۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

عطر

ساعت از سه بامداد گذشته و سایه ها خواب اند. من سراسر واهمه ام. ترس دارم از نابودی تمام داستان هایی که در سر می پرورانم. ترس دارم از اینکه یک روز صبح، مثلا بامداد امروزی که تو در آن نیستی، من دیگر از خواب بیدار نشوم و اسیر کابوس هایی شوم که در عالم خارج از خواب هم گریبانم را رها نمی کنند. امید کم کم تن و روحم را ترک می کند، چه که امید تنها باریست برای بر دوش کشیدن. سنگیست که هر روز هل دادنش به بالای این کوه سخت تر می شود. امید تنها نشان از لبان توست که هرچه می کنم از دالان های توی دلم بیرون نمی آید. جهان سراسر سبز است، پرنده ی صبح می خواند. خون نریخته ی آفتاب هنوز میان ابرهاست. اما این اقیانوس سیاه، این تباهی هر روز تیره و تیره تر می شود و من ترس دارم از گم کردنت. از ندیدن چشمانت توی خیابان های شلوغ این شهر بی نشان. از بی دلخوشی. از بی کجایی. از نگریستن بر شانه هایت. از در آغوش نگرفتنت و نفهمیدن عطرت به ساعت هشت شب.

جفت

آدم باید دنبال جفت خودش بگردد و هر کسی یک جفت دارد. باید جفت خودش را پیدا کند، با او هم‌خوابه شود و بمیرد.
فروغ /مرداد ١٣٤٧

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

dead hobo

-آقا داماد چکاره هستن؟
+ توی فیلم های هالیوودی نقش dead hobo رو بازی می کنن. اینقدر دیالوگ های عمیق بهش میدن که زیرنویس هم نمیخواد.
- وای! چقدر عالی! در آمدشون چقدر هست؟
+ خوب بستگی به کارگردان داره، راستش ابتذال هالیوود دلشو زده. الان بیشتر در سینمای independent مشغول بکار هست.
- چقدر عالی! دختر منم از این...مارتین برگ؟ اسپیلکوزی؟
+ اسکورسیزی.
- بله، عاشق اونه.
+ وای چه زوج خوشبختی میشن.
- در آمد رو نگفتین.
+ الان least paid هستند. بله.
- ماشالله! ماشالله.

morning after

-ببخشید، قرصم افتاد کنار تو. میشه...؟
+ اوه، آره. بفرما.
- مرسی!
+ حالا چی هست؟
- آمم...ضد بارداری؟
+ اوه. پس ما...آم. یعنی تو. خب. هیچی.
- می خنده! از این خنده های عصبیته ها. خب وقتی می دونی چرا می پرسی عزیز من؟
+ ...
- قهوه می خوری پسر؟
+ نه، مرسی.
- آدم بشو نیستی. بیا بغلم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

آبغوره بگیرند

مثال آدم هایی که هنوز هم وقتی یاد دوست دختر فراریشان می افتند می روند توی دستشویی دانشگاه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

مثال آدمی که توی کتابخانه نشسته ولی دلش لب بام خانه ای هفت طبقه توی میرداماد خیره مانده به نور شهر و با نام های پنج حرفی اشک می ریزد.
اصلا تمام نام های زندگی اش پنج حرفی بوده اند.
"اعداد فرد هم عاشق می شوند."
***
از این آدم ها که می خواهند تو را ببینند اما روبرویشان چند بطری خالی، آی پاد، موبایل، چند کتاب، و دو لیوان خالی قهوه است.
***
مثال آدمی که توی کتابخانه نشسته ولی دلش لب تپه ای ایستاده و فریاد می کند: فااااااااااک.
از این آدم ها که اگر هوس بوی دود و ترک آسفالت و سایه ی تابستانی درخت تبریزی و اسارت های یک هفته ای و طرح ترافیک نداشته باشند تنها هوسشان تو هستی.
تنها هوسشان تو بوده ای، بعد ناقوس بی صدای کابوس. به ساعت هفت بعد از ظهر.
****
"همراه با تمام دخترهای اثیری شهر هایمان."
که نیستی. که زور می زنی. که زور می زنیم.
اما نه...
بگذار حلق آویز بمانند مردان شهرت.
حلق را، گلو را، گردن را، برای آویزان ماندن از طناب چشمانت ساخته اند.
بی صدا
بی درد
بی صندلی زیر پا.
بگو بکشند، بدرانند، بگو پرواز دهند.
بگذار حلق آویز بمانند تمام مردان عاشق شهرت.
تا پسران بدانند
حلق را، گلو را، گردن را
عشق را برای آویزان ماندن از طناب حلقه شده چشمانت ساخته اند.
***
آی هوس های پنج حرفی
نسیم های این شهر اسیرند.
***
من یک مثالم. مثال من. مثال ما.
مثال آدمی که توی برزخ میان غرب و شرق، توی دو حرف بی صدای صورتت گیر کرده.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

به دختری که/ به مردی که

نشسته ام پشت لبانت در کمین آذرخش
خودش نمی دانست
هر روز صبح با ابر بهار
که هیچ ماندنش نبود
می نشستم پشت لبانش در کمین آذرخش
که هیچ ماندنش نبود
مگر لحظه ای
که بنشیند چون داغی بر لبانت در کمین آذرخش
***
چشمانت ابر بهار است و خستگی برگ ها تو را در آغوش می گیرد.
چرا من نه؟
که نشسته ام پشت لبانت در کمین آذرخش.
***
اینجا به بعدش را دیگر نمی خوانم، چه که خواندن نمی خواهد این همه. هرچند که ورق های این دفتر پاره است و خاطراتش چرک. هرچند که خواندن نمی خواهی تو که جاری هستی بر رود بی انحنای سرد آسمان. باران می گیرد. تا برسیم خانه باران می گیرد.
***

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

تغییر جنسیت: بیا مناظره کنیم

یادمه مناظره ها رو که با هم تماشا می کردیم می گفت ک و د ت ا میشه، می زنن ملتو می کشن... بعد من میشستم کنارش و بنا می کردم اشک ریختن که محکم بغلم کنه. بله آقا، من تمام انتظارات شما رو نابود کردم چون با توجه به پسر بودنم زیادی گریه می کنم. فکر کنم باهاس عوض شم. ولی... آره بابا، دلم مناظره می خواد!

از آن چیزها

این بوسه ی لعنتی که من قرار است بر لب های تو بنشانم. همین بوسه ی لعنتی را می گویم.
"از آن چیزهاست!"
تلفن های شهرمان هم که قطع است و سیم هایش در جیب دزدان و تو هم هی پشت سر هم می گویی
"از آن چیزهاست!"
با چشمانی که. با لبانی که. با لمس انگشتانی که.
"از آن چیزهاست!"
آره جانم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

مستی

مست بود و همه چیزش پریود شهشهانه ی نرگسان

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

بی عنوان

همه ی مردم این شهر دروغ می گویند
تو هستی
صدایت هست
نفس هایت هست که آرام آرام
هوووو
هوووو
نفس هایم هست که آرام آرام
روزی می پیچد توی موهایت
هوووو
هوووو
تو هستی
صدایت هست
دستانت اما...
در آغوش باد است که آرام آرام
هوووو
هوووو

تو

چشمانت ابر بهار است
و خستگی برگ ها تو را در آغوش می گیرد.
چرا من نه؟

تو تا حالا با این پر پرواز هم کرده ای؟

بیست و چهار سالش است و توی موهای گره شده اش یک پر می گذارد که در هر ملاقاتمان رنگی متفاوت دارد، انگار یک کلکسیون خیلی بزرگ از یک نوع پر به رنگ های مختلف دارد. می خواهم برایش نامه بنویسم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

مستراح

هیچ جا مستراح خونه ی آدم نمیشه. من دو ساله دارم اینو میگم، با چشمی گریان و باسنی لرزان، تجربه ی من رو در یابید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

دنگ شو

دیر آمدی ای عشق
دل یک ساعته خوابیده
تن، خواهشی بر تخت
خواب یه عمره از سر پریده
بوی موی ژولیان
یار داغ مهربان