۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه
۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه
iloveyouiloveyouiloveyou
تازه اول شبه و من خیلی خستهام. قرار نیست خوابم ببره. یاد اون شب افتادم که کنار راه پله صورتشو تو دستام گرفته بودم و بی اختیار میگفتم من عاشقتم من عاشقتم من عاشقتم من عاشقتم من عاشقتم من عاشقتم من عاشقتم.
حالا هوا خیلی گرمه و من خیلی خستهام. باید بخوابم ولی یاد اون شب افتادم و دیگه قرار نیست خوابم ببره.
۱۳۹۵ مرداد ۲۰, چهارشنبه
آه نیویورک
امروز تو خیابون
آدما بیشتر از معمول نگاه میکردن
انگار تاحالا مرده ندیده بودن
انگار بالاخره فهمیدن
اونروز چی شد
۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه
۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه
عاشقانه
just your name just your laugh and my own vignette and my soul.
just your cheeks just your neck just your couch
and my perfume and my beloved and my love
just your eyes, and my beloved, our couch, our house.
and my love and my beloved
just your shadow just your fruit just your banner over me
just your left hand just your right hand and my beloved, and my love
just your face just your voice just your voice just your face
and my beloved
and my mother's house, just your sword, just your wedding and my love
just your eyes just your hair just your teeth just your lips just your mouth just your cheeks
just your cheeks just your neck just your couch
and my perfume and my beloved and my love
just your eyes, and my beloved, our couch, our house.
and my love and my beloved
just your shadow just your fruit just your banner over me
just your left hand just your right hand and my beloved, and my love
just your face just your voice just your voice just your face
and my beloved
and my mother's house, just your sword, just your wedding and my love
just your eyes just your hair just your teeth just your lips just your mouth just your cheeks
۱۳۹۵ تیر ۲۲, سهشنبه
آقای کیارستمی عزیزم
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی
همت کن
و بگو ماهیها حوضشان بی آب است
سهراب به روایت اصغر فرهادی
همت کن
و بگو ماهیها حوضشان بی آب است
سهراب به روایت اصغر فرهادی
۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه
کلودیوس! تو بگو عشق ما چی شد؟
حالا که تمام رودهای جهان هم مرا سیراب نمی کنند. حالا که لبانم خشک است و چشمانم وهم دیدنت را در تاریکترین کوچهها دنبال می کنند. راست بگو...رازهای کدام قرن را در سینه داری؟
۱۳۹۵ تیر ۱, سهشنبه
آه اوفلیای مغموم
بعد شعله ای در دل آسمان گرفت٬ ولی باران نیامد. باد بود و مه بود و کوه هایی بلند و من پشت دشت های فراخ تنت یا شاید ته دره ی تاریکت به انتظار نشسته بودم و بعد شعله ای در دل آسمان گرفت٬ ولی باران نیامد. شاید تو نیایی. شاید تو دیگر نباشی. شاید بمیراند زاینده رود.
باد بود و مه بود و خورشید پشت کوه هایی بلند.
تو بخوان٬ تو که خود شبی.
باد بود و مه بود و خورشید پشت کوه هایی بلند.
تو بخوان٬ تو که خود شبی.
۱۳۹۵ خرداد ۱۲, چهارشنبه
ولیعصر کدوم طرفی بود؟
عزیزم٬ من خیلی وقته گم شدم. یک عصر خلوت ماه اسفند بود٬ فهمیدم تکه های مختلف تن من مثه دونه های برف٬ فکر نشستن روی شونه ی خیلی ها رو داشتن ولی زود آب شدن. تا کی بگیم کردیم نشد؟ ولی در اون عصر خلوت ماه اسفند٬ برف روی شونه های تو نشسته بود و از اون دور دورا هم صدای جنگ میومد. توی لبخندت داستانی بود که روزها بعد من و فرانسس ایستاده بر پشت بام خانه شما با چشمامون برای هم تعریف کردیم. بعد جفتمون زدیم زیر گریه٬ ولی من خنده ام گرفته بود. کی فکرشو می کرد؟ اون شب روی کاناپه کهنه گفتی خودت منو می بری خونه. انگار نه انگار که تهران نه جای منه نه هیچوقت جای تو بوده. تو که چشمات رنگ دود و دهنت مزهی لیمو ندیده.
عزیزم٬ حالا که همه مرده های خرداد خاک شدن٬ تو خیلی دوری و رنگای قابهای نقاشی خیلیهای دیگه رو دیدی. حالا که من هرروز صبح آرزو میکنم بتونم بخوابم و دیگه هیچوقت بلند نشم. حالا که دیگه اسفند هم تموم شد و از برف بالای کوه ها خبری نیس. حالا دیگه هر روز بیدار میشم و با خودم آواز می خونم:
Ah, I want to know the same thing. I want to know, how's it going to end
عزیزم٬ حالا که همه مرده های خرداد خاک شدن٬ تو خیلی دوری و رنگای قابهای نقاشی خیلیهای دیگه رو دیدی. حالا که من هرروز صبح آرزو میکنم بتونم بخوابم و دیگه هیچوقت بلند نشم. حالا که دیگه اسفند هم تموم شد و از برف بالای کوه ها خبری نیس. حالا دیگه هر روز بیدار میشم و با خودم آواز می خونم:
Ah, I want to know the same thing. I want to know, how's it going to end
۱۳۹۵ خرداد ۶, پنجشنبه
آی هملت قلعهی صبح
بهش بگو چی شد تو این همه سال که من نبودم. بهش بگو چه بلایی آوردی سر برادرت. چی شد که تنها شدیم.
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه
خوب بخوابی عزیزم
یعنی چی که مواظب خودت باش؟
مواظب چی باشم؟
عزیزم
روزنامه ها و آمار رسمی و حتی اخبار بامدادی
میگن که من خیلی خیلی غمگینم
و همین روزاس که بمیرم
تو میگی منو بگیر
مثکه زن و بچه لازمه
تا کسی باشم
تا این جنگ تموم شه
آخرشم سرطان بگیرم
و بشم شادروان
مواظب چی باشم؟
عزیزم
روزنامه ها و آمار رسمی و حتی اخبار بامدادی
میگن که من خیلی خیلی غمگینم
و همین روزاس که بمیرم
تو میگی منو بگیر
مثکه زن و بچه لازمه
تا کسی باشم
تا این جنگ تموم شه
آخرشم سرطان بگیرم
و بشم شادروان
عزیزم
آخرالزمون اینطوریه
آخرالزمون اینطوریه
۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
آنقدر بکش تا بمیرم
this is killing me, this is going to kill me until i'm dead. embrace it, finally we are no one
۱۳۹۵ اردیبهشت ۷, سهشنبه
عطر گند سنبل
سنگفرش باغ پدربزرگ داغ تر از شنزار بیابانهای چشمانت شده
حالا که دستم از آسمان تنت کوتاه است
حالا که اقیانوس اطلس هم دشمن ماست
من از این همه فقط دریای آرام زیر پل را می خواهم
پس تو بزن بسوزان آتش بزن
حالا که صلح نیست
خاکسترم را باد با خود خواهد برد
حالا که دستم از آسمان تنت کوتاه است
حالا که اقیانوس اطلس هم دشمن ماست
من از این همه فقط دریای آرام زیر پل را می خواهم
پس تو بزن بسوزان آتش بزن
حالا که صلح نیست
خاکسترم را باد با خود خواهد برد
۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه
بهار تو
تنم از سرم جدا و چشمانم ابرهای تالش تنت
تو که لیلای شب قدری و من چیزی ندارم که قدر بدانی
تو ای زیبا که نمی دانی چشمانم سالهاست به دنبال تو
در میان مردمان سرخوش و خیس عرق
سایه ها را دنبال می کنند تا شاید شبی از این شب ها
تو را بیابند یا که مرگ سر برسد (که نمی رسد)
تا خاک شوم پای خاک تن تو
تا گلی بروید
در سرخی این صحرای تار
تا که شادروان شوم کنارت
تا که نیست شوم کنارت
تا که نباشم
تو که لیلای شب قدری و من چیزی ندارم که قدر بدانی
تو ای زیبا که نمی دانی چشمانم سالهاست به دنبال تو
در میان مردمان سرخوش و خیس عرق
سایه ها را دنبال می کنند تا شاید شبی از این شب ها
تو را بیابند یا که مرگ سر برسد (که نمی رسد)
تا خاک شوم پای خاک تن تو
تا گلی بروید
در سرخی این صحرای تار
تا که شادروان شوم کنارت
تا که نیست شوم کنارت
تا که نباشم
هیچگاه
اشتراک در:
پستها (Atom)
