار, مرا به خنده انداخته. جدی می گویم.
____
نعش یکی توی اتوبوس جا ماند , و خاطره اش رسید به خانه.حالا توی آینه به خودش خیره مانده و ثانیه ها را می شمرد که روی هم تلنبار می شوند.
بعد این چند عصر فاصله, از دیدن دوباره ی چهره اش می ترسم. یا حتی نگاهش, که بی قرارم کرده. اینها همه رویاست, که مثل سگ هار به دنبالم افتاده.

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

My hot date

یه جورایی خیلی بدشانسیه وقتی قراره با خوشگلترین دخترشهر برکلی پاشی بری بیرون, بعد روز قبلش یک تبخال گنده پشت لبت سبز بشه, نه؟

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

Heartbreak

مشترک مورد نظر در دسترس نخواهد بود, خواهشمندیم دیگر با این شماره تماس نگیرید.

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

وان نایت استند

یعنی وقتی من پرسیدم که سیگار می کشی یا نه.یعنی وقتی به این جمله خندیدی و صورتت مثل آتش زیر خاکستر, سرخ و سرد بود.
یعنی پسرانی که در آینه پشت سرت می خندیدند, و دلقکی با کلاه بوقی منگوله دار که روی رودخانه ی وولگا پارو می زد. یعنی ناله ی آمیخته با سرفه ی ساعت, و چشمان درون قاب عکس که به تو لبخند می زد. تویی که باورت نمی شد چقدر ثانیه شمردم, و سعی کردم گذر این روزهای تابستانی را نفهمم, که فاجعه بود برای آن همه ای که سبز بودند, رنگ چشمانت. حالا برای خودت می گویم که حساب کنی. هشت میلیون ثاینه از آخرین باری که دیدمت گذشته و تو برنگشتی. مسافر شهر سرد. شاید دلت اسیر آینه ها شد دوباره, یا نگاهت با نگاه غاز ها- که آرام آرام از فراز شهر می گذشتند- گره خورد. یعنی جنگ کی تمام شد؟ یادت هست؟ یادت هست؟
دوستت داشتم, اما هیچ وقت باورم نمی شود که به اینجا رسیده ایم.

پی نوشت: روز نهم از ماه نهم در سال نهم ااز قرن بیست و یک هم چیزی بود مثل بقیه روزها. نبودید ببینید اینجا چه غوغایی کردند بر سرش. روزمرگیست دیگر. سرآخر همه چیز می رود توی تقویم. مثل خود تو.

۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه

کثافت کاری

پنجره ها پایین بود.
از بلندگو های ماشین صدای کسی می آمد که می خواند:" کسی چیزی نگوید, کسی فریاد نزند. یک شب دیگر است, یک شب معولی. یک شب دیگر در نانت"
پسر بلند بلند خندید که:
" پس پیداش کردی ها؟ این روس ها آسونن. همه شون. اینه که انگار پدر مادراشون می خوان زود آبشون کنن برن. ایرانیا هم دارن اینطوری میشن...آره بابا."
ته سیگارم را پرت کردم بیرون.
حالا دیگر آکاردئونیست بیدار شده بود وآوازه خوان همچنان می خواند.کسی فریاد نمی زد.
شب های نانت طولانی اند و ملال انگیز, آدم هایش هم.
آزادی زیباست. آزادی زیباست. اگر بفهمی اش.
...و موسیقی ناگهان قطع شد.
آهان! اونوقت شما به دوست دختر من میگین "ج ن د ه" ؟
پنجره ها پایین بود.
و موهای طلایی اش...
"آره, حالا غیرتی نشو جان مادرت."

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

بخورد توی سرش

طرف افسرده اس, میگه آرتیستم.

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

چند بدم؟

صاف توی چشمان سبزش نگاه کردم و گفتم: "چند بدم کودتام کنی؟"
ریز ریز خندید و گفت : "اوی اوی...موش بخوردت."

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

وحشت. سه بار

وحشت کرده ام. از صبح, ساعت یازده. وحشت تمام وجودم را گرفته. کنارش که بنشینم در آغوشم می فشارد. سرگذشت ایدی امین را می دیدم. کودک بود همین است که همه آدم های...
حالا چیزی گلویم را خیلی محکم فشار می دهد.اوگاندا یعنی وحشت.
_____
و بعد آرامش, با سایمون و گارفونکل. که می خوانند:
سلام تاریکی. لبخند بزن دوست من. دوباره به دیدارت آمده ام. لبخند بزن دوست من...

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

ت....و

یک سال است می خواهم نوایی را بیابم که با آن بشود تو را توضیح داد.
----
پشت دستم مثل همیشه از بهت سهمگینی موسیقی تو خیس است.
----
پی نوشت: دارم فکر می کنم امروز ممکن بود مقدمات اخراج من از دانشگاه فراهم شود. خوشبختانه نشد.
----
پی نوشت 2: نوای تو را یافتم! دلشدگان!
دلشدگان داستان من, تو, او...داستان ماست! صحنه صحنه فیلم و ذره ذره موسیقی اش... بهت زنگ زدم که از این کشف بزرگم با خبر شوی, مثل همیشه نبودی. بوق بوق بوق...بی قراری پایان ندارد.
"...ترسم صدای پای تو, خواب است و بیدارش کند."

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

بازی بزرگان

چرخ زدیم.چرخ زدیم, با پتک بر سرمان کوباندند تا بیست امتیاز کسب کنند و ما را بفرستند ته گودال

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

.....

بعضی هایشان را, یعنی اکثرشان را خودم گرفته ام. دیگر مثل شراب چندین ساله خوش طعم شده اند.

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

____

من دیر رسیدم. من دیر رسیدم. من دیر رسیدم.
من نه به دیدن سقوط او...
نه به سرخی آن شب...
نه به بازگشت...
به هیچ نرسیدم.
...
او کشته شده بود.