خیلی اتفاقی یک فیلم هلندی بدون زیر نویس پیدا کردم و نشستم به تماشا. کارگردان فیلم "کتاب مشکی" ساخته بودتش. تمامش را ندیدم اما یک صحنه خیلی بامزه داشت: پسری بدون اطلاع پدر دختر(حداقل چیزی که ما بدون زیر نویس فهمیدیم) دارد با دوست دخترش عشق بازی می کند که ناگهان زنگ در خانه به صدا در می آید.شلوارش را پا می کند و خیلی عصبانی می رود ببیند کیست. پستچی آمده. بسته را به سرعت می گیرد و می دود سمت اتاق. شلوار را در آورده نیاورده دوباره زنگ به صدا در می آید. داد می زند: نه! نه! نه! گل های توی گلدان را می اندازد بیرون و گلدان را بر می دارد و لخت پتی می رود سمت در, در را باز می کند و آب توی گلدان را می پاشد توی صورت طرف و یک داد هم می زند دریغ از اینکه اینبار دیگر پستچی دم در نبوده بلکه پدر دختر بوده که کت و شلوار پوشیده و آمده دخترش را ببیند. نتیجه اخلاقی: از این کارها بکنید. برایتان خوب است. اما اگر یک وقت زنگ درخانه به صدا در آمد و شما خواستید از آن کارها بکنید لطفا یک شرتی چیزی بپوشید قبلش. با توجه به اینکه خب...خیلی منظره ی جالبی نیست. مخصوصا اگر از اهم اهم خاورمیانه باشید. --- نتیجه اخلاقی 2: خداوند پاک است و پاکان را دوست دارد. لذا با آدم های فراخ معاشرت نکنید که آقتاب به آن درخشانی را تکه ابری می پوشاند! نتیجه کلی: باورتان بشود یا نه. این مطلب نسبتا بامزه را فقط برای این نوشتم که بعد از خواندن "ماریا مرد؟" افسردگی مضمن نگیرید! یا اگر ذاتا افسرده هستید(تبریک می گم!) کمی لبخند بزنید. مخلص
در راستای فرار از دست دوست یکی از دوستان نسبتا دور که خیلی علاقه داشت به من نزدیک شود و همچنین در جهت جلوگیری از نابودی دوستی با یک آدم دیگر و همچنین در جهت نشکستن چینی دل آن خانم محترم و همچنین در جهت نابود نکردن علاقه وافر او به موطن عزیز, وضعیت تاهلم به صورت کاملا مصنوعی از "مجرد بدبخت" به "دارای رابطه ی سنگین با یک دختر روس و به طرز وحشتناکی خوشبخت" تغییر پیدا کرد. در همین راستا از خانم پتروشکا فیلیپونا هم انتهای تشکر را داریم که با منتی به وزن تمام فیل های مسکو (آخ نوشتم مسکو و یاد پاریس... و شدم کباب!)و بعد از سه ساعت "زنم میشی؟ زنم میشی؟" خواندن, از توی کیف سیاه قبول کردند نامزد موقت بشوند. چه نام زیبایی هم دارد . مثل خودش گوگولیست. چند ساعت بعد به این نتیجه رسیدم که بهتر است دروغ نگویم و وضعیت تاهل را در آن شبکه کذایی که یک نوار آبی هم بالای صفحه اش دارد, طوری که عنوانش با خط سفید و بزرگی خوانده می شود به حالت اولیه برگردانم. و اصولا گوربابای رابطه و از این چیزها به ما نیامده اصلا. والله! ولی باید گشت دنبال یک راه خوب, این عملیات ژان مولر مجازی به درد نمی خورد...اصلا "من" خیلی خوبم که نمی خواهم دل کسی بشکند. -------- خواننده محبوب قلب ها "شهریار" آمده بود برای کنسرت, از سر بیکاری به همراه یکی از دوستان رفتیم ببینیم چه خبر است, ناسلامتی با کلاه قرمزی کلیپ دادند بیرون. تنها نکته جالب توجه این بود که ایشان به شدت احساس سوپر استار بودن می کردند و به سبک همانها هم یکهو می پریدند از روی سن پایین به خیال اینکه دست به دست روی سر مردم به اینطرف و آنطرف برده شوند. اما به مجرد جهش پر آرزوی ایشان ملت عقب کشیده شعار "حیا کن ! حیا کن!" سر داده و ایشان را بدرقه ی جای اولشان کرده و گفتند "برو از همون بالا بخون..." پی نوشت: گلی جون ماه به ماه منو دیگه نمی خواد. آخ ناز و ادات گلی جون...نی نای نای. آتیش بی مهریات نی نای نای... -------- آقا! از قدیم الایام می گویند نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه... خواست بیاد,من خودم با بالش پر قو و ناز و نوازش انداختمش بیرون ________ بهار اومد و غنچه سرزده...آهان ! ه راستی, دقت کنید تماشاچی ها چقدر مودب نشسته اند و دست می زنند. صحنه ها آشنا نیست؟
خدمتتون عرض کنم , سر کلاس "مقدمه به مهندسی" نشسته بودیم. آقای استاد یک سوال پرسیدند که ما می بایست جوابش را روی یک سری فرستنده های کوچک( بهش می گویند کلیکر, ابزاریست برای راحت کردن کوییز ها و اصولا اگر هر جلسه ازش استفاده شود یک نوع حاضر غایب کردن هم محسوب می شود) به صورت گزینه ای جواب می دادیم. آقای استاد یک سوال پرسیدند که جوابش دو گزینه بیشتر نبود. خوبی این وسیله این است که بعد از سوال, آمار پاسخ ها هم روی صفحه می آید جلوی چشم دانشجویان. خلاصه در این سوالی که جوابش دو گزینه الف و ب بیشتر نبود یک سری افراد(بخوانید یک سری حیف نون) روی کلیکر هایشان گزینه های ج و دال را فشار داده بودند. یعنی گزینه هایی که حتی داخل سوال هم نبودند. آقای استاد یک دقیقه ای با حیرت به تخته نگاه می کردند. همچنین یاد یکی از معلم های هندسه افتادم که به جای کوییز می گفت "کوزک"...من هنوز در حیرتم! همچنین یاد آن پسری افتادم که جلوی معلم سکه انداخت...به قول یکی از دوستان آن پسر را باید از آنجایش آویزان کرد. نکته عجیب تر اینکه من به دلیل خواب آلودگی شدید این قضیه را با کمی لبخند تعریف کردم که به نظر اصلا حرف لبخند داری نمی آمد. در هر حال...دوباره مثل سگ خوابم می آید.
صبح همچنان با حال تب دار بیدار شدم و بعد از نوشیدن یک لیوان آب پرتقال ساخت دایی جان(چهارمین لیوان در طی بیست و چهار ساعت, دایی جان کوچیکه خیر بیبند الهی) حرکت کردم سمت ایستگاه قطار. جا ماندنم از قطار و بقیه درام صبحگاهی بماند. نزدیک های ایستگاه دانشگاه(دومین قطار) نگاهم افتاد به یک بانوی وجیهه و محترمه ای که انگار دست ایزدی ایشان را از روی جلد مجله نیمه بی ناموسی "VOGUE" برداشته بود و گذاشته بودش جلوی چشم بنده. چشمان این بانوی وجیهه محترمه به غایت زیبا بود, حیف که هدفون هایم را جا گذاشته بودم وگرنه می شد یک موسیقی " آلت گونه روان پریش "(بخوانید سایکیدلیک) پخش کرد و با خیره ماندن( یا دید زدن) به چشم های ایشان از صبح دوشنبه لذت برد. البته فقط و فقط چشمانش زیبا بود و بنده به هیچوجه هیچ علاقه ای به نگاه کردن به اعضا و جوارح دیگر ایشان نداشتم (خیلی جدی عرض می کنم) باری, می خواستم خدمتشان(با لهجه ساروی) عرض کنم که: Miss! your eyes are so beautiful keh...maa ra nemoodid keh
از در مستراح که داخل شدم موسیقی آرامی فضا را پر کرد. جل الخالق! ینگه دنیاست دیگر. پ.ن : به دلیل بی خوابی شدید, نشانه آبی روی در را به صورت یک آقایی دیدم که یک آفتابه در دست دارد و زیرش نوشته "داخل شوید"