۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
بکش یا کشته شو یا به تنهایی در قطره های خاطره...
هراس عجیبی دارم از صلح، حداقل جنگ که باشد تکلیفمان روشن است.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه
"دلم برایت تنگ شده بود"
این آدم، چشم هایش، صحبتش، و نگاهش جذابیتی آسمانی دارد. اینطور که حتی بعد از دو هفته سکوت و بیخیالی و آرامش توام با سرگشتی هم همانطور که رفت دوباره بازگشت و با چهار کلمه مرا از نو واله کرد. کلافگی شیرینیست.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سهشنبه
لیلا
روزنامه را مچاله کرد و انداخت توی سطل آشغال.روزگاری بود که خیال می کرد باید انقلابی باشد، از آن تیپ انقلابی هایی که با مسلسل می افتند توی خیابان تا اعتقادشان به کتاب یا تک جمله ای که نمی توان بر زبان آورد را با خون نقش بزنند، ریشه اش را هم می دانست. خون بازیِ آن سالها بود. فرهنگی که می گفت هرکه بیشتر بکشد پیروز است. بعدها که گلوله خورد و رفقایش همه یکی یکی توی خیابان، پشت به دیوار، روی تپه ی بلند، با طناب، با گلوله، یا حتی با دست خالی از اعتقاد شش نفری که بعدا داستانشان را تعریف خواهم کرد کشته شدند نظرش بکلی عوض شد، یعنی طوری که خودش هم دیگر خودش را نمی شناخت، حتی جلوی آینه. طوری که آقاجانش مدام ملامتش می کرد که همه ی این تغییر هایش بخاطر لیلا بوده. نه اینکه آقاجانش با تغییر مخالف باشد. اصلا، حتی به خیال من او از پیشرو ترین مردان دوره خودش بود. تنها مشکل آقاجان این بود که نمی خواست پسرش سر یک دختر که نمی دانست از کجا و کدام طبقه ی آسمان ظاهر شده تمام زندگی و اعتقاداتش را کنار بگذارد. تن عجیبی داشت. یعنی بیشتر انگشتان و چشمهایش بود که...بگذریم. اما حالا دیگر خیلی عوض شده بود، یعنی تمام این حرارتش را منتقل کرده بود به احساساتش. نویسنده شده بود و سعی نمی کرد گذشته اش را پنهان کند. اصلا همیشه در سایه ی گذشته اش زندگی می کرد که پر بود از لکه های سرخ. نه اینکه کسی را کشته باشد اصلا، من به هیچوجه قصد زدن همچین تهمت بزرگی را به او ندارم. دوران او همچین خشونتی را می طلبید. صدای طبل انقلاب از همه جا بگوش می رسید. کوبا، شور وی. کاست رو. گورکی. تروت س ک ی. لن ی ن. ب ه رنگی و سیاهه ی بلند نامهایی که افکارش را شکل داده بودند همه در همین محدوده می گنجیدند. روز آخر که دیدمش هنوز خیال داشت برود پیش لیلا. هیجان زده بود. آخرین کتابش همین پریروز بیرون آمده بود. کوتاه بود، همه اش صد و یازده صفحه. هنوز آخرین جمله را تمام نکرده بودم که دلم پر شد از نگرانی . از این نگرانی هایی که گریبانم را می گیرد و تا ساعت ها همینطور سوار می شود روی امواج ذهن. از این نگرانی هایی که تا نام لیلا می آمد می نشست توی دلم. اصلا نمی دانم و نمی فهمم چرا.
یادم رفت بگویم پنجره باز است. نسیم خنکی می آید و با خودش صدای چند زن را می آورد که تند تند با هم حرف می زنند. دقیق تر گوش می کنم. شش نفر اند. دقیقا شش نفر. پشیمان می شوم، خدا لعنت کند اینها را. شب آخر که دیدمش همین حس را داشتم و مطمئنم وقتی لب هایش را می بوسیدم همین سلیطه ها سر کوچه، زیر نور کم سوی چراغی که توی باد تکان می خورد، با چشمهای از حدقه در آمده شان ما را دید می زده اند. اصلا از لج همین لکاته ها بود که دستم را کشیدم روی سینه اش و بعد زیر کمرش را محکم گرفتم و تن اش را آرام فشار دادم به دیوار. لیلا که ناله می کرد از آن دور ها صدای بند آمدن نفسشان را می شنیدم. بعد آرام در خانه را باز کردم و دوتایی رفتیم توی حیاط. من هیچوقت جرات نمی کردم به تن لیلا دست بزنم. این را خیلی جدی می گویم. همه اش از لج شش تا مادرقحبه ای بود که نمی دانم چرا دوباره وارد زندگی من شده بودند. کاملا بی معنی بود، یعنی من عوض شده بودم. من دیگر انقلابی نبودم. تمام زندگی من در یک نفر خلاصه شده بود که تن عجیبی داشت. یعنی بیشتر انگشتان و چشم هایش بود که...بگذریم. نمی دانم لازم است بگویم که عاشقش بودم یا نه.نشستم لب حوض و شروع کردم گریه کردن. از این گریه های آرامی که سنگینی بغض را برطرف نمی کنند. می پرستیدمش. چه نسیم سردی! صدایشان را می شنوم که می گویند مرده. آقاجان مرده. مثل تمام رفقایم. یعنی همین یک ساعت پیش مرده و شاید تن اش هنوز گرم باشد. صدایش می کنم. جواب نمی دهد. چقدر فاصله زیاد است بین ما، این را از اولین نگاه هایی که رد و بدل کردیم فهمیدم. ما هیچوقت به هم نرسیدیم و انگار منطقی هم بود که نرسیم. قرار شده بود هیچکداممان اذیت نشویم و یکوقت دلمان نشکند. در اتاقش را باز کردم. نه، اتاقش نبود. این خانه پر از اتاق است و تنها یکی از اتاق ها مال اوست. پرنور ترین اتاق خانه را برداشته بود که کمترین رنگ ها را داشته باشد. رگه های خون کف اتاق را پوشانده بود. روی دیوار هم پر بود از نوشته هایی که اصلا معنی نمی دادند. صفحه های آخرین کتابی که نوشته بود. همه اش صد و یازده صفحه که پر بود از لکه های سرخ. خودش زیر پرده افتاده بود و دیگر نفس نمی کشید. نمی دانم، قرار نبود رگ هایش را بزند. نزده بود. قرص هم نخورده بود.اصلا هیچکاری نکرده بود. فقط مرده بود. خیره مانده بودم به چشمهایش که باز مانده بود و نمی دانم به کجا می نگریست. یاد روزگاری افتادم که خیال می کردم باید انقلابی باشم و نگاهمان مثل حسی که توی رگ هایمان می دوید گرم بود. یادم افتاد روزنامه را هنوز نخوانده بودم. تیتر اول را خواندم و بقیه اش را مچاله کردم و انداختم توی سطل آشغال. چرندیات محض. نوشته بود جسد مرا توی اتاقم کشف کرده اند. حالم بد شده. حالم از همه ی اینها بهم می خورد و لیلا و آقاجان هم دیگر نیستند. پنجره را کامل باز می کنم و سرم را بیرون می آورم. می خواهم فحش بدهم:" آی سلیطه ها، گمشید برید!" اما نفسم بند می آید و کم مانده بیهوش بشوم. لکاته ها طناب انداخته اند دور گردن یکی که چهره اش دقیقا مثل من است و دارند به زور سوارش می کنند توی یک کالسکه ی سیاه بزرگ. سرفه می کنم. خون تمام خانه را پوشانده. لیلا نیست، وقتی که دیگر هیچکسی اینجا نیست و او باید اینجا باشد. باید پنجره را ببندم، چه نسیم سردی!
یادم رفت بگویم پنجره باز است. نسیم خنکی می آید و با خودش صدای چند زن را می آورد که تند تند با هم حرف می زنند. دقیق تر گوش می کنم. شش نفر اند. دقیقا شش نفر. پشیمان می شوم، خدا لعنت کند اینها را. شب آخر که دیدمش همین حس را داشتم و مطمئنم وقتی لب هایش را می بوسیدم همین سلیطه ها سر کوچه، زیر نور کم سوی چراغی که توی باد تکان می خورد، با چشمهای از حدقه در آمده شان ما را دید می زده اند. اصلا از لج همین لکاته ها بود که دستم را کشیدم روی سینه اش و بعد زیر کمرش را محکم گرفتم و تن اش را آرام فشار دادم به دیوار. لیلا که ناله می کرد از آن دور ها صدای بند آمدن نفسشان را می شنیدم. بعد آرام در خانه را باز کردم و دوتایی رفتیم توی حیاط. من هیچوقت جرات نمی کردم به تن لیلا دست بزنم. این را خیلی جدی می گویم. همه اش از لج شش تا مادرقحبه ای بود که نمی دانم چرا دوباره وارد زندگی من شده بودند. کاملا بی معنی بود، یعنی من عوض شده بودم. من دیگر انقلابی نبودم. تمام زندگی من در یک نفر خلاصه شده بود که تن عجیبی داشت. یعنی بیشتر انگشتان و چشم هایش بود که...بگذریم. نمی دانم لازم است بگویم که عاشقش بودم یا نه.نشستم لب حوض و شروع کردم گریه کردن. از این گریه های آرامی که سنگینی بغض را برطرف نمی کنند. می پرستیدمش. چه نسیم سردی! صدایشان را می شنوم که می گویند مرده. آقاجان مرده. مثل تمام رفقایم. یعنی همین یک ساعت پیش مرده و شاید تن اش هنوز گرم باشد. صدایش می کنم. جواب نمی دهد. چقدر فاصله زیاد است بین ما، این را از اولین نگاه هایی که رد و بدل کردیم فهمیدم. ما هیچوقت به هم نرسیدیم و انگار منطقی هم بود که نرسیم. قرار شده بود هیچکداممان اذیت نشویم و یکوقت دلمان نشکند. در اتاقش را باز کردم. نه، اتاقش نبود. این خانه پر از اتاق است و تنها یکی از اتاق ها مال اوست. پرنور ترین اتاق خانه را برداشته بود که کمترین رنگ ها را داشته باشد. رگه های خون کف اتاق را پوشانده بود. روی دیوار هم پر بود از نوشته هایی که اصلا معنی نمی دادند. صفحه های آخرین کتابی که نوشته بود. همه اش صد و یازده صفحه که پر بود از لکه های سرخ. خودش زیر پرده افتاده بود و دیگر نفس نمی کشید. نمی دانم، قرار نبود رگ هایش را بزند. نزده بود. قرص هم نخورده بود.اصلا هیچکاری نکرده بود. فقط مرده بود. خیره مانده بودم به چشمهایش که باز مانده بود و نمی دانم به کجا می نگریست. یاد روزگاری افتادم که خیال می کردم باید انقلابی باشم و نگاهمان مثل حسی که توی رگ هایمان می دوید گرم بود. یادم افتاد روزنامه را هنوز نخوانده بودم. تیتر اول را خواندم و بقیه اش را مچاله کردم و انداختم توی سطل آشغال. چرندیات محض. نوشته بود جسد مرا توی اتاقم کشف کرده اند. حالم بد شده. حالم از همه ی اینها بهم می خورد و لیلا و آقاجان هم دیگر نیستند. پنجره را کامل باز می کنم و سرم را بیرون می آورم. می خواهم فحش بدهم:" آی سلیطه ها، گمشید برید!" اما نفسم بند می آید و کم مانده بیهوش بشوم. لکاته ها طناب انداخته اند دور گردن یکی که چهره اش دقیقا مثل من است و دارند به زور سوارش می کنند توی یک کالسکه ی سیاه بزرگ. سرفه می کنم. خون تمام خانه را پوشانده. لیلا نیست، وقتی که دیگر هیچکسی اینجا نیست و او باید اینجا باشد. باید پنجره را ببندم، چه نسیم سردی!
۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه
ضرورت
مجنون لیلی / سیدابراهیم نبوی
۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سهشنبه
مرگ به سبک عشاق ایرانی
خنجر را فرو نکرده یک دور توی سینه ام تاب داد، لبخند زد و بعد آرام کشیدش بیرون و گفت "خدا حا فظ"
۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه
چند کیلو آرزو برای مجلس ترحیم
"روز هایی بود در من که گذر ابر ها از بالای تپه های تاریک لذت لبخنده ی دو ثانیه ای تو را در یاد..."
دوباره ورق را از میان منگنه های دفتر بیرون می آورم تا یکی در میان تکه شوند به دو نیم. مثل رویای من برای تو. می نویسم، عشق بازی می کنم، خط می زنم، نابود می کنم. اینها همه یک مشت خاطره اند برای گذر کردن از ذهن در شب های بهاری. برای بیخواب شدن. برای سگ لرز زدن، و تحمل جمله های تو که حتی به وقت جاری شدن نرسیده می پرستمشان.بعد پرستش همینطور ادامه پیدا می کند و جوش می خورد با خاطرات خیابان های خالی دم طلوع. من نمی توانم صحبت کنم، یعنی اگر صحبتی باشد فقط با توست و من دیگر نمی توانم صحبت کنم. خیلی وقت است نه چیزی می نویسم نه عکسی می گیرم. چون تو نیستی و خیال می کنم هرگز نخواهی بود. نخواهیم بود. آن چنان که مرزها پای تفکر له شده ی علف، زیر پا می روند. باد ها می وزند، به امید نا امید تو که روزی مرا از پا در خواهد آورد. باید قدم زد، از همینجا، از همین حالا، باید دیگر نفس نکشید. مرزها چه تلخ اند، و تو این تلخی را نمی فهمی. چون تو گرفتارشان نیستی.کار سفر برای تو، مثل همه ی مردمان این سرزمین و سرزمین های دیگر، در یک بلیط خلاصه شده و دیگر هیچ. اما خیلی جلوتر، خیلی دور تر، خیلی پایین تر، آدم هایی هم هستند که خاطراتشان را می دهند دست باد. آرزوهایشان را هم کیلو کیلو با خرما های نرسیده جمع می کنند برای مجلس ترحیم. پس زندگی من و تو چه شد؟
اینها هم یک مشت خاطره اند برای تو که خطشان بزنی.
روزی خواهد رسید. کم نیستند این روزهایی که ما برایشان پیراهن می دریم و گونه سرخ می کنیم، اما از این دست روزهای سوار بر قطار زیادند و کار ما فقط انتظار است و لمس انگشتان سرد تنهایی که بی معنی اند و بی وزن، مثل همه ی شعرهایمان و نامه های بی پاسخ درخت.
"شاید شبی هم آرام خوابیدن را طاقتی باشد تا تاریک شود اطاق چشمانت که بی نظر بود و بازی هایش بی انتها. "
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
گل سرتو پیدا کردم عزیزم
امروز بعد از ظهر، لباس های چرک را که زیر و رو می کردم صدایی شنیدم. زیر بود. انگار که قطعه ی کوچک فلزی از میانشان سقوط کرده باشد روی سطح سنگی اتاقی که پر از ماشین لباسشویی هاییست که با خوردن چند سکه ی بیست و پنج سنتی سر شوق می آیند. دقیق که نگاه کردم دیدم گل سر مشکی توست. حساب کردم اگر زنگ بزنم و بگویم گل سرت اینجاست چه خواهی گفت. بعد یک سال و خورده ای. فقط هم همین را خواهم گفت و نه چیز دیگری:" سلام، گل سرت را پیدا کردم. یادت هست؟"
۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه
کوچه ها
کوچه ها تاریک اند. جاده ها باریک تر. چشمی نیست برای دیدن. گوشی نیست برای شنیدن. مرده ها همچنان مرده اند و درختان سبز تر. باورش سخت است برای تو، بر کلام جاری کردنش هم. سال تمام شد. مهیب بود. آنقدر خون دادیم که خیابان هایمان هنوز بوی مرگ می دهد. باورش سخت است برای تو، اما رویا های کودک فردا در همین خون، در همین دریایی که رفیقت توی آن غرق شد به دنیا خواهد آمد.
دنیا خواهد آمد، و سینه اش را برای تو- تویی که باور همه ی اینها برایت روز به روز سخت تر می شود- خواهد گشود تا در خلوت سردش بیارامی. بلند شو، رها باش، نگذار به چرک بنشیند لبخند های پنهانی ات. تو بلند شو، شب بلند تر خواهد شد تا دستانت. تا چشمانت. تا ماهی که می رقصد بالای صورتت. و رنگ هایی که نامی نیست بر آنها. اما دیگر حوصله ای نیست برای دیدن نبودنی ها. برای خشک شدن نمی که آتش برق چشمانت را فروزان کرده. تو بلند شو، شب دراز است.
نمی بینی؟ نمی بینی بهار آمده. نمی بینی زمستان رفت؟ پاییز رفت؟ تابستان...آخ! تابستانمان هم رفت. گل بهار شکفته.
آن روز که شنیدن ها را حوصله بود، و سایه و بامداد و لبخند و خنده را تصوری نبود از نابودی. همان روز بود که دوباره متولد شدیم.
هرکه هستی در یاد داشته باش که چشمانت، قلبت، از لاله های شیشه ایست و کلامت گرم ترین بوسه ها بر ذهن شکسته ی شاعری که تا همین ده سال پیش با صدای خودش می گفت:
"بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار... "
کوچه ها تاریک اند. جاده ها باریک تر. چشمی نیست برای دیدن. گوشی نیست برای شنیدن. مرده ها همچنان مرده اند و درختان سبز تر. باورش سخت است برای تو، بر کلام جاری کردنش هم.سال تمام شد. بهار آمده تا عشق را لبخندی بکنی بر بوم زمان.
دنیا خواهد آمد، و سینه اش را برای تو- تویی که باور همه ی اینها برایت روز به روز سخت تر می شود- خواهد گشود تا در خلوت سردش بیارامی. بلند شو، رها باش، نگذار به چرک بنشیند لبخند های پنهانی ات. تو بلند شو، شب بلند تر خواهد شد تا دستانت. تا چشمانت. تا ماهی که می رقصد بالای صورتت. و رنگ هایی که نامی نیست بر آنها. اما دیگر حوصله ای نیست برای دیدن نبودنی ها. برای خشک شدن نمی که آتش برق چشمانت را فروزان کرده. تو بلند شو، شب دراز است.
نمی بینی؟ نمی بینی بهار آمده. نمی بینی زمستان رفت؟ پاییز رفت؟ تابستان...آخ! تابستانمان هم رفت. گل بهار شکفته.
آن روز که شنیدن ها را حوصله بود، و سایه و بامداد و لبخند و خنده را تصوری نبود از نابودی. همان روز بود که دوباره متولد شدیم.
هرکه هستی در یاد داشته باش که چشمانت، قلبت، از لاله های شیشه ایست و کلامت گرم ترین بوسه ها بر ذهن شکسته ی شاعری که تا همین ده سال پیش با صدای خودش می گفت:
"بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار... "
کوچه ها تاریک اند. جاده ها باریک تر. چشمی نیست برای دیدن. گوشی نیست برای شنیدن. مرده ها همچنان مرده اند و درختان سبز تر. باورش سخت است برای تو، بر کلام جاری کردنش هم.سال تمام شد. بهار آمده تا عشق را لبخندی بکنی بر بوم زمان.
۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه
یک روز قبل از روزی که تو آمدی
ننوشتن دلیل دارد.
اشک ریختن هم.
باور کن، همه چیز از آن روز به بعد تغییر کرد.
اشک ریختن هم.
باور کن، همه چیز از آن روز به بعد تغییر کرد.
۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
drunk call
گلویت که بیشتر گرفت و چشمانت که گرمتر و گونه هایت که سرخ تر شد می فهمی مستی. یعنی جدا در معنای کلمه مستی، زیاد خورده ای. نه آنگونه که به وضوح در چشم غریبه ای دیده شود. نه، آنطور شوق زنگ زدن در تو بوجود می آید. می خواهی زنگ بزنی و شروع کنی صحبت کردن. به رفیقت می گویی الان قرار است زنگ بزنی، یعنی قرار دارید با هم. مثل قدیم ها که هی حال همدیگر را می پرسیدید. می گوید چقدر خوب است این وقت شب و حتما تماشا خواهد کرد. می پرسد ولی به چه کسی؟ لیست تلفن را بالا و پایین می کنی و می بینی هیچ کسی نیست. می خواهی زنگ بزنی به او، اما قرار نیست دیگر آن شماره ها را انگشت های تو دوباره روی صفحه موبایل فشار بدهند. ولی یادت می آید مستی و قانون هایت را فراموش کرده ای. زنگ می زنی. می خندد. قطع می کنی و فکر می کنی به فاصله و کلماتی که هر روز سردتر می شوند. رفیقت می گوید صبر داشته باش، همه چیز درست می شود. رفیقت را دوست داری.
۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه
دم صبح
حالا خوب گوش کن بهت چی میگم. گوش می کنی؟ آهان. دستتو بده بهم. نه، از اینور نه، از اینطرف...آها...آآ...ببین، من مریضم، بهت میگم چرا. اگه احساسی داشته باشم که می دونم قراره منو به گا بده بدتر بهش پا میدم. که بیشتر بکنه تو. می فهمی؟شب بود، یعنی تا آنجا که یادم می آید آفتاب هنوز بالا نیامده بود. بهتر است بگویم دم سحر. بله، اینطوری بهتر می شود توضیح داد. پس دوباره بخوان:
دم سحر بود، و تو سرت را گذاشته بودی روی سینه ی من و خوابت برده بود. بطری آبجو و زیر سیگاری هم به فاصله ی دست دراز کردن ، زیر پنجره جا خوش کرده بودند. اتاق من خیلی کوچک است، خودت که می دانی. اینجا هم نمی شود خیلی خوب سیگار کشید، این دود سنج های لامذهب که بی حوصله می شوند پشت سر هم زنگشان به صدا در می آید و بعد آتش نشان ها می آیند و باقی قضایا. اصلا چرا اینطور شروع کردم. چرا بی راهه می روم. می خواهم بگویم شب بود، نه، سحر بود. اصلا چه می دانم. بگذار دوباره بگویم:
دم سحر بود، و تو سرت را گذاشته بودی روی سینه ی من و خوابت برده بود. هیچ روزی به اندازه امروز بوی بیمارستان نمی داد. باور کن، اینقدر که بطری بطری پشت سرهم...و تو هم حتی کلامی نمی گفتی که پسر نکن این کارها را. می دانم نباید بکنم. بعد می پرسی مادرم رفته یا نه، خوب رفته. می خواهم بگویم بارها پیش آمده ساعت ها به فضای خالی بینمان فکر کنم، حتی همین امشب. نه؛ همین دم سحر که تو سرت را گذاشته ای روی سینه ی من و خوابت برده. توی گوشت می خوانم:
حالا خوب گوش کن بهت چی میگم. گوش می کنی؟ آهان. دستتو بده بهم. نه، از اینور نه، از اینطرف...آها...آآ...ببین، من مریضم، بهت میگم چرا. اگه احساسی داشته باشم که می دونم قراره منو به گا بده بدتر بهش پا میدم. که بیشتر بکنه تو. می فهمی؟چرا اینهمه طفره می روی؟ چرا بی راهه می روی؟ صبح شد. امروز خیلی از نامه هایمان را سوزاندم. فکر کنم دوستت دارم. انگار قبل تر ها اعترافش کرده بودم. اگر نکرده ام بگو، فرصت زیاد هست.
۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه
سالن اجتماعات
خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام به سالن اجتماعات دانشگاه. روی شیشه ی کدر اعلامیه ای چسبانده اند، با حروف درشت رویش چاپ شده:
S.e.x.u.a.l awareness week
نمی دانم اصلا چه کلمه هایی را دارم می خوانم و چرا باید بخوانمشان. همینطور خیره مانده ام و فکر می کنم چرا اعلامیه ها اینقدر قرمز اند. چرا شهوت گیر افتاده توی لبهای روی شیشه اینقدر گیشه ایست. بعد کم کم می فهمم ساعت یازده شب است و من خیلی خسته ام و چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام اینجا. نمی دانم اصلا چه کلمه هایی را دارم می خوانم. به تو فکر می کنم، باور کن.
بعد متوجه می شوم دختری کنارم ایستاده، موهایش قهوه ایست. او هم انگار مثل من نمی داند چرا امشب ولگردی اش گرفته. می شنامسش؟ تو بگو.
نه! اولین بار است همدیگر را می بینیم. می گوید مرا می شناسد، و عاشق چشم هایم شده. ادامه می دهد که کم پیدا می شود کسی که دوربین به دست تمام خیابان ها را متر کند. چرند می گوید. جواب می دهم چطور ممکن است مرا با ف. اشتباه کند. می خندد.
خیلی قرمزه، نه؟
- چی؟
- این.
- آره.
- ببینم.
- چی رو؟
تو چطوری اعتماد کردی بهش اونوقت؟
- به کی؟ خوب کردم. دادمش دست زندگی. حالا نمی دونم چکار کنم.
- نه! اون مادرج نده اعتماد حالیشه؟
- خوب نیست.
- نیست که نیست. نبود! خودت خراب کردی همه چی رو، خودت هم بشین جمع کن دلتو پس.
- کمکم می کنی؟
- نه. شایدم آره. اما یه شرط داره. امشب کجایی؟
- کجا باشم؟
- خونه من؟
- خونه تو؟
- خونه ی من.
جواب می دهم خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام اینجا. تو بگو، تو جای من بودی می رفتی؟ باور کن می رفتی و بعد داستانش را برای من تعریف می کردی.
اما حالا من دیگر خیلی خسته ام و پشت سر هم معنی لحظه هایم را فراموش می کنم. جلو تر می آید. قدم می گذارد روی کفشهایم تا قدش به من برسد و بعد لب هایش را می چسباند به لبهای من. سرم گیج می رود، با خودم فکر می کنم چرا شهوت توی لبهایش اینقدر گیشه ایست. بعد صدای تو سرم را پر می کند. عقب می روم. می خندد. می پرسد چرا ترسو شده ام. جواب می دهم خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را...
حالا دیگر ما معروف شده ایم. خیلی معروف.
S.e.x.u.a.l awareness week
نمی دانم اصلا چه کلمه هایی را دارم می خوانم و چرا باید بخوانمشان. همینطور خیره مانده ام و فکر می کنم چرا اعلامیه ها اینقدر قرمز اند. چرا شهوت گیر افتاده توی لبهای روی شیشه اینقدر گیشه ایست. بعد کم کم می فهمم ساعت یازده شب است و من خیلی خسته ام و چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام اینجا. نمی دانم اصلا چه کلمه هایی را دارم می خوانم. به تو فکر می کنم، باور کن.
بعد متوجه می شوم دختری کنارم ایستاده، موهایش قهوه ایست. او هم انگار مثل من نمی داند چرا امشب ولگردی اش گرفته. می شنامسش؟ تو بگو.
نه! اولین بار است همدیگر را می بینیم. می گوید مرا می شناسد، و عاشق چشم هایم شده. ادامه می دهد که کم پیدا می شود کسی که دوربین به دست تمام خیابان ها را متر کند. چرند می گوید. جواب می دهم چطور ممکن است مرا با ف. اشتباه کند. می خندد.
خیلی قرمزه، نه؟
- چی؟
- این.
- آره.
- ببینم.
- چی رو؟
تو چطوری اعتماد کردی بهش اونوقت؟
- به کی؟ خوب کردم. دادمش دست زندگی. حالا نمی دونم چکار کنم.
- نه! اون مادرج نده اعتماد حالیشه؟
- خوب نیست.
- نیست که نیست. نبود! خودت خراب کردی همه چی رو، خودت هم بشین جمع کن دلتو پس.
- کمکم می کنی؟
- نه. شایدم آره. اما یه شرط داره. امشب کجایی؟
- کجا باشم؟
- خونه من؟
- خونه تو؟
- خونه ی من.
جواب می دهم خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام اینجا. تو بگو، تو جای من بودی می رفتی؟ باور کن می رفتی و بعد داستانش را برای من تعریف می کردی.
اما حالا من دیگر خیلی خسته ام و پشت سر هم معنی لحظه هایم را فراموش می کنم. جلو تر می آید. قدم می گذارد روی کفشهایم تا قدش به من برسد و بعد لب هایش را می چسباند به لبهای من. سرم گیج می رود، با خودم فکر می کنم چرا شهوت توی لبهایش اینقدر گیشه ایست. بعد صدای تو سرم را پر می کند. عقب می روم. می خندد. می پرسد چرا ترسو شده ام. جواب می دهم خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را...
حالا دیگر ما معروف شده ایم. خیلی معروف.
اشتراک در:
پستها (Atom)
