قیافه مجید محمد کاملا آمریکاییست.
پرسید: اهل کجایی؟ جواب دادم ایران...گفت پدربزرگ من ایرانی بوده. و بعد ادامه داد, اهل سیستان و بلوچستان. می خواستم بپرسم پس تو چرا سیاه پوستی...که ادامه داد:
پدر پدربزرگم از سیستان به لندن رفته بوده. آنجا طاعون گرفته و مرده. پدربزرگم مجبور شده از سیستان به کنیا و بعد از آن به اوگاندا برود. آنجا مادربزرگم را دیده...گفت پدرش از دست شورشی های اوگاندا فرار کرده آمریکا(نمی دانم چرا همه به آمریکا فرار می کنند.
خودم مگر به کجا فرار کرده ام؟ من همینطور در حال فرارم. از همه جا. اینجا هم آرام و قرار ندارم...زندگی به کجا می رود؟×نویسنده)
عکس های تهران را نشانش دادم. (راستش بهش گفتم من مدتی سیستان بوده ام. اما عکسی نشانش ندادم.) جواب داد: پس تهران شهر پولداریست.
می بینم همه چیز کفر من را در می آورد. این طرز نگاه های بد و کوته بینانه. آخر مرد حسابی...ما هزاری هم پولدار باشیم. درست است نکته بسیار مهمیست اما چرا صاف سراغ پولداری یا بی پولی می روی؟ چرا از فرهنگ چیزی نمی پرسی؟ چرا نمی پرسی چند تا موزه در تهران هست؟ چرا نمی پرسی چند تا فیلم خوب توی فلان سینما دیدی؟ چرا نمی پرسی من توی کدام خیابان عاشق کدام آدم شدم؟
چرا...
چرا...
.............
پ.ن: می دانم که پول زندگی را می گرداند. اما زندگی پول نیست.
۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه
سایکیدلیا

پدیده ایست عجیب, پر از احساس, و سرچشمه گرفته از بودن افکار که جایی برای فرار ندارند. ساعت به یک که می رسد. نفس به شماره که می افتد. و نگاه ها که قطع می شود. موسیقی تنها نجات دهنده است. سایکیدلیا زاده ی حرص اذهان ماست.برای فرار.برای نادیده گرفتن هرچه هست و نیست. پینک فلوید.کینگ کریمسون...و اینک: پورتیس هد
پ.ن: او آشفته است. آواز می خواند...گیتارش آن گوشه افتاده و خودش میکروفون را نوازش می کند و می گوید:
I'm always so unsure.
پ.ن: هرچه بگویم و بنویسم باز کلمه کم خواهم آورد...قابل توصیف نیست
به رخ او می ماند! چه که شاعر می گوید: این داغ آتش بر خرمن هرچه زاهد و عالم انداخت
شاید با سه کلمه بشود توضیح داد:ه
وای, وای, وای
پ.ن : بلوط پیغام داده: پورتیسهد ناموس من است و تو لخت و پتی ولش کردی اینجا.
...
و ما در آسمان چرخ می زنیم
http://www.youtube.com/watch?v=Yoz41FUzciE
۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه
آواهای مرد پشت پنجره

ناله های مرد سر کوچه که دیشب جان داد پای چمن زار کنار خانه مان یخ زد و خشکید... خیلی خوب یادم می آید, نشسته بودم پشت میز کارم. به گمان خودم و او مشغول کار بودم. همینطور که انگشتان سرخ شده از خون و سرما را روی شیشه پنجره می کشید من بلند بلند می خندیدم. ساعت کوبیده شده به دیوار که مرحوم پدربزرگ میخش را به دیوار کوبیده بود چهارده ضربه زد.انگار ضرباتش از آسمان می آمدند, که من را آنچنان واله و آشفته کردند. او همانطور روی شیشه پنجره دست می کشید و مشت می کوباند. بازدمش لایه لایه های بخار را روی تلالو تاریک شیشه سوار می کرد. من پر بودم از اصوات و آهنگ های مردی که دیروز مرد و من هیچگاه ندیدمش. شاید الان پیش همین نغمه ها باشد. سنگین, سرخوش, واله و حیران. ابرها رفته رفته به زمین نزدیک تر می شدند و گریه های زنی از آن دور ها تار و پودشان را می شکافت. می خواستم با سر آستین پیراهن کهنه ام که رنگش را باد سالها پیش با خود برد چشم های تر شده از خیال گنگ این همه آدمی که رفته اند خشک کنم که ندا آمد:
هان! ای مرد چنگ انداخته بر لحظات بی رمق این صدمین تکرار تلخ از شرینی دنیا! دست بردار...دست بردار...دست بردار.
مشت هایش را محکم تر به شیشه پنجره می کوبید و من نگران بودم نکند یک وقت شیشه بشکند. نکند این مه وارد اتاقک روحم شود.
صدای فریاد هایش را می شنیدم.
ناله های مرد سر کوچه که دیشب جان داد عبور زمان را زمزمه می کرد.
می خواند: نه اولا بیر گون گورم, اوز یارمین یوزونو...ساری گلین.
آنقدر تکرار کرد که من خرده ای از بی کران مفهومش را درک کنم.
چند وقت پیش سهراب در گوشم می گفت:ه
بیا ببین که تنهایی من چقدر بزرگ است
و تنهایی من حجوم حجم تو را پیش بینی نمی کرد
پ.ن: تو چه زیبا می خوانی عالم. چه زیبا...ه
۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه
۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه
چند جمله ای که از روی گونه ها به پایین...
زندگی همه چیز را نابود می کند. حتی نگاه او را که پشت اتاق بر گونه هایش جاری بود. چه چشم هایی داشت! هر اشاره اش انگار نام کسی را فریاد می کرد: ای مردان بازآمده! ای خستگان این دشت های بی نشانه. ای...
گفت: تو چرا نمی فهمی ؟ تو چرا هیچوقت نخواستی بفهمی؟ چیز دیگری هم گفت...یادم نمی آید. آها! چرا! گفت: بیا ببین تنهایی من را.
ادامه اش هیچ اهمیتی نداشت. حتی برای من. فقط همین..
پ.ن: لذت بردن از "اکو " صدایی که از برخورد سر چکش ها با سیم در پیانو ایجاد می شود احساسیست روح افزا!
۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه
از انتهای جهان
.jpg)
اینجا پایان جهان است. شب هایش میان زوزه ی گرگ ها و همهمه ی موج ها جان می گیرد و روز هایش لعنت گذشتگان را زیر بغض شوم قربانیان زمزمه می کند. صخره های سترگش سینه شن های کشیده شده بر روزگار را شکافته و سر به انتهای فلک کشیده است.
زیر نور نقره فام ماه. بعضی هاشان صدای انسان بودن را در دل سنگیشان تقدیمم کردند.
گرمب گرمب موج های اقیانوس چون گریه کودکان بزرگ نشده-آنهایی که هی صبر کردند و صبر کردند, اما زمان بودنشان هیچوقت فرا نرسید- ثانیه های ساعت یک بامداد را رنگین می کرد. هر ضربه ای بر افکار من رنگ روزگار را عوض می کرد.
به سرعت هدر رفتن ثانیه های این زندگی. مانده ام از این بودن چه نصیبمان شده. این عظمت. این زندگی. این...
اینجا شاید موج هایش فریاد میلیون ساله قطره ها را هجی می کند. میان درختان جنگل ش انگار کسی مدت هاست زار زار بودنش را در میان صدا هایی که هیچ معنایی ندارند با بی کسی اش تقسیم می کند. فلک انگار زمانه ای دیر از اینجا رخت بر بسته, انگار بهش ثابت شده که او هم رفتنیست. اینجا تنهایی معنی ندارد, اینجا شاید کسی مدت ها پیش زیستن را چونان آه مردی زخم خورده در ابتدای زمان فهمیده است. باد ها نام او را بر زبان می آورند. نه ستایشی. نه وجود داشتنی...نه اصلا خرده نگاه معشوقه گم گشته در سینه روزگار. هیچ چیز وضوح زندگی و نغمه زیستن را اینقدر کوتاه و غمناک زمزمه نمی کند.
نامش چه بود؟ خیلی وقت است از صفحه روزگار خط خورده. شاید آسمان آبی گستره پهن پروازهای شبانه اش باشد. آن وقت ها که من حتی در تصور زخمه های موسیقی اش نمی گنجیدم. اینجا کسی نیست. خاطره چشم های او, بغض فرو خرده ی مجسمه ای سنگی -که آرزوی انسان بودن را در سر می پروراند- را به آواز سهمگین مرغ دریایی به هنگام کشف رویای حقیقت تبدیل کرد.
بعضی هاشان صدای انسان بودن را در دل سنگیشان تقدیمم کردند. او چه دور است و من چه...
باز صدا می آید امشب:
آب! آب! من تشنه ام! مرا قطره ای از آن زلال گوهر موجود دهید. مرا به ذره ای از انتهای هستی...
از آن جا که رنگ ها جوهر حقیقت را می سازند...
مرا به ابدیت...
اینجا شب هایش میان زوزه گرگ ها و خاطرات مردمان تا خرخره در مه فرو رفته جان می گیرد.
اینجا پایان جهان است.
زیر نور نقره فام ماه. بعضی هاشان صدای انسان بودن را در دل سنگیشان تقدیمم کردند.
گرمب گرمب موج های اقیانوس چون گریه کودکان بزرگ نشده-آنهایی که هی صبر کردند و صبر کردند, اما زمان بودنشان هیچوقت فرا نرسید- ثانیه های ساعت یک بامداد را رنگین می کرد. هر ضربه ای بر افکار من رنگ روزگار را عوض می کرد.
به سرعت هدر رفتن ثانیه های این زندگی. مانده ام از این بودن چه نصیبمان شده. این عظمت. این زندگی. این...
اینجا شاید موج هایش فریاد میلیون ساله قطره ها را هجی می کند. میان درختان جنگل ش انگار کسی مدت هاست زار زار بودنش را در میان صدا هایی که هیچ معنایی ندارند با بی کسی اش تقسیم می کند. فلک انگار زمانه ای دیر از اینجا رخت بر بسته, انگار بهش ثابت شده که او هم رفتنیست. اینجا تنهایی معنی ندارد, اینجا شاید کسی مدت ها پیش زیستن را چونان آه مردی زخم خورده در ابتدای زمان فهمیده است. باد ها نام او را بر زبان می آورند. نه ستایشی. نه وجود داشتنی...نه اصلا خرده نگاه معشوقه گم گشته در سینه روزگار. هیچ چیز وضوح زندگی و نغمه زیستن را اینقدر کوتاه و غمناک زمزمه نمی کند.
نامش چه بود؟ خیلی وقت است از صفحه روزگار خط خورده. شاید آسمان آبی گستره پهن پروازهای شبانه اش باشد. آن وقت ها که من حتی در تصور زخمه های موسیقی اش نمی گنجیدم. اینجا کسی نیست. خاطره چشم های او, بغض فرو خرده ی مجسمه ای سنگی -که آرزوی انسان بودن را در سر می پروراند- را به آواز سهمگین مرغ دریایی به هنگام کشف رویای حقیقت تبدیل کرد.
بعضی هاشان صدای انسان بودن را در دل سنگیشان تقدیمم کردند. او چه دور است و من چه...
باز صدا می آید امشب:
آب! آب! من تشنه ام! مرا قطره ای از آن زلال گوهر موجود دهید. مرا به ذره ای از انتهای هستی...
از آن جا که رنگ ها جوهر حقیقت را می سازند...
مرا به ابدیت...
اینجا شب هایش میان زوزه گرگ ها و خاطرات مردمان تا خرخره در مه فرو رفته جان می گیرد.
اینجا پایان جهان است.
۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه
گرنیکا

سی و شش روز. نه, سی و شش روز و دو ساعت بود که کلمه ای به او فکر نکرده بودم و چیزی هم از ته دل برایش ننوشته بودم.
حالا که فکر می کنم می بینم همه چیز خیلی سریع, خیلی زودتر از زمانی که فکرش را بکنم نابود خواهد شد. خاطرات من با او بدون اینکه شکل خاصی به خودش بگیرد نابود شد. می توانست شکل های جالبی به خودش بگیرد. اصلا بشود گرنیکای پیکاسو. تابلویی که من روزی جلویش جان دادم. اسب های خاکستری آن گوشه با دهن باز به تماشاگر-که او هم دهانش باز مانده- خیره مانده اند
پیانیستی زیر فشار پیانو رویال له شد.
فریاد بی رمق مردمان یخ زده. چشم های خیره مانده به آینه. آینه ای که چهره زنی در آن پیدا بود.
می گویند: "سیمای زنی در دور دست"
گرنیکای یک پیانیست به ساعت سه بامداد
دور دست ها صدایمان می زنند! با طناب های خاکی و قطره های سرخ وجود گذشتگان که سطح مواج بودن تو را فریاد می کند.
شب ها, بالای بودنی ها. زیر نور ماه...
همه چیز زیر نور ماه شروع می شود. همه چیز زیر نور ماه تمام خواهد شد.
کسی فریاد می کند: کمک!
حالا که فکر می کنم می بینم همه چیز خیلی سریع, خیلی زودتر از زمانی که فکرش را بکنم نابود خواهد شد. خاطرات من با او بدون اینکه شکل خاصی به خودش بگیرد نابود شد. می توانست شکل های جالبی به خودش بگیرد. اصلا بشود گرنیکای پیکاسو. تابلویی که من روزی جلویش جان دادم. اسب های خاکستری آن گوشه با دهن باز به تماشاگر-که او هم دهانش باز مانده- خیره مانده اند
پیانیستی زیر فشار پیانو رویال له شد.
فریاد بی رمق مردمان یخ زده. چشم های خیره مانده به آینه. آینه ای که چهره زنی در آن پیدا بود.
می گویند: "سیمای زنی در دور دست"
گرنیکای یک پیانیست به ساعت سه بامداد
دور دست ها صدایمان می زنند! با طناب های خاکی و قطره های سرخ وجود گذشتگان که سطح مواج بودن تو را فریاد می کند.
شب ها, بالای بودنی ها. زیر نور ماه...
همه چیز زیر نور ماه شروع می شود. همه چیز زیر نور ماه تمام خواهد شد.
کسی فریاد می کند: کمک!
ریرا صدا می آید امشب!
یک شب درونِ قایق دلتنگ خواندند آنچنان که من هنوز هیبت دریا رادر خواب می بینم.
........
برخورد های روزمره ما غلط های شدید املایی دارند. یعنی اینکه ما هیچگونه برداشتی از خواست های طرف مقابل نداریم و شاید علاقه ای هم نداریم که بفهمیمشان. یک جور خودمحوری بدیست که بعضی اوقات بدجور می خورد توی سر آدم ها. حال نکته اینجاست که هر کدام از ما همیشه خودمان را قربانی می دانیم.
همین قربانی بودن همیشگی باعث می شود خیلی از مسائل ما هیچوقت حل نشود.
برخورد های روزمره ما غلط های شدید املایی دارند. یعنی اینکه ما هیچگونه برداشتی از خواست های طرف مقابل نداریم و شاید علاقه ای هم نداریم که بفهمیمشان. یک جور خودمحوری بدیست که بعضی اوقات بدجور می خورد توی سر آدم ها. حال نکته اینجاست که هر کدام از ما همیشه خودمان را قربانی می دانیم.
همین قربانی بودن همیشگی باعث می شود خیلی از مسائل ما هیچوقت حل نشود.
...........
او نیست با خودش
او رفته با صدایش
اما خواندن نمی تواند
ری را، ری را...هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سیه
...............................................................................................................................................
سی و شش روز. نه, سی و شش روز و دو ساعت بود که کلمه ای نه به او فکر کرده بودم و نه چیزی از ته دل برایش نوشته بودم. .
بعد سی و شش روز. نه! بعد سی و شش روز و دو ساعت. نیمه شبان به رخت ریش ریش افکارم پای گذاشت و...
...............................................................................................................................................
سی و شش روز. نه, سی و شش روز و دو ساعت بود که کلمه ای نه به او فکر کرده بودم و نه چیزی از ته دل برایش نوشته بودم. .
بعد سی و شش روز. نه! بعد سی و شش روز و دو ساعت. نیمه شبان به رخت ریش ریش افکارم پای گذاشت و...
شاید گرنیکا برای او باشد.
...
پ.ن: ای وای بر من! الان نگاه می کنم می بینم اتفاقا همین چند وقت پیش داستان "منظره ای در مه" را برایش نوشته بودم...پس یعنی الان این یادداشت با باد هوا برابر است.راستش خواستم پاکش کنم دلم نیامد. پس اصولا قضیه سی و شش ساعت و این ادا های بوف کوری را بی خیال شوید
۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه
شبی با یک آقای خیلی شیک

جای همه شما خالی امشب با مهدی جامی به همراه تعدادی از دوستان شام خوردیم. تا حالا مهدی را ندیده بودم ولی خیلی تعریفش را شنیده بودم.(که شامل خواندن وبلاگش, دیدن یک آلبوم عکس و یک فیلم چهارده دقیقه ای می شود) نامش من را بر می گرداند به خاطرات یک سال و اندی پیش, که شب های امتحان روی مبل سبز رنگ لم می دادم و به خیالم درس می خواندم( در حالی که رادیو زمانه گوش می دادم.)
خیلی دوست داشتم ببینمش, این بود که از محل خودمان آمدم برکلی که همراه بلوط و بایرام خدمت حضرتش شرفیاب شویم. گل بگوییم و گل هم بشنویم , تکه نان خشکی در جوی آبی بزنیم و یاد مصاحبان شیرین کام کنیم و پرستو های رفته را ندا زنیم که ای رفتگان مرزهای دور, هین سوی خانه باز آیید! ...( با صدای آقای سهیل که فامیلیش هم یادم رفته. چه سیبیل نازی دارد این آقا سهیل...)
خیلی دوست داشتم ببینمش, این بود که از محل خودمان آمدم برکلی که همراه بلوط و بایرام خدمت حضرتش شرفیاب شویم. گل بگوییم و گل هم بشنویم , تکه نان خشکی در جوی آبی بزنیم و یاد مصاحبان شیرین کام کنیم و پرستو های رفته را ندا زنیم که ای رفتگان مرزهای دور, هین سوی خانه باز آیید! ...( با صدای آقای سهیل که فامیلیش هم یادم رفته. چه سیبیل نازی دارد این آقا سهیل...)
سه ساعتی در راه بودم. چه کنیم! علاقه است دیگر. د.
زمانه نوزاد بود. من جوان. هر دو مان پر از خیلی چیز هایی که زمانی قرار است جالب تر بشوند. حیف, نشد خیلی از کارها انجام شود. این را در مورد هر دو موضوع عرض می کنم. حالا من که هنوز جوانتر از این حرف ها هستم که اصلا بخواهم با لغت "افسوس" بازی کنم. اما در کل...لغت خوبیست. همینطور از روی هوا نیافتاده در فرهنگ لغات ما.
اما کنار افسوس. همت هم می آید...همتی که با آن بخواهی کار را ادامه بدهی, جلوتر بروی به قول فرخ بولسرا(فردی مرکوری اینور آبی ها)
Show must go on
...
پ.ن: راجر واترز هم در آلبوم دیوار یک ترانه با همین مضمون ذکر شده دارد.
پ.ن 2: الان عکس ها را شمردم. هفتاد عکس گرفته ام که چند تایش خیلی خوب در آمده. از جمله همینی که مشاهده می کنید . از صبر و تحمل مهدی خیلی متشکر هستم.پ.ن 3: خانه به شدت سرد است. چیزی حدود ده یازده درجه سانتیگراد. بابا جون هرکی دوست دارید این بخاری را روشن کنید. آخر بابا پدر آمرزیده ها...من مهمان هستم مثلا! خوشتان میاد شما هم بیاید از کالیفرنیا تهران یا تبریز اونوقت ما کولر و بخاری روشن نکنیم براتون؟ انصافه آخه؟ من دارم یخ می زنم!
۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه
بادکنک فروش
بیست سالی بیشتر نداشت.گوشه ایستگاه ایستاده بود و بادکنک می ساخت. جواب سلامم را داد.پرسید آیا غیر از انگلیسی زبان دیگری صحبت می کنم یا نه. گفتم ترکی. به ترکی پرسید:حالت چطور است؟ پرسیدم از کجا ترکی یاد گرفته, گفت از مشترهایش. گفتم اهل ایرانم. خوشحال شد. گفت سلام. حالم را پرسید, لهجه غلیظ انگلیسی اش توی ذوق می زد. گفت فارسی را هم ازمشتری هایش یاد گرفته. برایم یک لاک پشت درست کرد...گفت : فارسی...لاکپشت؟ گفتم آره...لاکپشت.
مانده بودم چه جواب بدهم. داشتم فکر می کردم ما چرا سالهای سال است مثل لاک پشت شده ایم؟ همین من. همین کسی که اینها را می نویسد. خودش توی لاک خودش بدجور اسیر است. وضعیت همه مان این است. گفت پول مدرسه اش را با بادکنک ساختن در میاورد. عکس لاک پشت را هنوز نتوانستم بگیرم چون دوربینم جای دیگریست.
خواستم صحبت را عوض کنم...کتابی که دستم بود را نشانش دادم. طراحی های مت گروانینگ. نمی شناختش. گفتم سازنده سیمسون ها...خندید. بازش کرد. مانده بود چرا همه چیز کتاب سیاه و سفید است. در دل پاسخ دادم: همه چیزمان سیاه و سفید است عزیز! تو شاید روی مرز ایستادی و نمی فهمی.
جملات را بلند خواند: فکر کن توی تخت خوابیده ای و معشوقه ات کنار توست. قلب هایتان با هم می تپد. تو در بهشتی...از این بهتر نمی شود. پس حرف مفت نزن و موقعیت را خراب نکن.
خندید و کتاب را بست. گفت : خواهش می کنم...اوه نه. خداحافظ!
او رفت و من هنوز در خم لاک پشت بودنمان مانده ام. لاک پشتش قشنگ است. من هم خوبم. همه چیز...
می خواند:
Don't you know life turns me? I am nowhere. You never noticed, you were so sure. Don't you know life turns me? always wants me...i
مانده بودم چه جواب بدهم. داشتم فکر می کردم ما چرا سالهای سال است مثل لاک پشت شده ایم؟ همین من. همین کسی که اینها را می نویسد. خودش توی لاک خودش بدجور اسیر است. وضعیت همه مان این است. گفت پول مدرسه اش را با بادکنک ساختن در میاورد. عکس لاک پشت را هنوز نتوانستم بگیرم چون دوربینم جای دیگریست.
خواستم صحبت را عوض کنم...کتابی که دستم بود را نشانش دادم. طراحی های مت گروانینگ. نمی شناختش. گفتم سازنده سیمسون ها...خندید. بازش کرد. مانده بود چرا همه چیز کتاب سیاه و سفید است. در دل پاسخ دادم: همه چیزمان سیاه و سفید است عزیز! تو شاید روی مرز ایستادی و نمی فهمی.
جملات را بلند خواند: فکر کن توی تخت خوابیده ای و معشوقه ات کنار توست. قلب هایتان با هم می تپد. تو در بهشتی...از این بهتر نمی شود. پس حرف مفت نزن و موقعیت را خراب نکن.
خندید و کتاب را بست. گفت : خواهش می کنم...اوه نه. خداحافظ!
او رفت و من هنوز در خم لاک پشت بودنمان مانده ام. لاک پشتش قشنگ است. من هم خوبم. همه چیز...
می خواند:
Don't you know life turns me? I am nowhere. You never noticed, you were so sure. Don't you know life turns me? always wants me...i
۱۳۸۷ دی ۱۷, سهشنبه
منظره ای در مه

خواب نمی آید. خواب نمی آید. فقط اوست که کنار من اینجا نشسته. یاد گذشته ها را می کنیم. آن شب که زیر بارش برف بی امان خوابمان برد. نور بی رمق مرز ها که صدایمان می زد:
بیایید! بیایید! درخت اینجاست! اینجا همه چیز می روید. اینجا کسی نمی میرد. اینجا...
هرچه نزدیک تر می شدیم صدا و نور ضعیف تر می شد و ما بر زانو هایمان مشت می کوبیدیم که: سریع تر.جان مادرت سریع تر.
صدای شلیک تیرها و ناله های او -که نشان از بی نشانه های عمق وجودش,آنجا که کابوس چشم ناپدید می شوند داشت- بامداد را در گوشم زمزمه می کرد که می خواند: در شب برفی بی امان زاده شدم...
تو چقدر زیبا بودی. نترس. نامت هرچه بود, دیگر حتی یادم نمی آید وقتی از بازویت خون جاری بود تار مویت کدام حرف را می ساخت.
النی من چاره ای نداشتم, به خدا وظیفه ام بود. باید شلیک می کردم. تو که نگفتی سیم خاردار ها بریده شده بودند.
این بود سهم تو از آزادی؟ گلوله ای که من...
عجیب است. آنقدر خوب یادم بود, آنقدر دقت کردم که این کلمات مدت ها در ذهنم حک شد:
النی! النی! چقدر منتظرم می مانی؟ کدام یکی از این فردا ها بر خواهی گشت؟ با سوختن اشک کدام شمع کدام مرد کدام پیر...
النی من پیر شده ام. تو خیلی وقت است رفته ای. یادت هست؟ چطور زندگی آن دو کودک را نابود کردی؟ همه اش موسیقی تو بود. شاید اگر تو نبودی الان آنها صحیح و سالم پیش پدرشان در برلین بودند. یادت هست؟ چند بار رویایش را دیدند. بعد تو آنجا نشسته بودی و فکر می کردی که اینها اصلا هیچوقت پدر نداشتند. اصلا مادرشان هرزه بوده...
النی من از کجا می دانستم آنها این کارها را با تو خواهد کرد؟ تویی که هجده سالت هم نبود.
بمب هایی که مثل اشک های من روی سارایوو می ریختند را یادت هست؟ فیلم سفید شده را یادت هست؟
فردا کی است؟ بعد این فردا ها چه روزی خواهد آمد؟ ابدیت کجاست؟ نشسته آنجا در مه, منتظر ما ! ببین دارد دست تکان می دهد.
النی من جواب رویاهایت را چه بدهم؟ اصلا دیگر چگونه به آن منظره خیره بمانم؟
منظره ای در مه
ساعت سه و نیم است. آذوقه مان را نرسانده اند و من هنوز کنج سایه ها گیر کرده ام و به تو فکر می کنم, تویی که هیچوقت نفهمیدی...
نفهمیدی و من را ول کردی به امان خدا و سیم خاردار ها را رد کردی...
به جان خودت اسلحه ام پر نبود. داشتم ادای شلیک کردن را برای رییس در میاوردم. اصلا هیچوقت به ذهنت رسیده چقدر دوستت داشتم؟ چقدر آنشب تو تشنه بودی و من خیالم به نوشتن این ها خوش بود؟
...
النی! روزگاری که گذشت من را شیفته خاکی کرد که خون تو بر آن جاری شد.
شیدایی در ساعت سه بامداد....آخر چرا نگفتی این ساعت می خواهی از مرز عبور کنی؟
...
خواب نمی آید. خواب نمی آید. فقط تو ای که اینجا کنار من نشسته ای. یاد گذشته ها را می کنیم. آن شب که زیر بارش برف بی امان خوابمان برد.
سیاه/سفید/سبز/زرد/سیاه/سرخ/سفید/سیب
سیب سیاه روی مرغزار سبز, خون سرخ روی آجرهای سفید را ...سیب از آن دختری بود که همین چند ثاینه پیش گلوله ی نگهبان مرزی قلبش را سوراخ کرد.
...............
پ.ن: الان یک نگاه سریع به دماسنج انداختم(گاهی از این کار می ترسم)...پنجاه و پنج درجه فارنهایت را نشان می دهد که می شود به عبارتی دوازده درجه سانتیگراد. برای دمای اتاق واقعا سرد است. یک خصلت اهالی خونگرم خطه تاریخی واقع در مرکز میهنمان به من ثابت شد. واقعا...اص**انی. شوخی می کنم...ولی این رسمش نیست
بیایید! بیایید! درخت اینجاست! اینجا همه چیز می روید. اینجا کسی نمی میرد. اینجا...
هرچه نزدیک تر می شدیم صدا و نور ضعیف تر می شد و ما بر زانو هایمان مشت می کوبیدیم که: سریع تر.جان مادرت سریع تر.
صدای شلیک تیرها و ناله های او -که نشان از بی نشانه های عمق وجودش,آنجا که کابوس چشم ناپدید می شوند داشت- بامداد را در گوشم زمزمه می کرد که می خواند: در شب برفی بی امان زاده شدم...
تو چقدر زیبا بودی. نترس. نامت هرچه بود, دیگر حتی یادم نمی آید وقتی از بازویت خون جاری بود تار مویت کدام حرف را می ساخت.
النی من چاره ای نداشتم, به خدا وظیفه ام بود. باید شلیک می کردم. تو که نگفتی سیم خاردار ها بریده شده بودند.
این بود سهم تو از آزادی؟ گلوله ای که من...
عجیب است. آنقدر خوب یادم بود, آنقدر دقت کردم که این کلمات مدت ها در ذهنم حک شد:
النی! النی! چقدر منتظرم می مانی؟ کدام یکی از این فردا ها بر خواهی گشت؟ با سوختن اشک کدام شمع کدام مرد کدام پیر...
النی من پیر شده ام. تو خیلی وقت است رفته ای. یادت هست؟ چطور زندگی آن دو کودک را نابود کردی؟ همه اش موسیقی تو بود. شاید اگر تو نبودی الان آنها صحیح و سالم پیش پدرشان در برلین بودند. یادت هست؟ چند بار رویایش را دیدند. بعد تو آنجا نشسته بودی و فکر می کردی که اینها اصلا هیچوقت پدر نداشتند. اصلا مادرشان هرزه بوده...
النی من از کجا می دانستم آنها این کارها را با تو خواهد کرد؟ تویی که هجده سالت هم نبود.
بمب هایی که مثل اشک های من روی سارایوو می ریختند را یادت هست؟ فیلم سفید شده را یادت هست؟
فردا کی است؟ بعد این فردا ها چه روزی خواهد آمد؟ ابدیت کجاست؟ نشسته آنجا در مه, منتظر ما ! ببین دارد دست تکان می دهد.
النی من جواب رویاهایت را چه بدهم؟ اصلا دیگر چگونه به آن منظره خیره بمانم؟
منظره ای در مه
ساعت سه و نیم است. آذوقه مان را نرسانده اند و من هنوز کنج سایه ها گیر کرده ام و به تو فکر می کنم, تویی که هیچوقت نفهمیدی...
نفهمیدی و من را ول کردی به امان خدا و سیم خاردار ها را رد کردی...
به جان خودت اسلحه ام پر نبود. داشتم ادای شلیک کردن را برای رییس در میاوردم. اصلا هیچوقت به ذهنت رسیده چقدر دوستت داشتم؟ چقدر آنشب تو تشنه بودی و من خیالم به نوشتن این ها خوش بود؟
...
النی! روزگاری که گذشت من را شیفته خاکی کرد که خون تو بر آن جاری شد.
شیدایی در ساعت سه بامداد....آخر چرا نگفتی این ساعت می خواهی از مرز عبور کنی؟
...
خواب نمی آید. خواب نمی آید. فقط تو ای که اینجا کنار من نشسته ای. یاد گذشته ها را می کنیم. آن شب که زیر بارش برف بی امان خوابمان برد.
سیاه/سفید/سبز/زرد/سیاه/سرخ/سفید/سیب
سیب سیاه روی مرغزار سبز, خون سرخ روی آجرهای سفید را ...سیب از آن دختری بود که همین چند ثاینه پیش گلوله ی نگهبان مرزی قلبش را سوراخ کرد.
...............
پ.ن: الان یک نگاه سریع به دماسنج انداختم(گاهی از این کار می ترسم)...پنجاه و پنج درجه فارنهایت را نشان می دهد که می شود به عبارتی دوازده درجه سانتیگراد. برای دمای اتاق واقعا سرد است. یک خصلت اهالی خونگرم خطه تاریخی واقع در مرکز میهنمان به من ثابت شد. واقعا...اص**انی. شوخی می کنم...ولی این رسمش نیست
۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه
پیامک هایی از خزعبلات
وقتي از همه چي خسته شدي وقتي حس مي كني همه درها به روت بسته شده وقتي دلت پر از غم و غصه است ...تا جايي كه مي توني دستات رو به طرف آسمون بلند كن و با تمام توانت بزن تو سرت
....
همشهری من به رفيقش ميگه من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه ببرش باغ وحش. فردا رفقيش مي گه برديش؟ همشهری من مي گه : آره . تازه امشب هم مي خوام ببرمش سينما
۱۳۸۷ دی ۱۵, یکشنبه
توی همین زاینده رود.
این روز ها نوشتنم نمی آید. شاید از خوشیست. شاید این چند روز خیلی به من خوش گذشته. شاید هم از زمانی که آمده ام اینجا اینقدر هر شب تا صبح صحبت نکرده ام(صحبت هم نکنم تماشا می کنم). آدم های جدید.آدم های قدیمی که بیشتر شناختمشان. آدم های قدیمی در بسته بندی جدید. راننده ای که در برکلی فحش بار می کرد و من به جایش علامت صلح نشانش می دادم.
دو تا انگشت. شکل "وی" ...که مثلا: صلح.
....
نه خیر. این روزها نوشتنم نمی آید. قرار بود فیلنامه فیلم جدید را بنویسم. اما کلافه ام.
خانه سرد است. خیلی سرد. کسی بخاری را روشن نمی کند. نمی دانم چرا, شاید نمی خواهند پول خرج کنند. چرا؟ سنشان سه برابر من است, دیگر پیر شده اند. شاید آدم هرچه سنش بالاتر می رود بدنش گرمتر می شود. سرش هم همینطور. بعد یک روز هر دوتاشان محکم می خورند به سنگ. سنگ خارا. از آنهایی که دشمنمان را با آن می ترسانیم...
مانده ام مگر این ها جزو لزومات اولیه زندگی نیستند؟ پس چرا زور می زنند همین ها را از خودشان بگیرند و اصرار هم بکنند که "سرد نیست"
مشکل کجاست؟
....
می گفت: نه پسرجان ! من زنده ام. بیا مثل قدیم برویم آبتنی. توی همین زاینده رود. زنده رود. رودی که برای کویری چنان, آورنده ی زندگی بود. بعد جنگ آبادانی ها قایق هایشان را تویش انداختند و شروع کردند قایق سواری...زاینده رودی که...
نه پسرجان! من زنده ام!
....
هنوز هم همانطور نشسته ام اینجا و پیرشدن خودم را تماشا می کنم. یک تار موی سفید هست که هی بلند تر می شود. خیال افتادن هم ندارد. جدا دارم پیر می شوم.
کلنگی از آسمان افتاد و نشسکست
دو تا انگشت. شکل "وی" ...که مثلا: صلح.
....
نه خیر. این روزها نوشتنم نمی آید. قرار بود فیلنامه فیلم جدید را بنویسم. اما کلافه ام.
خانه سرد است. خیلی سرد. کسی بخاری را روشن نمی کند. نمی دانم چرا, شاید نمی خواهند پول خرج کنند. چرا؟ سنشان سه برابر من است, دیگر پیر شده اند. شاید آدم هرچه سنش بالاتر می رود بدنش گرمتر می شود. سرش هم همینطور. بعد یک روز هر دوتاشان محکم می خورند به سنگ. سنگ خارا. از آنهایی که دشمنمان را با آن می ترسانیم...
مانده ام مگر این ها جزو لزومات اولیه زندگی نیستند؟ پس چرا زور می زنند همین ها را از خودشان بگیرند و اصرار هم بکنند که "سرد نیست"
مشکل کجاست؟
....
می گفت: نه پسرجان ! من زنده ام. بیا مثل قدیم برویم آبتنی. توی همین زاینده رود. زنده رود. رودی که برای کویری چنان, آورنده ی زندگی بود. بعد جنگ آبادانی ها قایق هایشان را تویش انداختند و شروع کردند قایق سواری...زاینده رودی که...
نه پسرجان! من زنده ام!
....
هنوز هم همانطور نشسته ام اینجا و پیرشدن خودم را تماشا می کنم. یک تار موی سفید هست که هی بلند تر می شود. خیال افتادن هم ندارد. جدا دارم پیر می شوم.
کلنگی از آسمان افتاد و نشسکست
۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه
کلنل! شما بازداشتید.

از دست و پا زدن می ترسم. شاید "ترس" واژه ی جالبی نباشد. چون ترس را که بیاوری آنوقت خیلی کرکگور (یا کرکگارد.هرکدام دوست دارید) وار باید "لرز" را هم کنارش بگذاری. از لرزیدن هم خوشم نمی آید و شاید هیچ وقت هم به ترس و لرز نیافتم. نهایتش هراس است.
حال, هراس سهمگینی دارد که برای کسی خارج از وجود من(یا هرکه تجربه اش می کند) کاملا غیر قابل درک است.
برلین امشب زیر بمباران جان داد. به همین راحتی. کل دم و دستک را باید جمع کرد برد جای دیگر. همه فرماندهانمان را مدت هاست گرفته اند و من گوشه پناهگاه نشسته ام و می نویسم:
" از دست و پا زدن می ترسم! از این آینده ای که چیزی در چنته ی خودش ندارد. باور کن می خواهم همه چیز را زیر و رو کنم. خودم را...نوشتنم را. اما دست به فکرم نمی زنم. فکر و ذهن خودش ترمیم می شود. می خواهم کاره ای باشم! ژنرال را گرفته اند. شاید الان زیر نور مهتاب. یا حتی نور تیر های چراغ برق, سرود ملی می خواند. زنده باد مرده باد می کند...شاید اصلا مدت هاست که خلاصش کرده اند. نه! او همینجا نشسته و دارد این ها را می نویسد. غرق شده در دود سیگاری که از سرباز پشت سنگر شماره شش گرفته.
دارد فکر می کند...که اگر روزی به جایی رسید. اگر روزی توانست چیزی را عوض کند.
از دست و پا زدن می ترسم! از اینکه بزرگ بشوم مثل همه آدم ها. از معمولی بودن می ترسم! از اینکه روزی کارم به جایی بکشد که ساعت ها را پشت یک میز یک کارخانه خراب شده بشمارم تا اینکه استخوان هایمان را جلویمان بیندازند.می ترسم مرا بگیرند. سربازهای خاکستری پوش سرمه کشیده ای که می خواهند مرا بیندازند پشت ...پشت چی؟ کاش میله ها بودند. می خواهند من یکی مثل خودشان باشم. نمی گذارم. هیچ وقت نخواهم گذاشت.
صدای گلوله ها لحظه ای ساکت نمی شود. گرمب گرمب بمب ها خسته مان کرده. خشکی خاک گلویمان را می زند.
من از دست و پا زدن می ترسم! از این آینده ای که...
صدای چند گلوله سکوت پناهگاه را به هم می زند.دود خاکستری از لای درزهای در, آرام آرام-انگار که هیچ بهانه ای برای رفتن نداشته باشد - به بیرون می آید. چند نفر در را با لگد باز می کنند. یکیشان می پرد توی تاریکی اتاق. سلام نظامی می دهد, بعد می گوید:
"کلنل! شما بازداشتید."
حال, هراس سهمگینی دارد که برای کسی خارج از وجود من(یا هرکه تجربه اش می کند) کاملا غیر قابل درک است.
برلین امشب زیر بمباران جان داد. به همین راحتی. کل دم و دستک را باید جمع کرد برد جای دیگر. همه فرماندهانمان را مدت هاست گرفته اند و من گوشه پناهگاه نشسته ام و می نویسم:
" از دست و پا زدن می ترسم! از این آینده ای که چیزی در چنته ی خودش ندارد. باور کن می خواهم همه چیز را زیر و رو کنم. خودم را...نوشتنم را. اما دست به فکرم نمی زنم. فکر و ذهن خودش ترمیم می شود. می خواهم کاره ای باشم! ژنرال را گرفته اند. شاید الان زیر نور مهتاب. یا حتی نور تیر های چراغ برق, سرود ملی می خواند. زنده باد مرده باد می کند...شاید اصلا مدت هاست که خلاصش کرده اند. نه! او همینجا نشسته و دارد این ها را می نویسد. غرق شده در دود سیگاری که از سرباز پشت سنگر شماره شش گرفته.
دارد فکر می کند...که اگر روزی به جایی رسید. اگر روزی توانست چیزی را عوض کند.
از دست و پا زدن می ترسم! از اینکه بزرگ بشوم مثل همه آدم ها. از معمولی بودن می ترسم! از اینکه روزی کارم به جایی بکشد که ساعت ها را پشت یک میز یک کارخانه خراب شده بشمارم تا اینکه استخوان هایمان را جلویمان بیندازند.می ترسم مرا بگیرند. سربازهای خاکستری پوش سرمه کشیده ای که می خواهند مرا بیندازند پشت ...پشت چی؟ کاش میله ها بودند. می خواهند من یکی مثل خودشان باشم. نمی گذارم. هیچ وقت نخواهم گذاشت.
صدای گلوله ها لحظه ای ساکت نمی شود. گرمب گرمب بمب ها خسته مان کرده. خشکی خاک گلویمان را می زند.
من از دست و پا زدن می ترسم! از این آینده ای که...
صدای چند گلوله سکوت پناهگاه را به هم می زند.دود خاکستری از لای درزهای در, آرام آرام-انگار که هیچ بهانه ای برای رفتن نداشته باشد - به بیرون می آید. چند نفر در را با لگد باز می کنند. یکیشان می پرد توی تاریکی اتاق. سلام نظامی می دهد, بعد می گوید:
"کلنل! شما بازداشتید."
۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه
کلاغ

الف آشفته بود, هر چند ثانیه یک بار به قسمتی از پنجره خیره می ماند و بعد سعی می کرد منظره ی ییرون -که لابد در مدت شش روز ساخته بود- را توصیف کند.
نگاهی به کاغذ سفید تا نخورده ای که چند ساعت بود همانجا روی میز منتظر یک قلم بود که بکارتش را نابود کند انداخت. بعد انگار که بخواهد چیزی بنویسد قلمش را نزدیک ورق کرد, ولی نه آنقدر نزدیک که چیزی بر آن ثبت شود. قلم را همینطور حرکت می داد و چیزهایی که در خیال می نوشت را انگار که کسی آنجا نشسته باشد بلند بلند ادا می کرد
...
روبروی خانه یک خرابه است, تا همین چند روز پیش چند نفر در آن زندگی می کردند.
الف حتی فکرش را هم نمی کرد که روزی به حالی بیفتد که بخواهد وضعیت آن خانه را بنویسد. الان هم که فکرش را می کند می بیند کار اشتباهیست.حتی فکر کردن بهش هم اشتباه است
....
روبروی خانه یک خرابه بود ,با کلی اتاق خالی که سقف خیلی هایشان بعد از طوفان چند سال پیش کاملا فرو ریخت . هر روز چند نفر از اهالی محل آتشی در یکی از چند اتاقی که به زور الف سالم مانده بود روشن می کردند و شاید هم گپی می زدند و اندک چیزی می خوردند و بعد هم می رفتند در دیگر قسمت های خرابه می خوابیدند.
روبروی خانه یک خرابه بود, مثل همه خرابه های دیگر. قبل از اینکه کلاغ سیاه برای همیشه روی تیر تلفن کنار خانه بنشیند چند نفر آنجا زندگی می کردند
...
الف آشفته بود, همین چند لحظه پیش کتابی که زور می زد بخواند را به گوشه اتاق پرت کرد و سعی کرد به دال فکر کند. الان کجا بود؟ کجای آن خانه مشغول جان دادن بود؟ آیا قرار بود بروند به سراغش یا ولش کنند تا در تنهایی بپوسد؟
اصلا دال هرگز در طول مدتی که الف را می شناخت به او فکر کرده بود؟
به انگشت هایش نگاه کرد, سعی کرد خمشان کند طوری که چین های رویشان کش بیاید و ناپدید شود. چند بار این کار را تکرار کرد, بعد انگار که چیزی را فهمیده باشد آهی کشید و ادامه داد
یعنی الان دال کجاست؟ آیا مثل همیشه روی تخت دراز کشیده و سیگار می کشد؟ هنوز هم مثل آن روز ها کلکسیون فیلم جمع می کند؟ اصلا دیگر کسی را دارد که بخواهد آنهمه نغمه را تقسیم کند؟
الف می خواست بداند نتیجه یک شب که چند ساعتش را ناله های دال پر کرده بود چه شد. گرچه دال وقتی هنوز تن هرکدامشان گرمای فکر دیگری را داشت گفت که نتیجه اش هرچه باشد مهم نیست.
الف نگاهی به ساعت کرد, شش ساعت از طلوع گذشته بود و آسمان هنوز خاکستری بود
کشو میز را اندکی بیرون کشید, برق هفت تیر پدربزرگش غریو لحظه ای که مدت ها پیش گذشته بود را تداعی می کرد
دیر یا زود به سراغ او هم می آمدند, مانده بود وقتی صدای پاهایشان را شنید با یک گلوله کار خودش را تمام کند یا قبل از آن چند نفرشان را نیست کند یا قبل از اینکه آن دو نفری که زیر پله ها کمین کرده بودند او را به رگبار ببندند به پایشان بیفتد و از آنها سراغ دال را بگیرد
هرچه باشد دال همه شان را می شناخت.
....
به ساعت روی دیوار خیره ماند بود
همه چیز رفته رفته گنگ می شد, بخاری محو به آهستگی از گوشه چپ اتاق شروع به بالا آمدن کرده بود. می خواست پای چپش را تکان بدهد ولی نمی توانست.ندای رخوتی تاریک را از آن دورها می شنید. صدای قدم های کسی می آمد. نکند آنها باشند؟ دنبال کشو میز می گشت ولی انگار کشو ناپدید شده بود
قدم ها تند تر می شدند, سعی می کرد با ثانیه ها بشمردشان.یاد مترونوم روی پیانو و چشم های دال افتاد
در باز شد و زنی پا به دریای خون گذاشت
....
الف سعی می کرد به زندگی فکر نکند, حداقل به زندگی خودش. به اینکه چقدر همه چیز روز به روز سنگین تر می شد تا آنجا که لمحه لمحه بی رمق ترش می کرد تا آنکه لحظه ای از ثانیه های ساعتی سفید, کاغذ بی خطش را خیس کند.
روی مچ دستش زخمی کوچک خودنمایی می کرد. چاره ای نبود.دفعه قبل بین ف و مرگ, یکی را باید انتخاب می کرد.
....
ف. روی تخت به خواب رفته بود. خوابی که نه ابدی بود و نه قرار بود چند ساعت طول بکشد. دکتر ها می گفتند مغزش مرده است. خودش از این بابت خوشحال بود چون می توانست هرچقدر می خواهد خاطرات گذشته را بجود, آنقدر بجودشان که شیره ای تلخ از ته مانده های ذهنش تنوعی به ملسی وجودش بدهد. به دال فکر می کرد, به ترنم نگاهش. که به قول خودش خیلی شبیه مونیکا ویتی فیلم های آنتونیونی بود. ف. خیلی وقت بود که حرفی برای گفتن نداشت. یعنی دقیقا دو روز پیش از اینکه مغزش-به قول دکترها- کشته شود تصمیم گرفته بود دیگر صحبت نکند, خیلی سریع نواری از آخرین کلماتی که سد سکوت آینده را می شکست ضبط کرد و آن را برای الف و دال فرستاد
.پیام رسان , بسته را از پشت دیوار به حیاط خانه الف انداخت و سریع سوار موتورسیکلت قدیمی اش شد. پیام رسان از دوستان الف و دال بود, آنها همدیگر را در مهمانی ق. ملاقات کرده بودند. هر سه تاشان نویسنده بودند, اما بیشتر کلمات را در اذهان سنگینشان نگه می داشتند.مبادا آنها مدرکی علیه شان داشته باشند, یعنی مدرک که زیاد بود. فقط آنقدر علنی نبود که بشود بهانه بزرگی ازشان دست و پا کرد.
پیام رسان خیابان ها را یکی یکی رد می کرد تا برسد به خیابانی که خانه دال در یکی از کوچه هایش بود.
هنوز چراغ قرمز اول را رد نکرده بود که این افکار به سرعت-آنقدر سریع که خودش درکشان نکرد- از ذهنش گذشت: من چند روز دیگر زنده خواهم ماند؟ اصلا چرا باید زنده باشم؟ چند نامه ی دیگر فرصت دارم؟ چقدر دیگر قرار است به من وقت بدهند؟
....
چراغ کم کم سرخ تر و گرم تر می شد,پلاستیک دورش شروع به ذوب کردن کرده بود و از اطراف به پایین سقوط می کرد. نور چراغ کم کم به سفیدی می زد و گرمایش آنقدر زیاد شده بود که پیام رسان هم احساسش می کرد. لابد زیر لب می گفت: ده سبز شو بی پدر مادر!ه
اما چراغ سبز نشد, عوضش یک پیام ظاهر شد که می گفت:حرکت کنید!ه
پیام رسان مدت ها قبل از اینکه به عجیب بودن قضیه فکر کند نقش زمین شده بود و خون مثل شراب قرمز پنجاه ساله از سرش فوران می کرد و روی خط های سفید عابر پیاده را به آهستگی می پوشاند.
کمی دورتر ماشین مشکی بزرگی با سرعت به طرف خیابان اصلی رو به حرکت بود
الان کسی نمی داند پیام رسان کجاست. جسدش را هیچ کس از کف سفت و مشکی خیابان- که راه راه های سفیدش بدجور توی چشم می زد- به جای دیگری نکشاند. شاید چند ماشین مشکی دیگر هم از رویش رد شدند و قسمت های مختلف بدنش را له کردند طوری که صدای فیش و فیش خونی که از میان گوشت و استخوان له شده او به بیرون می ریخت کرم هایی که آن زیر, میان گل می لولیدند را حریص تر می کرد. راستی! راننده های آن ماشین ها وقتی چشم های پیام رسان زیر فشار لاستیک های ماشین, همراه یک خط صاف خون از جمجمه اش به بیرون پرتاب شدند چه احساسی داشتند؟ کسی نمی داند.
تنها چیزی که خیلی اهمیت داشت و همه, حتی من ,از آن اطلاع کامل دارند این است که پیام هیچوقت به دال نرسید و الف هم قبل از اینکه پیام را باز کند مجبور شده بود خانه را همراه چند کتاب و دستگاه پخش موسیقی اش ترک کند
....
دال خوشحال بود, یعنی همین الان به این نتیجه رسید که مدت هاست اینقدر خوشحال نبوده. نگاهی به کلکسیون فیلمش کرد. دیوار چپ اتاقش از طرح جلد فیلم ها رنگارنگ بود, دستگاه پخش موسیقی اش هم کارناوال حیوانات را پخش می کرد. فهمید خوشحالی اش بیهوده بوده, کمی که فکر کرد سابقه ی طولانی خوشحالی های بی دلیلش را به یاد آورد. همین پریروز در حمام زده بود زیر خنده و بلند بلند می خندید. دست به دیوار سفید حمام می کشید و کمرش را خم می کرد طوری که آب مثل آبشار از روی تنش به پایین برود و آن پایین تر در گردابی که تهش خیلی سیاه بود ناپدید شود.
,لبخندش رفته رفته محو شد
چند دقیقه ای به فرود موسیقی گوش داد, بعد زیر لب گفت: از دانس ماکابر اون مادرقحبه که بهتره
هر موقع از کسی یا چیزی خوشش می آمد یک فحش کوچک بهش می داد.
....
دال به آتش روبروی خرابه خیره مانده بود, پیام رسان و چند نفر دیگر دور آتش حلقه ای تشکیل داده بودند و گپ می زدند. می خواست بهشان بگوید که بحث در روز روشن و در هوای آزاد خیلی خطرناک است چون به احتمال زیاد آنها همه حرفهایشان را ضبط می کنند. اما حوصله اش را نداشت. سرش را میان پاهایش گذاشت و این بار خیلی جدی مشغول فکر کردن شد. لابد به الف فکر می کرد. الان چه کار می کند؟ کجای آن خراب آباد است؟ هنوز می نویسد؟ آیا هنوز هم کلکسیون فیلم جمع می کند؟
اصلا زنده است؟
صدای قدم هایی که به سرعت نزدیک می شدند رشته افکارش را پاره کرد. چند نفر در خانه را باز کرده بودند و از پله ها بالا می آمدند. دال به کپسولی که با زبان می گرداندش فکر می کرد. قدم ها نزدیک تر شدند,قدم ها از آن هر کسی بود انگار جایی پشت در دچار تردید شده بود, نکند آنها هم دچار همین سوالات باشند! نکند ما یک عده روشنفکریم که به جان یکدیگر افتاده ایم؟
دستان دال از تصور این مسئله به رعشه افتاده بود
. دندان هایش هر لحظه تنه پلاستیکی کپسول را بیشتر فشار می داد. پوچی ای به سستی دیواره ی کپسول فکرش را عذاب می داد. آخر چرا؟ چرا ما اینجا اسیر شدیم؟
قدم ها دورتر شدند, انگار کسی یا چیزی آنها را منصرف کرده بود. دال نفس راحتی کشید. روی صندلی راحتی نشست و لیوان چای سرد شده اش را برداشت و از دیواره لیوان شروع به دید زدن پنجره کرد. چند هیکل سیاه پوش از بالای پنجره به سمت پایین سرازیر شدند و با پاهایشان شیشه پنجره را-طوری که انگار با آن خصومت شخصی داشته باشند- خرد کردند
دال خیلی قبل تر از آنکه بتواند کپسول را بجود بیهوش شده بود, در آخرین لحظات چند انگشت را حس کرد که درون دهانش دنبال چیزی می گشتند
....
من روی صندلی سبز بزرگ روبروی شومینه نشسته بودم .چند ساعت بود به صفحه ای که روی میزم جا خوش کرده بود ,خیره مانده بودم .صفحه طلایی ای که انگار کسی خط های مشکی کثیفی را به زور روی آن کنده بود. طوری که خوانده شود.ه
ف. هماورنده بخش اطلاعات
هر چقدر سعی می کردم معنی اش را نمی فهمیدم
معنی هماورنده را نمی دانستم, ولی می دانستم آنقدر اهمیت موضوعی دارد که باعث شده من را مجبور کنند روی اسامی آدم هایی که می شناختمشان خط های سیاه ممتدی را درست از ابتدای شماره ای که برایشان تعیین شده تا انتهای مشخصاتشان در طرف چپ صفحه بکشم و بعد به شیشه پنجره خیره بمانم و از همان یک لحظه تلاءلو محو وجودم که مثل پتک چوبین بر سرم فرود می آید ترس تمام وجودم را فرا گیرد
....
صفحه های سیاه و سفید روبرویم کلکسیونی از آدم ها را نشان می دهد که دیر یا زود نابود خواهند شد. یعنی نابودشان خواهند کرد. خیلی از آن آدم ها نویسنده هایی اند که دیگر چیزی برای گفتن ندارند. کسانی هستند که گیتار را به دست نگرفته اشک هایشان جاری می شود که: مادر! ما چرا اینگونه شدیم؟
و بعد انگار در دل به زمین و زمان فحش می دهند.
هیچ وقت نشنیده ام کسی بلند بلند این کلمات را بر زبان بیاورد.
دیشب فرمانده به یکی از همین صفحه ها نگاه می کرد و بلند بلند می گفت:” حیف میکروفون هایمان خبری از دل های این مزدور های مادر به خطا به ما نمی دهند.”ه
در جوابش سرفه کردم, سعی کردم هر سرفه شدید تر از سرفه دیگر باشد. آخر سر کلافه شد و گفت
!گمشو برو تو دستشویی سرفه بکن
تحمل دیدن الف را نداشتم که خودکار خشک شده اش را روی کاغذ می کشید تا کلمه ای از آسمان بر آن نازل شود , تحمل گریه های شبانه دال را نداشتم,
. اصلا نفهمیدم چطور سر از اینجا در آورده ام. من شاعرم.من آنها را می نویسم. من لحظاتشان را ثبت می کنم
من شاعرم. من شاعرم
...
خط سیاه دیگری از درون سفیدی بکر کاغذ لحظه لحظه به حقیقت بیرون می پیوست
و ما دسته دسته به زیر آن می رفتیم
دال خیلی وقت پیش تمام شده بود
...
هر چقدر فکر می کنم می بینم ما کارمان سالها پیش تمام شده است.خیلی وقت است چیزی برای از دست دادن نداریم, ولی انگار دوست داریم در گذشته هایی که آنها از پیام هایی که کلماتش از قدرت خیالی ما, بحران روبروی چشم هایمان, و خرد شدن بدن های
دیگران ساخته می شد دست و پا بزنیم
قرصی که آماده کرده بودم را توی جیبم گذاشتم و پرده را روشن کردم. به سمت در خروجی حرکت کردم, صدای قدم هایم خیلی بلند تر از همیشه بود. چراغ مرکز را خاموش کردم. امشب مرکز کنترل همراه الف, دال, من , و همه خاطراتمان نابود می شد
فیلمی که روی پرده پخش می شد من را نشان می داد که آخرین کلماتم را,قبل از اینکه برای همیشه خاموش شوم, برای الف و دال بیان می کردم. پیامی که به هیچ کدام از آن دو نرسید
فیلم برای دال پخش می شد, برای جسدی که الان حتی از انگشت های دال در آن شب برفی که من را در آغوش گرفته بود هم سرد تر بود. برای کسی که سفیدی وجودش به سادگی زمانی بود که در بحبوحه تلاش من برای دیدن طره های خرمایی مویش که روی صورت الف می کشید خلاصه می شد
نه! کسی ما را دوست نمی داشت. نه! ما انگار هیچ گاه لیاقت بودن را نداشتیم
من امشب از اینجا می روم.خسته شده ام. از دیدن زجر شما دو نفر و جدایی لحظاتتان.
دال! می دانم ناراحتی. می دانم سخت است . می دانم که می خواهی از اینجا بروی. دال! من متاسفم. تنها دلیل همکاری من شما دو نفر بودید....ه
پیام تا ساعت پنج بامداد و حتی بعد از عمل کردن تمام بمب هایی که او در آنجا کار گذاشته بود ادامه پیدا کرد
....
الف آشفته بود, احساس می کرد کسی مدت هاست همه زندگی اش را زیر نظر دارد هر چند ثانیه یک بار به قسمتی از پنجره خیره می ماند و بعد سعی می کرد منظره ی ییرون -که لابد در مدت شش روز ساخته بود- را توصیف کند.
نگاهی به کاغذ سفید تا نخورده ای که چند ساعت بود همانجا روی میز منتظر یک قلم بود که بکارتش را نابود کند انداخت. بعد انگار که بخواهد چیزی بنویسد قلمش را نزدیک ورق کرد ولی نه آنقدر نزدیک که چیزی بر آن ثبت شود. قلم را همینطور حرکت می داد و چیزهایی که در خیال می نوشت را انگار که کسی آنجا نشسته باشد بلند بلند ادا می کرد
پیام را چند دقیقه پیش دریافت کرد اما نمی خواست آن را نگاه کند, از واقعیت می ترسید.
روبروی خانه یک خرابه بود, مثل همه خرابه های دیگر.دال می گفت یک روز همه آن خانه را منفجر خواهد کرد
. قبل از اینکه کلاغ سیاه برای همیشه روی تیر تلفن کنار خانه بنشیند چند نفر آنجا زندگی می کردند
...
الف آشفته بود, همین چند لحظه پیش کتابی که زور می زد بخواند را به گوشه اتاق پرت کرد و سعی کرد به دال فکر کند. الان کجا بود؟ کجای آن خانه مشغول جان دادن بود؟
دیر یا زود به سراغ او هم می آمدند, مانده بود وقتی صدای پاهایشان را شنید با یک گلوله کار خودش را تمام کند یا قبل از آن چند نفرشان را نیست کند یا قبل از اینکه آن دو نفری که زیر پله ها کمین کرده بودند او را به رگبار ببندند به پایشان بیفتد و از آنها سراغ دال را بگیرد
هرچه باشد دال همه شان را می شناخت
...
ف در صندلی عقب تاکسی سیاهی که او را به سمت مرز می برد لم داده بود و به قرص صورتی که کف دستش داشت فکر می کرد.به ق نگاه کرد, از نوجوانی راننده همین تاکسی بوده است. پس کله اش تاسی بامزه ای داشت که ف را یاد یکی از خرابه نشینان می انداخت
پرسید: آقا میشه یک قلپ از چایی تون بخورم؟
ق جواب داد: ببین جوون خودتو نمی خوای خلاص کنی که؟ اینقد مرده وسط خیابون ول کردم که خسته شدم
ف نگاهی به عکس های یادگاری ای که راننده با اجساد انداخته بود کرد و جواب داد: نه! برای مغزمه
...
.چند لحظه قبل از آنکه آنها در را با لگد باز کنند و در و دیوار را با گلوله های مسلسلشان سوراخ سوراخ
کنند الف از پنجره به بیرون پریده بود
,دستگاه پخش موسیقی اش هنوز سمفونی نه بتهوون را با صدای بلند پخش می کرد
فیلمی که پیام رسان داخل حیاط خانه اش انداخته بود را در جیبش گذاشته بود و به سمت انتهای خیابان می دوید.گوشه ای از عکس دال از جیب پیراهنش بیرون آمده بود. به انتهای خیابان رسید, هیکل تاریکی از آن دور فریاد زد: ایست! با تو هستم ایست!ه
صدای شلیک چند گلوله آرامش ساختگی سحر را به هم زد,الف زمین خورد و خون صورتش را پوشاند. موهایش با وزش باد به اینطرف و آنطرف حرکت می کردند. عکس دال را از جیب پیراهنش بیرون آورد. توان نگه داشتن عکس را نداشت, انگشت هایش عکس را رها کردند تا در باد به سمت آسمان کشیده شود
تاکسی سیاهی از کنار جسد الف رد شد و به سمت چراغ قرمز اتهای خیابان رفت
۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه
دیوار, دور افتادگی های من, و شرایط این زمانه
می خواند:
خب پس تو فکر می کنی می توانی بهشت را از جهنم تشخیص دهی؟
لبخند پیچیده شده در لفاف را می فهمی؟
واقعا می توانی؟
یعنی آنها مجبورت کردند قهرمان هایت را با ارواح عوض کنی؟
واقعا...
همه اینها برای داشتن نقش اول در یک قفس!
آه ای کاش تو اینجا بودی!
...
همین دو روز پیش خون سیصد نفر, نمی گویم بی دلیل چون حتما دلیل داشته( هزارتویی که درش اسیریم), بر زمین ریخت. خونی که ما دیدیمش و هیچ نگفتیم.
آخر چرا همه ساکتند؟
نه, آخر همه مدت هاست ساکتند. هیچ کس چیزی نمی گوید. انتظاری هم از کسی ندارم. فقط الان وسط فریاد های گیلمور و واترز این جملات خیلی سریع از ذهنم گذر کردند.
او شعر می خواند.با کلی تلخیص عینهو اوضاع ماست:
یک کتاب کوچک دارم. با تمام شعرهایم.
شاید اگر سگ خوبی باشم شاید برایم استخوان خوبی بیاندازند.
سیزده کانال گه در تلویزیون...
من چراغ دارم!
من, قدرت خارق العاده ی دیدن...
............................................................
به تو زنگ می زنم... کسی خانه نیست.
لکه های نیکوتین روی انگشتانم...
کسی خانه نیست.
اوه عزیزم...کسی خانه نیست.
مانده ام چه بگویم؟ اصلا چیزی برایمان مانده که گفته شود؟ بی خیال.
می خواند: هی تو! نذار نور را دفن کنند! تسلیم نشو! هی تو! تو که پشت دیوار نشسته ای...کمکم کن این سنگ را به دوش بکشم!
این خود سیزیف است که این جملات را می گوید. تو گویی زندگی ما سنگیست که ما تا ابد باید از کوه بالا ببریمش. بعد دوباره و دوباره... و دوباره. این دوباره هاست که ذهن های ما را می پوساند. این دوباره هاست که جایی برای بودن بشریت باقی نگذاشته.
تا کی باید اینجا. گوشه اتاق هایمان بنشینیم و نابود شدن چیزی به اسم انسانیت را نظاره گر باشیم؟
متاسفم. برای خیلی از اتفاقاتی که افتاده.
...
می خواهم چند پوستر برای اتاقم بخرم. شاید کمی به این فضا رنگی بدهد. همه چیز سفید است.می دانی؟ بیش از حد سفید است, و من خیلی وقت است که در آن گم شده ام. راه برگشت هم نیست.
می خواند: همه اش خیال بود! دیوار خیلی بلند بود! می بینی؟
...
ای کاش همه اینها خیال باشد-که هست!- من نگران لحظه بیداریم.
می خواند: Hold on to the dream.
...
یک آدم با صفایی پاشده از لس آنجلس رفته تهران و چند وقت یک بار عکس های جدید روی وبسایتش می گذارد. دستش درد نکند.
یک جا از هالووین در تهران عکس گذاشته بود. نمی دانستم ما هالووین هم می گیریم.
این هم آدرسش: زندگی در تهران ادامه دارد...یا چیزی مثل همین. حتما ادامه دارد... بر منکرش لعنت. منتها کم یا زیاد کردن دو حرف گ و ی خیلی چیزها را عوض می کند
http://www.lifegoesonintehran.com/
خب پس تو فکر می کنی می توانی بهشت را از جهنم تشخیص دهی؟
لبخند پیچیده شده در لفاف را می فهمی؟
واقعا می توانی؟
یعنی آنها مجبورت کردند قهرمان هایت را با ارواح عوض کنی؟
واقعا...
همه اینها برای داشتن نقش اول در یک قفس!
آه ای کاش تو اینجا بودی!
...
همین دو روز پیش خون سیصد نفر, نمی گویم بی دلیل چون حتما دلیل داشته( هزارتویی که درش اسیریم), بر زمین ریخت. خونی که ما دیدیمش و هیچ نگفتیم.
آخر چرا همه ساکتند؟
نه, آخر همه مدت هاست ساکتند. هیچ کس چیزی نمی گوید. انتظاری هم از کسی ندارم. فقط الان وسط فریاد های گیلمور و واترز این جملات خیلی سریع از ذهنم گذر کردند.
او شعر می خواند.با کلی تلخیص عینهو اوضاع ماست:
یک کتاب کوچک دارم. با تمام شعرهایم.
شاید اگر سگ خوبی باشم شاید برایم استخوان خوبی بیاندازند.
سیزده کانال گه در تلویزیون...
من چراغ دارم!
من, قدرت خارق العاده ی دیدن...
............................................................
به تو زنگ می زنم... کسی خانه نیست.
لکه های نیکوتین روی انگشتانم...
کسی خانه نیست.
اوه عزیزم...کسی خانه نیست.
مانده ام چه بگویم؟ اصلا چیزی برایمان مانده که گفته شود؟ بی خیال.
می خواند: هی تو! نذار نور را دفن کنند! تسلیم نشو! هی تو! تو که پشت دیوار نشسته ای...کمکم کن این سنگ را به دوش بکشم!
این خود سیزیف است که این جملات را می گوید. تو گویی زندگی ما سنگیست که ما تا ابد باید از کوه بالا ببریمش. بعد دوباره و دوباره... و دوباره. این دوباره هاست که ذهن های ما را می پوساند. این دوباره هاست که جایی برای بودن بشریت باقی نگذاشته.
تا کی باید اینجا. گوشه اتاق هایمان بنشینیم و نابود شدن چیزی به اسم انسانیت را نظاره گر باشیم؟
متاسفم. برای خیلی از اتفاقاتی که افتاده.
...
می خواهم چند پوستر برای اتاقم بخرم. شاید کمی به این فضا رنگی بدهد. همه چیز سفید است.می دانی؟ بیش از حد سفید است, و من خیلی وقت است که در آن گم شده ام. راه برگشت هم نیست.
می خواند: همه اش خیال بود! دیوار خیلی بلند بود! می بینی؟
...
ای کاش همه اینها خیال باشد-که هست!- من نگران لحظه بیداریم.
می خواند: Hold on to the dream.
...
یک آدم با صفایی پاشده از لس آنجلس رفته تهران و چند وقت یک بار عکس های جدید روی وبسایتش می گذارد. دستش درد نکند.
یک جا از هالووین در تهران عکس گذاشته بود. نمی دانستم ما هالووین هم می گیریم.
این هم آدرسش: زندگی در تهران ادامه دارد...یا چیزی مثل همین. حتما ادامه دارد... بر منکرش لعنت. منتها کم یا زیاد کردن دو حرف گ و ی خیلی چیزها را عوض می کند
http://www.lifegoesonintehran.com/
اشتراک در:
پستها (Atom)
