‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

النی ...

النی النی النی النی...می خواهمت!


۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

کوییز

خدمتتون عرض کنم , سر کلاس "مقدمه به مهندسی" نشسته بودیم. آقای استاد یک سوال پرسیدند که ما می بایست جوابش را روی یک سری فرستنده های کوچک( بهش می گویند کلیکر, ابزاریست برای راحت کردن کوییز ها و اصولا اگر هر جلسه ازش استفاده شود یک نوع حاضر غایب کردن هم محسوب می شود) به صورت گزینه ای جواب می دادیم. آقای استاد یک سوال پرسیدند که جوابش دو گزینه بیشتر نبود. خوبی این وسیله این است که بعد از سوال, آمار پاسخ ها هم روی صفحه می آید جلوی چشم دانشجویان. خلاصه در این سوالی که جوابش دو گزینه الف و ب بیشتر نبود یک سری افراد(بخوانید یک سری حیف نون) روی کلیکر هایشان گزینه های ج و دال را فشار داده بودند. یعنی گزینه هایی که حتی داخل سوال هم نبودند. آقای استاد یک دقیقه ای با حیرت به تخته نگاه می کردند. همچنین یاد یکی از معلم های هندسه افتادم که به جای کوییز می گفت "کوزک"...من هنوز در حیرتم!
همچنین یاد آن پسری افتادم که جلوی معلم سکه انداخت...به قول یکی از دوستان آن پسر را باید از آنجایش آویزان کرد. نکته عجیب تر اینکه من به دلیل خواب آلودگی شدید این قضیه را با کمی لبخند تعریف کردم که به نظر اصلا حرف لبخند داری نمی آمد. در هر حال...دوباره مثل سگ خوابم می آید.

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

ای آقای من...ای نفس من بیدی تو

ای آقای من. سرور من. مدل لاغری من. همه زندگی من. آرشیو موسیقی و فیلم من. کلام من... دیر زمانیست زیارت نشده ای آقا. دیر زمانیست.
بعد می دانی مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که مطمئنم سالها باید در انتظار دیدنت اینجا باشم.
____
پیام خطاب به چندین "آقا" بود.
بروید خوش باشید عزیزان که خیلی تحویل گرفتمتان.

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

بوسه ی تاریخ

احساس می کنم به بازی گرفته شده ام. من و بقیه موج سواران نسل من نتیجه ی احساسیم, و اینگونه خواهیم ماند. از بی هویت شدن احساساتمان می ترسم. سه بار این کلمه را آوردم که بدانید چقدر برایم مهم است. آری, به بازی گرفته شده ام.نمی خوانی که...نخوانده ای. لعنت بر این بازی تلخ. لعنت بر این کلمات دم صبح. لعنت بر این نفس ها. سه بار این کلمه را آوردم که بدانید چقدر برایم مهم است. بهتان خورده ام, مدهوش, آشفته. چکار کنیم...بوسه های تاریخمان کم است.

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

برای سی و پنج درجه زیر صفری ها

ای تو که داری در سرما جان می دهی و بخاری روحت شوپنیست که هر دو عاشقش هستیم. ای تو که هیچ وقت دیدگانم به دیدن رخ چون کلاویه سفید پیانو ات روشن نگشته اند... بنده موضوع گشاد بودن شما را نمی توانم تایید کنم. تکذیبش هم نمی کنم. خوب است اعتراف می کنی.
هنوز هم مینیمال هایت را دوست دارم.
پاشو بیا اینجا خانم. برو بچه ها را هم بردار بیار.

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

گلاس.تارکوفسکی.آرتمیوف

چه سخت گذشت بر ما آن روزگار. چه سخت پیدا می شدند این فیلم ها, زیر کوه بودند انگار. ما هم همه از نسل فرهاد. با چه حرص و ولعی تارکوفسکی می دیدیم! چه عشقی بود تعریف کردنش برای یکدیگر زیر باران. بعد امتحان نهایی خیلی آرام مسیر خیابان شریعتی را قدم می زدیم و من تند و تند از "جاده گم شده" دیوید لینچ تعریف می کردم و از هراس هایم. از اینکه نکند یک روز همه اینها از دست بروند. این آدم ها. به خیالمان جهان در دست هایمان بود با این فیلم ها...پنج شنبه ها که توی تاریکی می دویدیم توی آن حجره پیش آن جوانک. فیلم بار می زدیم و می آوردیم خانه. چه عشقی داشتیم آن روزگاران! بر زبان آوردن این جملات آن جوانک که " پاراجانف آخر عمری زد به سرش" چه لذتی برای ما داشت. می دانی...هنوز که هنوز است فیلمی از پاراجانف ندیدم. دوستی قطعه ای از فیلیپ گلاس را فرستاده بود. لینک به لینک جلو رفتم تا رسیدم به این آهنگ که ناگهان صحنه اول "سولاریس" تارکوفسکی را به یادم آورد, و بعد صحنه آخر "نوستالژی" اش را...ادوارد آرتمیف چه گلی کاشت برای تارکوفسکی. خودش هم آنشب می گفت. که :" این آدم خیلی اذیت می کرد!"
آرتمیف موسیقی اصلی سولاریس را روی یکی از قطعات باخ ساخته بود. گلاس هم روی باخ و موتزارت کار کرده...پس این شباهت ها بی دلیل نیستند.
می دانی...دارم توی "نوستالژی" تارکوفسکی زندگی می کنم , و صحنه آخرش که اشک هر دوتامان را در آورد...با آن دانه دانه های برف که پایین می آمد و آواز های مادر...و دختری که از آن دورها صدا می زد نقاش مرده را. یاد شمعی که تا ابد میان دو طرف محراب چرخید تا بالاخره بدون خاموش شدن روی طاقچه جا خوش کرد, و این ها همه مرگ تدریجی خاطرات نقاش بودند.
دو آهنگ را گذاشتم اینجا. قطعه فیلیپ گلاس برای فیلم "کویانیسکاتسی" ساخته شده...و قطعه آرتمیف هم برای سولاریس.
قطعه آرتمیف زمانی موسیقی کابوس هایم شده بود.الان هم گاهی موقع قدم زدن در ذهن مزه مزه اش می کنم تا تمام شود.


۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

قلب زمستانی(خواستن, این گه ترین واژه روزگار)


نگاهش پر است. نگاهش زیباست. آبیست.سفید است. سرخ است.
تنهاست. نمی فهمد. زی...
ده بار صحنه را تکرار می کنم, ده بار دیگر...ده بار دیگر. دیوانه می شوم.
نمی فهمد.
___
پ.ن: هرچقدر زور زدم بگویم, نشد. نشد...آخر سر خودش گفت که از این دنیای وارونه ی بی سر و ته و بسته و...که دورمان ساخته ایم خسته شده. خواستم...
"خواستن"
این گه ترین واژه ی روزگار.
ولی نشد.
____
پ.ن 2: گفتم نمی شود. گفت دیگر صحبت نکنم. گفت حتی نگاهش هم نکنم. خسته شده بود. از آن کتاب فروشی (که عجیب دلم برایش تنگ شده) زد بیرون. تاکسی گرفت و رفت. پژو بود, با یک راننده اخمو.
____
دیگر هیچ وقت همدیگر را نخواهیم دید. این مرا عذاب می دهد.
دختری پشت کلکسیون پینک فلوید...با آن برق عجیب چشم هایش که می گفت :"سید برت...عالیه!"
جلد آلبوم را ازش گرفتم:Syd Barret: Opel
چقدر می خواهم ببینمش. اسمش را هم نپرسیدم. اه...شاید آن مرد ریشو بداند.
خواستن, این گه ترین واژه ی روزگار.

۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه

من

خودم. مثل دلم. مثل لنز دوربینم.
________
اصلا "من" کیست؟ یک عوضی ایست که یک جای کله من نشسته و دارد زور می زند که به من بفهماند که "من" من است.
________
زمین عریان مانده
از تو
و دیگری
و سرمایی که از دوردست صدا می زند مرا.
فانوس به دستانی که سرخی خونشان دنیای مرا به سیاهی زلفان تو کرد
________
صدا می آید امشب
________
بعد از دو قدم آنور تر سنگی پرت شد.
________
نفس بکش. نفس بکش....تند! تند! نذار این سهمیه قطع بشه.
تلالو خون. بر جام می.
________
همه چیز چقدر خیس است.

اصلا بگذریم.

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

برای نیمه شب( که امروز صبح...)


همین الان, یا نه...همین پنج دقیقه پیش بود که او از کنار پنجره ی شیشه ای کافه رد شد. کسی که یک سال و نیم پیش جان از من ربود. حالا خیلی راحت آمد از کنار میز من رد شد و نشست چهار میز آنطرف تر. باورم نمی شد در این مدت زمان هیچ تغییری نکرده باشد. هیچگاه نامش را هم نپرسیدم. هیچ چیز برایش ننوشتم. هیچ عکسی به نام او در من ضرب نخورد. جلوی خط وجودش هیچ چیز نیست. خالی.گنگ.مثل رویاهای دم صبح که با ناله ای به کابوسی شوم, پر از سنگ های خرد شده و آینه های سالم مانده, بدل می شوند. گاهی فکر می کردم نکند تمام صدا ها و کلمات پررنگ هستی در این زن خلاصه شده باشند, که سراسر سکوت است.مثل فاصله های تلخ میان هر نت یک والتز, که دور از چشم دیگر نت ها, موسیقی شوم خود را می سازند. او آمد. و من همراهش, چرخ زدم بر افلاک. روی هرچه هست و نیست. روی هستی این همه نبودنی ها.روی اوج هر موسیقی ای که بر می خیزد و تن های برهنه از زندگی دیوانگان را به رقصی جنون آمیز وا می دارد.
من از صبح می ترسم. من از نور, من از این هوا,من از...
نه, این من نیستم. من این ها را ننوشتم. او نوشت. او که تلالو عبورش از دری که به صبح می رسید, آهسته و پر سر و صدا آشفته ام کرد.نه, این من نیستم. من این ها را ننوشتم. او نوشت, که من از طعم رنگ هایش...
کلمات, کلمه کلمه ناپدید می شوند. انگار دیگر توان توضیح ندارند, لابد دیگر خسته شده اند. آنها هم رفتند. رفتند تا مرا در میان هذیان حزن صبحگاهان , در میان انسان ها و به حال خود, وا بگذارند:
نه م ن ای ن ه ا را...
من...
ننوشتم.
او ن و شت.
که رفت...

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

م.م

قیافه مجید محمد کاملا آمریکاییست.
پرسید: اهل کجایی؟ جواب دادم ایران...گفت پدربزرگ من ایرانی بوده. و بعد ادامه داد, اهل سیستان و بلوچستان. می خواستم بپرسم پس تو چرا سیاه پوستی...که ادامه داد:
پدر پدربزرگم از سیستان به لندن رفته بوده. آنجا طاعون گرفته و مرده. پدربزرگم مجبور شده از سیستان به کنیا و بعد از آن به اوگاندا برود. آنجا مادربزرگم را دیده...گفت پدرش از دست شورشی های اوگاندا فرار کرده آمریکا(نمی دانم چرا همه به آمریکا فرار می کنند.
خودم مگر به کجا فرار کرده ام؟ من همینطور در حال فرارم. از همه جا. اینجا هم آرام و قرار ندارم...زندگی به کجا می رود؟×نویسنده)
عکس های تهران را نشانش دادم. (راستش بهش گفتم من مدتی سیستان بوده ام. اما عکسی نشانش ندادم.) جواب داد: پس تهران شهر پولداریست.
می بینم همه چیز کفر من را در می آورد. این طرز نگاه های بد و کوته بینانه. آخر مرد حسابی...ما هزاری هم پولدار باشیم. درست است نکته بسیار مهمیست اما چرا صاف سراغ پولداری یا بی پولی می روی؟ چرا از فرهنگ چیزی نمی پرسی؟ چرا نمی پرسی چند تا موزه در تهران هست؟ چرا نمی پرسی چند تا فیلم خوب توی فلان سینما دیدی؟ چرا نمی پرسی من توی کدام خیابان عاشق کدام آدم شدم؟
چرا...
چرا...
.............
پ.ن: می دانم که پول زندگی را می گرداند. اما زندگی پول نیست.

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

شبی با یک آقای خیلی شیک


جای همه شما خالی امشب با مهدی جامی به همراه تعدادی از دوستان شام خوردیم. تا حالا مهدی را ندیده بودم ولی خیلی تعریفش را شنیده بودم.(که شامل خواندن وبلاگش, دیدن یک آلبوم عکس و یک فیلم چهارده دقیقه ای می شود) نامش من را بر می گرداند به خاطرات یک سال و اندی پیش, که شب های امتحان روی مبل سبز رنگ لم می دادم و به خیالم درس می خواندم( در حالی که رادیو زمانه گوش می دادم.)
خیلی دوست داشتم ببینمش, این بود که از محل خودمان آمدم برکلی که همراه بلوط و بایرام خدمت حضرتش شرفیاب شویم. گل بگوییم و گل هم بشنویم , تکه نان خشکی در جوی آبی بزنیم و یاد مصاحبان شیرین کام کنیم و پرستو های رفته را ندا زنیم که ای رفتگان مرزهای دور, هین سوی خانه باز آیید! ...( با صدای آقای سهیل که فامیلیش هم یادم رفته. چه سیبیل نازی دارد این آقا سهیل...)
سه ساعتی در راه بودم. چه کنیم! علاقه است دیگر. د.
زمانه نوزاد بود. من جوان. هر دو مان پر از خیلی چیز هایی که زمانی قرار است جالب تر بشوند. حیف, نشد خیلی از کارها انجام شود. این را در مورد هر دو موضوع عرض می کنم. حالا من که هنوز جوانتر از این حرف ها هستم که اصلا بخواهم با لغت "افسوس" بازی کنم. اما در کل...لغت خوبیست. همینطور از روی هوا نیافتاده در فرهنگ لغات ما.
اما کنار افسوس. همت هم می آید...همتی که با آن بخواهی کار را ادامه بدهی, جلوتر بروی به قول فرخ بولسرا(فردی مرکوری اینور آبی ها)
Show must go on
...
پ.ن: راجر واترز هم در آلبوم دیوار یک ترانه با همین مضمون ذکر شده دارد.
پ.ن 2: الان عکس ها را شمردم. هفتاد عکس گرفته ام که چند تایش خیلی خوب در آمده. از جمله همینی که مشاهده می کنید . از صبر و تحمل مهدی خیلی متشکر هستم.
پ.ن 3: خانه به شدت سرد است. چیزی حدود ده یازده درجه سانتیگراد. بابا جون هرکی دوست دارید این بخاری را روشن کنید. آخر بابا پدر آمرزیده ها...من مهمان هستم مثلا! خوشتان میاد شما هم بیاید از کالیفرنیا تهران یا تبریز اونوقت ما کولر و بخاری روشن نکنیم براتون؟ انصافه آخه؟ من دارم یخ می زنم!

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

بادکنک فروش

بیست سالی بیشتر نداشت.گوشه ایستگاه ایستاده بود و بادکنک می ساخت. جواب سلامم را داد.پرسید آیا غیر از انگلیسی زبان دیگری صحبت می کنم یا نه. گفتم ترکی. به ترکی پرسید:حالت چطور است؟ پرسیدم از کجا ترکی یاد گرفته, گفت از مشترهایش. گفتم اهل ایرانم. خوشحال شد. گفت سلام. حالم را پرسید, لهجه غلیظ انگلیسی اش توی ذوق می زد. گفت فارسی را هم ازمشتری هایش یاد گرفته. برایم یک لاک پشت درست کرد...گفت : فارسی...لاکپشت؟ گفتم آره...لاکپشت.
مانده بودم چه جواب بدهم. داشتم فکر می کردم ما چرا سالهای سال است مثل لاک پشت شده ایم؟ همین من. همین کسی که اینها را می نویسد. خودش توی لاک خودش بدجور اسیر است. وضعیت همه مان این است. گفت پول مدرسه اش را با بادکنک ساختن در میاورد. عکس لاک پشت را هنوز نتوانستم بگیرم چون دوربینم جای دیگریست.
خواستم صحبت را عوض کنم...کتابی که دستم بود را نشانش دادم. طراحی های مت گروانینگ. نمی شناختش. گفتم سازنده سیمسون ها...خندید. بازش کرد. مانده بود چرا همه چیز کتاب سیاه و سفید است. در دل پاسخ دادم: همه چیزمان سیاه و سفید است عزیز! تو شاید روی مرز ایستادی و نمی فهمی.
جملات را بلند خواند: فکر کن توی تخت خوابیده ای و معشوقه ات کنار توست. قلب هایتان با هم می تپد. تو در بهشتی...از این بهتر نمی شود. پس حرف مفت نزن و موقعیت را خراب نکن.
خندید و کتاب را بست. گفت : خواهش می کنم...اوه نه. خداحافظ!
او رفت و من هنوز در خم لاک پشت بودنمان مانده ام. لاک پشتش قشنگ است. من هم خوبم. همه چیز...
می خواند:
Don't you know life turns me? I am nowhere. You never noticed, you were so sure. Don't you know life turns me? always wants me...i

۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

برای پرنس میشکین . ناستاسیا فیلیپونا


زمانه ایست غریب,غریب تر از هر لحظه در داستان های داستایوفسکی...یا شاید هم نه.شاید مثل کابوس های بعد از ظهر هایم, شده ام پرنس میشکین و هر لحظه انگار قرار است نقش زمین شوم.خانه ای که آنها درش بودند...مال خودشان بود؟ کی خریده بودند؟از کجا؟ مگر زمین مردم بیچاره سنت پترزبورگ نبود؟ مگر خودش در سرمای مسکو (موقعی که از مجلس عروسی فرار کرد) نمی لرزید؟ پرده های خانه شان که اینقدر زیبا بود و من هر روز کنار آنها عبور نور بی مفهوم کلمات او را مشاهده می کردم چه شدند؟ناستاسیا چه شد؟ اصلا دفنش کردند؟ یا همانجا روی تخت پوسید و رفت؟اصلا ناستاسیا هرزه بود؟مادام بوواری هرزه بود؟حالا هزاری هم با ادب باشم و آن کلمه را نگویم... بعد دست روی گونه های خودم بکشم و جملاتی را که زور زده ام در گلو مثل بغض خنده دار کودک هشت ساله نگه دارم با اشک هایم هجی کنم نتیجه ای عاید ما نمی شود.آخرالامر ناستاسیا فیلیپونا را می پیچند توی ملحفه خونی و پرنس میشکین دچار حمله صرع می شود..مگر خودش نمی گفت که می ترسد یکی از همین روزها,میان تلاطم یکی از همین آشفتگی های دریای ذهنش واقعیت را فراموش کند؟مگر خود او نبود که همین طور خیره به کفش های سفید ناستاسیا ماند تا او از مجلس عروسیشان فرار کند؟
مگر خودش نبود؟
بعد که گونه هایم گرم تر می شود,عبور گرم خطوطی را از روی گونه هایم حس می کنم و آهسته می گویم بله! ناستاسیا فیلیپونا مرد.بعد از پدرش.قبل از من...و شاید خیلی قدیم تر ها در کودکی احساسس خودش
.ناستاسیا مرد
چرا اینگونه شدیم؟ آخر چرا؟

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

اندر احوالات

عرض شود که...حال غرییبست.اوه نه قبل از اینکه آه و ناله و ننه من غریبم بازی فلسفی را شروع کنم یک نکته ای به عرض سرور گرامی برسانم.کافه پیانو را بخوانید,نه اینکه من خوانده باشمش ها! نه! اتفاقا هنوز نخواندمش.ولی به نظر کتاب خوبی می آید.
خوب حال که پیشنهاد را به سمع و نظر رساندم برویم سراغ ننه من غریبم بازی فلسفی
حال غریبیست یا شاید هم حال قریبیست یا اصلا حالشو ببر بابا!
نه ...آخر همینطور که نمی شود راه بیفتی خنده هم مثل بند تنبان اخوی(که گه گاه می خورد به صورت و بعضا جاهای دیگر) دنبالت
بیاید.مرد حسابی بشین سر درست.یعنی چی که...بگذریم ولی خودمانیم اول صبحیه حال فلسفیدن نیست! و باید به سمع و نظر برسانم
که...آقا اول صبح شیرینی نخورید(مخصوصا اگر معده مبارکتان حساس است)
....
حالا ببینیم نتیجه عشقه بودنمان چه می شود(درست خواندید.)

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

اندر احوالات جناب گل فروش

خدمت شما عرض شود که چند روز پیش نشسته بودم در ایستگاه قطار شهری...آن هم چه قطاری,باید مدت نسبتا زیادی منتظرش بمانی تا یک چیز سفید و درازی که اسمش قطار است جلویت ظاهر شود
مدتی بود آنجا نشسته بودم , منتظر آقای چیز سفید
اما انگار انتظار بی فایده بود ,صفحه های کتاب را آرام ورق می زدم و کلمه ها را می دیدم که مثل مورچه های گرسنه همه جا پخش بودند
تا اینکه دیدم کسی می گوید
Excuse me,sir.
دسته گلی به سمت من گرفته بود گفتم
Thank you,i don't need them.
جواب داد
How about some roses for your girlfriend?
گفتم که خیلی متشکرم ...اشتباها این جمله را اضافه کردم که
I don't have a girlfriend.
گفت
How about some roses for your mother?
در دل گفتم,ای بابا اصلا به تو چه؟؟ مادر خودمه.
...
مرد با حالتی عشوه گرانه پرسید
How about your boyfriend? do you have a boyfriend?

ماشالله رو که نیست که...سنگ پا هم جلو این آقا کم می آورد
....
دیگر هیچ نگفتم ,مرد گل فروش پوزخندی زد و رفت

۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

زنده بودن خود منازعه است

الان!همین الان فهمیدم که گم شدم.اونم کجا...سان فرانسیسکو,وسط برج و بارو هایی که زور می زنم مثل توریست ها بهشان زل نزنم
خیابان ها را بالا پایین رفتم تا شاید برسم به مرکزهنرها که فیلم نیمه ماه را ببینم...گم شدم!خب حق دارم,تا حالا اینجا نیامده بودم
در این بلبشو یاد فیلم "حرفه :خبرنگار" آنتونیونی افتادم.گم شدن...حس عجیبی دارد که تا گم نشوی عمقش را درک نمی کنی.از یک طرف می خواهی کسی نجاتت دهد.از طرف دیگر می خواهی گم بمانی دیگر حذف شوی.باز هم دربدر دنبال کافی شاپ اینترنت دار می
گردی,این خسیس ها هم که همه چیشان پولیست
می نشینی گوشه کافی شاپ,آدرس را پیدا می کنی ,نفس راحت می کشی و بعد دوباره فلسفه بافتن هایت شروع می شود.
یاد خیلی چیز ها می افتی,مردک! مگر از لذت گم گشتگی نمی گفتی؟
نگاهی به لیوان قهوه ات می کنی,نتیجه ای گرفتی؟

همه آیند و باز باز روند
زنده بودن که خود منازعه است
عشق همیشه در مراجعه است