۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
drunk call
گلویت که بیشتر گرفت و چشمانت که گرمتر و گونه هایت که سرخ تر شد می فهمی مستی. یعنی جدا در معنای کلمه مستی، زیاد خورده ای. نه آنگونه که به وضوح در چشم غریبه ای دیده شود. نه، آنطور شوق زنگ زدن در تو بوجود می آید. می خواهی زنگ بزنی و شروع کنی صحبت کردن. به رفیقت می گویی الان قرار است زنگ بزنی، یعنی قرار دارید با هم. مثل قدیم ها که هی حال همدیگر را می پرسیدید. می گوید چقدر خوب است این وقت شب و حتما تماشا خواهد کرد. می پرسد ولی به چه کسی؟ لیست تلفن را بالا و پایین می کنی و می بینی هیچ کسی نیست. می خواهی زنگ بزنی به او، اما قرار نیست دیگر آن شماره ها را انگشت های تو دوباره روی صفحه موبایل فشار بدهند. ولی یادت می آید مستی و قانون هایت را فراموش کرده ای. زنگ می زنی. می خندد. قطع می کنی و فکر می کنی به فاصله و کلماتی که هر روز سردتر می شوند. رفیقت می گوید صبر داشته باش، همه چیز درست می شود. رفیقت را دوست داری.
۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه
دم صبح
حالا خوب گوش کن بهت چی میگم. گوش می کنی؟ آهان. دستتو بده بهم. نه، از اینور نه، از اینطرف...آها...آآ...ببین، من مریضم، بهت میگم چرا. اگه احساسی داشته باشم که می دونم قراره منو به گا بده بدتر بهش پا میدم. که بیشتر بکنه تو. می فهمی؟شب بود، یعنی تا آنجا که یادم می آید آفتاب هنوز بالا نیامده بود. بهتر است بگویم دم سحر. بله، اینطوری بهتر می شود توضیح داد. پس دوباره بخوان:
دم سحر بود، و تو سرت را گذاشته بودی روی سینه ی من و خوابت برده بود. بطری آبجو و زیر سیگاری هم به فاصله ی دست دراز کردن ، زیر پنجره جا خوش کرده بودند. اتاق من خیلی کوچک است، خودت که می دانی. اینجا هم نمی شود خیلی خوب سیگار کشید، این دود سنج های لامذهب که بی حوصله می شوند پشت سر هم زنگشان به صدا در می آید و بعد آتش نشان ها می آیند و باقی قضایا. اصلا چرا اینطور شروع کردم. چرا بی راهه می روم. می خواهم بگویم شب بود، نه، سحر بود. اصلا چه می دانم. بگذار دوباره بگویم:
دم سحر بود، و تو سرت را گذاشته بودی روی سینه ی من و خوابت برده بود. هیچ روزی به اندازه امروز بوی بیمارستان نمی داد. باور کن، اینقدر که بطری بطری پشت سرهم...و تو هم حتی کلامی نمی گفتی که پسر نکن این کارها را. می دانم نباید بکنم. بعد می پرسی مادرم رفته یا نه، خوب رفته. می خواهم بگویم بارها پیش آمده ساعت ها به فضای خالی بینمان فکر کنم، حتی همین امشب. نه؛ همین دم سحر که تو سرت را گذاشته ای روی سینه ی من و خوابت برده. توی گوشت می خوانم:
حالا خوب گوش کن بهت چی میگم. گوش می کنی؟ آهان. دستتو بده بهم. نه، از اینور نه، از اینطرف...آها...آآ...ببین، من مریضم، بهت میگم چرا. اگه احساسی داشته باشم که می دونم قراره منو به گا بده بدتر بهش پا میدم. که بیشتر بکنه تو. می فهمی؟چرا اینهمه طفره می روی؟ چرا بی راهه می روی؟ صبح شد. امروز خیلی از نامه هایمان را سوزاندم. فکر کنم دوستت دارم. انگار قبل تر ها اعترافش کرده بودم. اگر نکرده ام بگو، فرصت زیاد هست.
۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه
سالن اجتماعات
خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام به سالن اجتماعات دانشگاه. روی شیشه ی کدر اعلامیه ای چسبانده اند، با حروف درشت رویش چاپ شده:
S.e.x.u.a.l awareness week
نمی دانم اصلا چه کلمه هایی را دارم می خوانم و چرا باید بخوانمشان. همینطور خیره مانده ام و فکر می کنم چرا اعلامیه ها اینقدر قرمز اند. چرا شهوت گیر افتاده توی لبهای روی شیشه اینقدر گیشه ایست. بعد کم کم می فهمم ساعت یازده شب است و من خیلی خسته ام و چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام اینجا. نمی دانم اصلا چه کلمه هایی را دارم می خوانم. به تو فکر می کنم، باور کن.
بعد متوجه می شوم دختری کنارم ایستاده، موهایش قهوه ایست. او هم انگار مثل من نمی داند چرا امشب ولگردی اش گرفته. می شنامسش؟ تو بگو.
نه! اولین بار است همدیگر را می بینیم. می گوید مرا می شناسد، و عاشق چشم هایم شده. ادامه می دهد که کم پیدا می شود کسی که دوربین به دست تمام خیابان ها را متر کند. چرند می گوید. جواب می دهم چطور ممکن است مرا با ف. اشتباه کند. می خندد.
خیلی قرمزه، نه؟
- چی؟
- این.
- آره.
- ببینم.
- چی رو؟
تو چطوری اعتماد کردی بهش اونوقت؟
- به کی؟ خوب کردم. دادمش دست زندگی. حالا نمی دونم چکار کنم.
- نه! اون مادرج نده اعتماد حالیشه؟
- خوب نیست.
- نیست که نیست. نبود! خودت خراب کردی همه چی رو، خودت هم بشین جمع کن دلتو پس.
- کمکم می کنی؟
- نه. شایدم آره. اما یه شرط داره. امشب کجایی؟
- کجا باشم؟
- خونه من؟
- خونه تو؟
- خونه ی من.
جواب می دهم خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام اینجا. تو بگو، تو جای من بودی می رفتی؟ باور کن می رفتی و بعد داستانش را برای من تعریف می کردی.
اما حالا من دیگر خیلی خسته ام و پشت سر هم معنی لحظه هایم را فراموش می کنم. جلو تر می آید. قدم می گذارد روی کفشهایم تا قدش به من برسد و بعد لب هایش را می چسباند به لبهای من. سرم گیج می رود، با خودم فکر می کنم چرا شهوت توی لبهایش اینقدر گیشه ایست. بعد صدای تو سرم را پر می کند. عقب می روم. می خندد. می پرسد چرا ترسو شده ام. جواب می دهم خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را...
حالا دیگر ما معروف شده ایم. خیلی معروف.
S.e.x.u.a.l awareness week
نمی دانم اصلا چه کلمه هایی را دارم می خوانم و چرا باید بخوانمشان. همینطور خیره مانده ام و فکر می کنم چرا اعلامیه ها اینقدر قرمز اند. چرا شهوت گیر افتاده توی لبهای روی شیشه اینقدر گیشه ایست. بعد کم کم می فهمم ساعت یازده شب است و من خیلی خسته ام و چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام اینجا. نمی دانم اصلا چه کلمه هایی را دارم می خوانم. به تو فکر می کنم، باور کن.
بعد متوجه می شوم دختری کنارم ایستاده، موهایش قهوه ایست. او هم انگار مثل من نمی داند چرا امشب ولگردی اش گرفته. می شنامسش؟ تو بگو.
نه! اولین بار است همدیگر را می بینیم. می گوید مرا می شناسد، و عاشق چشم هایم شده. ادامه می دهد که کم پیدا می شود کسی که دوربین به دست تمام خیابان ها را متر کند. چرند می گوید. جواب می دهم چطور ممکن است مرا با ف. اشتباه کند. می خندد.
خیلی قرمزه، نه؟
- چی؟
- این.
- آره.
- ببینم.
- چی رو؟
تو چطوری اعتماد کردی بهش اونوقت؟
- به کی؟ خوب کردم. دادمش دست زندگی. حالا نمی دونم چکار کنم.
- نه! اون مادرج نده اعتماد حالیشه؟
- خوب نیست.
- نیست که نیست. نبود! خودت خراب کردی همه چی رو، خودت هم بشین جمع کن دلتو پس.
- کمکم می کنی؟
- نه. شایدم آره. اما یه شرط داره. امشب کجایی؟
- کجا باشم؟
- خونه من؟
- خونه تو؟
- خونه ی من.
جواب می دهم خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را پشت سر گذاشته ام تا رسیده ام اینجا. تو بگو، تو جای من بودی می رفتی؟ باور کن می رفتی و بعد داستانش را برای من تعریف می کردی.
اما حالا من دیگر خیلی خسته ام و پشت سر هم معنی لحظه هایم را فراموش می کنم. جلو تر می آید. قدم می گذارد روی کفشهایم تا قدش به من برسد و بعد لب هایش را می چسباند به لبهای من. سرم گیج می رود، با خودم فکر می کنم چرا شهوت توی لبهایش اینقدر گیشه ایست. بعد صدای تو سرم را پر می کند. عقب می روم. می خندد. می پرسد چرا ترسو شده ام. جواب می دهم خسته ام. خیلی خسته، ساعت یازده شب است و من چند خیابان را...
حالا دیگر ما معروف شده ایم. خیلی معروف.
۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سهشنبه
برای تو
فقط یک لمس نگاه تو و رویای سومین حرکت سمفونی پنج کافیست تا من بی خواب شوم و هر دقیقه چند بار دست بکشم روی گونه هایم که خشک و آماده باشند برای دور بعدی که خیس خواهند شد.
۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه
معبد
همه اش یک سقوط ساده بود از روی بندر برفی و یخ زده و فرودی روی تخته سنگ، که چند صد هزار سال بود همانجا دریاچه را تماشا می کرد. سخت بود و سرد. من خیال نمی کردم درد داشته باشد، خیال نمی کردم بخواهم نام کسی را فریاد کنم همان لحظه و بخواهم کنارم باشد وقتی چشم هایم سیاهی می رود و توی تاریکی دردناک کلی ستاره می بینم که بالا و پایین می روند. افتادم،همه ی وزن تن و روح و خاطره ام افتاد روی پای راست که تلق صدا کند و پیچ بخورد و سرم سوت بکشد و بنشینم تنها توی برف و نفس های عمیق بکشم. همان لحظه ها بود که دوباره حس کردم می خواهمش. تنها دختری بود که فقط هشت سانت از من کوتاهتر بود و کنارم خوابیده بود و من هم نامش را خوانده بودم-بلند بلند- ولی مدت ها گذشت تا دستش را بخوانم، و دلش را. خوب که فکر می کنم می بینم واقعا هیچ چیز توی دلش نبود و این وسط بی تجربگی من بوده که مشکل ساز شده. دردش بیشتر شد. خون می آمد تا آرام آرام زیر پوست جمع شود. یادم آمد چقدر همه چیز بین ما مصنوعی بود، و اینکه چرا دستش را توی خیابان نمی گرفتم و وقتی او دست مرا می گرفت هیچ چیز حس نمی کردم. لمسش نمی کردم، یعنی انگار تن اش معبد بود و من فقط زائری بوده ام از سرزمین های دور و او مرا خوانده بوده. می خواستم حفذش کنم، حس می کردم هر آن است که بشکند، توی خیابان، توی کوچه ها، زیر نگاه های هر غریبه ای که از کنار ما رد می شد. متلک هایی که جفتمان می خوردیم و می خندیدم. یعنی فقط او می خندید و من نگران می شدم که بدون من چه خواهد کرد. بدون من چه خواهد شد.روز بعد انتخابات ارتباط من با دنیا قطع شد. همه چیز یکهو تاریک شد و سرد و خون آلود، من اینجا کسی را می خواستم که هم صحبتم باشد. او نبود، خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بود تصنعات را کنار بگذارد و برود دنبال زندگی خودش. اما من ول کن نبودم. هنوز هم نیستم. هنوز هم خاطره ی روزهای کوتاه و عصر های طولانی را با خودم توی ماشین مرور می کنم، می دانم کجاها اشتباه کردم ام. یعنی همه اش اشتباه بود. باورم نمی شود.نمی دانم این چه مرضیست من دارم. هیچوقت عاشقش نبودم، کل داستان ما لحظات دو نفربوده که احساساتشان هیچ ربطی به هم نداشته. اولی دروغ پشت دروغ بافته و دومی همه را باور کرده و به روی خودش هم نیاورده. انگار از سر ناچاری به کسی آویخته شده که بسیار بیشتر از دیگران حرف برای گفتن دارد. انگار فقط از پاسخ هایی که می گرفته دلشاد بوده. آن هم فقط برای چند روز؛ یا چند ساعت.
من حوصله ی توضیح نداشتم، غمگین تر از اینها بودم که بخواهم توضیحی بدهم. دغدغه ها و غم های من به او ربطی نداشت، یعنی درک نمی کرد.مدتی که گذشت و زندگی و تحمل بحران خبرها تبدیل به وقایع روزمره شد یکهو احساس کردم تنها شده ام، و عاشق. بیشتر درد بود و دوری تا عشق. جای خالی کسی بود که او زمانی پر اش کرده بود. یعنی در کل یک خودزنی عارفانه بود. دوربین را گذاشتم روی برف و بعد خیلی آرام دست کشیدم روی صورتم و گونه ها. خیس بود. سفر عجیب است. همانقدر که حوصله ی سفر ندارم، اشتیاق احساسات عجیبی که همراهش می آید را دارم. خیال نمی کردم بخواهم نام کسی را فریاد کنم همان لحظه و بخواهم کنارم باشد وقتی چشم هایم سیاهی می رود. تب دارم و همه چیز خیلی دور است. حالا من معبد دیگری یافته ام برای زیارت.
من حوصله ی توضیح نداشتم، غمگین تر از اینها بودم که بخواهم توضیحی بدهم. دغدغه ها و غم های من به او ربطی نداشت، یعنی درک نمی کرد.مدتی که گذشت و زندگی و تحمل بحران خبرها تبدیل به وقایع روزمره شد یکهو احساس کردم تنها شده ام، و عاشق. بیشتر درد بود و دوری تا عشق. جای خالی کسی بود که او زمانی پر اش کرده بود. یعنی در کل یک خودزنی عارفانه بود. دوربین را گذاشتم روی برف و بعد خیلی آرام دست کشیدم روی صورتم و گونه ها. خیس بود. سفر عجیب است. همانقدر که حوصله ی سفر ندارم، اشتیاق احساسات عجیبی که همراهش می آید را دارم. خیال نمی کردم بخواهم نام کسی را فریاد کنم همان لحظه و بخواهم کنارم باشد وقتی چشم هایم سیاهی می رود. تب دارم و همه چیز خیلی دور است. حالا من معبد دیگری یافته ام برای زیارت.
۱۳۸۸ دی ۲۹, سهشنبه
لیلا
حالا دیگر چند ساعت بود که آرام در خیابان های شهر قدم می زد. چیزی برای دود کردن نداشت جز چند خاطره که نمی دانست از کجا بر سینه و گلویش چنگ می اندازند. بیشتر که فکر کرد فهمید خیلی وقت است دیگر سیگار نمی کشد. اصلا همه ی عادت هایش را کنار گذاشته بود، الکل را هم. و این یکی به نفعش بود، حالا دیگر خیلی چیزها یادش می ماند. خیلی نگاه ها را می توانست دوباره در ذهنی که دیگر بوی بیمارستان نمی داد مزه مزه کند، بچرخاندشان، آنقدر که خسته شود. مثلا همین پریشب که به زور، نگاه های پر شهوت لیلا و دامن کوتاهش که بالا زده بود را کرده بود توی دلش. می خواست. خواهش داشت، و خواهش ها پاسخ دارند. قیمت گرفت، گفت چند لحظه صبر کند. رفت توی دستشویی و در آینه به صورتش خیره ماند. یادش آمد پیرتر شده است. دو سال پیش اوضاع اینطور نبود. چند بار سرفه کرد و بعد توی کاسه مستراح همه زندگی اش را بالا آورد. خون هم همراهش می آمد. مریض بود. حالا نگاه های نگران دکتر را تف می کرد. در را باز کرد، پشت در لیلا منتظر بود. پرسید چرا نامش لیلاست.
- اینهمه اسم. چرا این یکی؟ هان؟
- بابام گذاشته. همون شبی که داشت فرار می کرد. چند ساعت مانده به مسکو من به دنیا آمدم.
- باکویی بود؟ اسمش؟ اسمش؟
- به تو چه؟
- گفتم اسمشو بگو!
- نمی گم!
- پس خدافظ
- به درک! اینهمه مشتری!
سوار ماشین شد. پنجره را پایین کشید. وجودش از سرما پر شد. نمی دانست چکار می خواهد بکند. سرش را تکیه داد به داشبورد. حس می کرد راننده را می شناسد. چشمهایش، نفسش، کلامش، و حتی زخم کوچک روی زانویش را می شناخت که بعد از ظهر یک روز آفتابی بر آن دست کشیده بود و بعد بر سینه اش تا او چشم هایش را ببندد و نامش را بخواند. حس می کرد راننده را خیلی وقت پیش ها می شناخته است.
- چی شد؟
- نمی دونم. نمی دونم.
- یه سوال دارم...عاشقم شدی؟
- چی؟
- جواب منو بده.
گلویش گرفته بود. چیزی نداشت بگوید. تا حالا چند بار عاشق شده بود؟ چهار بار؟ پنج بار؟ چرا همه ی داستان هایش یا به زور نقطه و خط قرمز و فاصله تمام شده بود یا عملا بی نتیجه مانده بود؟ بار آخرش کی بود؟ هشت ماه پیش؟ دو سال؟ سه سال؟ یا اصلا همین الان؟ وزنی روی سینه اش سنگینی می کرد. طوری که با هر بار نفس کشیدن، درد تمام بدنش را مثل ناله های شبانه گربه های ی ولگرد می پوشاند . باید تنها می ماند. همانگونه که انسانها، در لحظه ی مرگ. نوبت او هم می شد.
نمی تونم نفس بکشم. دارم خفه میشم.
راننده سکوت کرد، انگار بغض کرده بود.
گفت: من هم.
چشم هایش را بست و سعی کرد صدای قطره های باران را بشنود که روی شیشه متلاشی می شدند از شرم. دهانش خشک شده بود و سر انگشتانش سرد. حس می کرد طلسم کهنه ای آن دو را امشب به این خیابان کشانده. گذرگاهی که تنها چند شب قبل پر شده بود از فریاد و گلوله های طلایی که خونابه ی آزادی را تا صبح با اشکهایشان می کوبیدند.
****
"خاطره داشت و خاطره ها تمامی ندارند و هیچگاه فراری نیست از آنها."
یادش آمد که اینها را خودش سر کلاس بلند بلند خوانده بود برای شاگردهایش که بیست و چند سالی بیشتر نداشتند و نگاه هایشان خیره مانده بود به پیکر اثیری دختر که برهنه روی تخت خوابیده بود و دست هایش را آرام بر تخت می کشید.
بعدها یکی از همان ها چند شبی را با لیلا روی همان تخت به صبح رسانده بود. شاید از ورای گذر نیمه شب انگشتانش را روی تن او و سینه اش سرانده بود و بعد دست گذاشته بود بر زانویش و آن زخم کوچک، تا لیلا نامش را بخواند، شاید هم نه. اصلا هیچکس اینها را نمی دانست و نمی توانست لمس انگشتان او را داشته باشد. یا شاید در میان عاشقانش فقط او بود که اینگونه فکر می کرد. عاشق می شد و نمی توانست بی عشق همبستر شود با او. مریض بود. حالا که الکل را کنار گذاشته بود ریز به ریز همه ی اینها یادش می آمد. حس می کرد راننده را می شناسد. در را قبلا باز کرده بود. شیشه را بالا کشید و خداحافظی کرد. حالا دیگر چند ساعت بود که آرام در خیابان های شهر قدم می زد. چیزی برای دود کردن نداشت جز چند خاطره که نمی دانست از کجا بر سینه و گلویش چنگ می اندازند. بیشتر که فکر کرد فهمید خیلی وقت است دیگر سیگار نمی کشد.
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
بزرگ شدن
حلول سال نو میلادی را قرار بود توی اتاقم و به تنهایی به نظاره بنشینم. اما بخت سازگار بود و روزگار چنان کرد که دوست عزیزم نیما را یک ساعت مانده به نیمه شب زیر یکی از پل های سان فرانسیسکو ملاقات کردم و با هم آتش بازی های آغاز سال نو را تماشا کردیم. توی ویدیو هایی که گرفته احتمالا صدای فریاد های من هم هست و برای همیشه باقی خواهد ماند. هیجان داشتم، از اینکه بالاخره فهمیدم نیمه شب اول ژانویه چه معنایی دارد و بالاخره بعد از مدت ها از خانه بیرون آمدم فقط برای اینکه رفته باشم جایی. فکر می کردم من بر زین سالی که بر تقویم اینجا سوار شده چگونه رانده ام، از آغاز هم کهنه بود انگار، و من بزرگ شدم و بزرگ تر. دلم و ذهنم پر از تجارب جدید شده. بد و خوب اش برایم مهم نیست، چه که به هیچوجه هم در دسته بندی خوب ها جا نمی گیرند. اما باز هم مهم نیست...فقط می دانم بزرگ شده ام. شاید تا سال نو خودمان بزرگتر هم بشوم، و شاید حتی عاشق تر.
۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه
یادداشت های روی میز منشی
کلا دیگر مهم نیست فردا زنده باشم یا نه. آقای دکتر عینکی گفته بود بعد از وودکا نباید آرام بخش خورد. آقای دکتر حرف مفت زیاد می زد.
من حالا باید بفهمم چرا او آن روز جای من بود و چرا توانست نگاه ها و بوسه های آن زن اثیری را بدزدد. وقتی نعشش را بردند انگشتانش هنوز دور بطری الکل چفت مانده بود. مادرقحبه خیلی حرف مفت می زد. من هم حالا دیگر بیش از حد خورده ام. کم و بیش، از همه چیزهایی که او ممنوع کرد تا برای خودش بماند تا ارضا شود. من حالا باید بفهمم چرا او آن روز جای من بود و چرا گذاشتم اینقدر راحت...
نفسم مثل بوی الکلی که در گرمایش به بیرون می دود ارزان است، و ورق آلمینیومی "زپام" های مفنگی هم خالیست.یادداشت های روی میز منشی برای توست، آنجا چیزهای جالب تری پیدا خواهی کرد. من می روم بخوابم. خداحافظ
من حالا باید بفهمم چرا او آن روز جای من بود و چرا توانست نگاه ها و بوسه های آن زن اثیری را بدزدد. وقتی نعشش را بردند انگشتانش هنوز دور بطری الکل چفت مانده بود. مادرقحبه خیلی حرف مفت می زد. من هم حالا دیگر بیش از حد خورده ام. کم و بیش، از همه چیزهایی که او ممنوع کرد تا برای خودش بماند تا ارضا شود. من حالا باید بفهمم چرا او آن روز جای من بود و چرا گذاشتم اینقدر راحت...
نفسم مثل بوی الکلی که در گرمایش به بیرون می دود ارزان است، و ورق آلمینیومی "زپام" های مفنگی هم خالیست.یادداشت های روی میز منشی برای توست، آنجا چیزهای جالب تری پیدا خواهی کرد. من می روم بخوابم. خداحافظ
۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه
بعد پونزده سال، بعد سی سال
به حال اون که نتونیم گریه کنیم، به حال خودمون که می تونیم. به حال مملکتمون، پنهونی. که گربه نفهمه.
- اصن به تو چه، تو که تنت رو هر شب می اندازی رو تخت. نه، اصن رو تن من، و بعد های های های.
- تو چند ساله زن منی؟
- ده، نه بیشتر، دوازده.
- تو این مدت نشناختی منو؟ نه، اصن...خودمم نشناختم خودمو.
- دیشب زنگ زدم بهش. برنداشت. دختره پاک زده به سرش. می ترسم بلا سر خودش بیاره. این شبا همه اش خواب خون می بینم.
همه اش مرگ، همه اش چشم های باز، و همه اش...
- تا اون موقعی که این دستبند دستته و ارواح خاک عمه ات چشمات کور میشه پای صفحه کامپیوتر. نمیشه. نمیشه.
- عمه مرده. عمه مرده. عمه مرد...چهل ساله! بابا میگی چکار کنم؟ برگردیم که جفتمون باید واسش بال بال بزنیم. می فهمی؟ روی همون سکو های چوبی که یه گربه هر روز صبح ساعت شش میرینه پاش.
- واسه من دیگه مهم نیس ناصر. باید بریم. جمع کن، یا نه، بمون با دلبرکای روس. من که کاری ندارم. هیچوقت نداشتم. اما باور کن عاشقتم. باور کن باید بریم ناصر.
- اما نه، اما نه، بذار. باید بنویسمت. باید این کتاب تموم شه لیلا. باید تموم شه. سی ساله دارم می نویسمش. واسه چشات لیلا.
- یادته بچه بودیم؟ یادته؟
- پونزده سالم بود. گربه ی تو, هر روز توی دستم و چشمات....آخ لیلا.
- اصن به تو چه، تو که تنت رو هر شب می اندازی رو تخت. نه، اصن رو تن من، و بعد های های های.
- تو چند ساله زن منی؟
- ده، نه بیشتر، دوازده.
- تو این مدت نشناختی منو؟ نه، اصن...خودمم نشناختم خودمو.
- دیشب زنگ زدم بهش. برنداشت. دختره پاک زده به سرش. می ترسم بلا سر خودش بیاره. این شبا همه اش خواب خون می بینم.
همه اش مرگ، همه اش چشم های باز، و همه اش...
- تا اون موقعی که این دستبند دستته و ارواح خاک عمه ات چشمات کور میشه پای صفحه کامپیوتر. نمیشه. نمیشه.
- عمه مرده. عمه مرده. عمه مرد...چهل ساله! بابا میگی چکار کنم؟ برگردیم که جفتمون باید واسش بال بال بزنیم. می فهمی؟ روی همون سکو های چوبی که یه گربه هر روز صبح ساعت شش میرینه پاش.
- واسه من دیگه مهم نیس ناصر. باید بریم. جمع کن، یا نه، بمون با دلبرکای روس. من که کاری ندارم. هیچوقت نداشتم. اما باور کن عاشقتم. باور کن باید بریم ناصر.
- اما نه، اما نه، بذار. باید بنویسمت. باید این کتاب تموم شه لیلا. باید تموم شه. سی ساله دارم می نویسمش. واسه چشات لیلا.
- یادته بچه بودیم؟ یادته؟
- پونزده سالم بود. گربه ی تو, هر روز توی دستم و چشمات....آخ لیلا.
۱۳۸۸ دی ۱, سهشنبه
لوس آنجلس- شب دوم و سوم
دو شب است سرم سوت می کشد از دیدن اینهمه زن و مرد زیبا، و دو روز است توی دالان های تاریک این شهر از ته دل فریاد می کشم و جیغ می زنم. گلویم گرفته. خیلی زیبا بود. آنقدر که کلام کفاف نمی داد. فریاد زدم، بلند و بلند تر، و او می خندید. اینجا همه فریاد می زنند. من می خواهم خالی شوم. هر دفعه این غارها را پشت سر می گذاریم سبک تر می شوم، و باز دوباره چشم هایی دیگر دلم را می رباید. دو شب است سرم سوت می کشد از دیدن اینهمه زن و مرد زیبا. می توان لبخند زد و بوسه فرستاد برایشان، آنها هم جواب لبخند ها و بوسه ها را می دهند. می توان صحبت کرد، ثانیه ای، دقیقه ای...
چهره اش اثیری بود. در میان انبوه جمعیت ایستاده بود و نگاه پرسشگرش را به من دوخته بود. عکس گرفتم. صورتش الان روبرویم است. گفت رنگ سرخ چهره ام را شاد نشان می دهد. جواب دادم متشکرم. به چشمانم خیره ماند و گفت: " آه...چرا چشمات؟ عزیزم..."
سرم را در آغوشش گرفت و گفت: " چه شده؟"
هیچ نمی گفتم. پرسیدم قهوه می خورد یا نه. گلویم گرفته. گونه هایم را بوسید. چشم هایم را بستم، انگشتانش روی گردنم بالا و پایین می رفت. بغض کرده بودم. کودکان اینجا هم بسیار زیبا هستند. آنقدر که دلم می خواهد یکیشان را برای همیشه داشته باشم. گفت پدرش منتظر است و باید برود. نه نامی، نه نشانی، هیچ. اینطور بهتر است. دو شب است سرم سوت می کشد از دیدن اینهمه زن و مرد زیبا، دلم که پر می شود می روم توی یکی از همین دالان های تاریک و فریاد می کشم، جیغ می زنم. بلند و بلند تر.
اینجا جای سوزن انداختن هم ندارد. پر است از آدم هایی که آمده اند تا شاد باشند. توی بلندگو یکی می گوید: به دیزنی لند خوش آمدید. اینجا شاد ترین مکان دنیاست.
چهره اش اثیری بود. در میان انبوه جمعیت ایستاده بود و نگاه پرسشگرش را به من دوخته بود. عکس گرفتم. صورتش الان روبرویم است. گفت رنگ سرخ چهره ام را شاد نشان می دهد. جواب دادم متشکرم. به چشمانم خیره ماند و گفت: " آه...چرا چشمات؟ عزیزم..."
سرم را در آغوشش گرفت و گفت: " چه شده؟"
هیچ نمی گفتم. پرسیدم قهوه می خورد یا نه. گلویم گرفته. گونه هایم را بوسید. چشم هایم را بستم، انگشتانش روی گردنم بالا و پایین می رفت. بغض کرده بودم. کودکان اینجا هم بسیار زیبا هستند. آنقدر که دلم می خواهد یکیشان را برای همیشه داشته باشم. گفت پدرش منتظر است و باید برود. نه نامی، نه نشانی، هیچ. اینطور بهتر است. دو شب است سرم سوت می کشد از دیدن اینهمه زن و مرد زیبا، دلم که پر می شود می روم توی یکی از همین دالان های تاریک و فریاد می کشم، جیغ می زنم. بلند و بلند تر.
اینجا جای سوزن انداختن هم ندارد. پر است از آدم هایی که آمده اند تا شاد باشند. توی بلندگو یکی می گوید: به دیزنی لند خوش آمدید. اینجا شاد ترین مکان دنیاست.
۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه
لوس آنجلس- شب اول
سحر از خواب بیدار شدیم و به راه افتادیم. هیچ نخوردم. هنوز سردرد داشتم، و مه همه جا را پوشانده بود. شش ساعت رانندگی رساندمان به این شهر بی روح. عصر راهی سرزمین دیزنی شدیم. نمایش کوتاهی دیدیم و برگشتیم. حال و حوصله دیدن هیچ چیزی را نداشتم و در میانه نمایش بی معنی هم پیامک می فرستادم به دختر نقاش چشم آبی زلف طلایی که شاید حوصله ام سر نرود. دختر خوبیست، روحیه اش با نقاش ها خیلی متفاوت است و این برایم عجیب است. برگشتنه فهمیدم راننده اتوبوس ایرانیست. آقا جعفر چند سالیست اینجا رانندگی می کند. کمی اخموست اما وقتی می خندد دلت شاد می شود. پله ها را بالا آمدم، در را باز کردم و آمدم تو. لپ تاپ روشن مانده بود. هیچ پیغامی نفرستاده بودی. قطع امید کرده ام از تو، مهم نیست. فیس بوک را بالا و پایین می کنم. نوشته: حسینعلی منتظری درگذشت.
چیزی روی دلم سنگینی می کند. می خواهم با هم در پیاده رو های این شهر غریب قدم بزنیم. شاید تو سیگاری دود کنی و من تماشایت کنم. دلم برایت تنگ شده.
سفر
الان مثلا رفته ام سفر، که خیالم راحت باشد، و فکر نکنم به هیچ.آخر فکر کردن هم نمی خواهد. یک مشت شعر و ترانه را ریخته ایم روی صفحه و خیال می کنیم این جورچین به جایی می رسد. نه عزیزم! نه، بگذار امشب را هم تا صبح بیدار بمانم. حالا که دیگر کسی از ما خبری نمی گیرد. آدم ها می آیند و می روند و این گوشی موبایل زنگ نمی خورد. صفحه وبلاگ که دیگر پیشکش روی ماه تو. مادرجان می پرسد چرا نیمه ی خالی لیوان را نگاه می کنیم. دقت کردی؟ می کنیم. گفت به تو هم بگویم که خطرناکی، خوب، هستی دیگر!
شب را باید از تو پس گرفت. تیغ را، مرگ را، و شرمی که ماند روی پیشانی هایمان. بگذار برایت برقصم. تماشا کن. باید ایستاد و خندید به اینکه تاریخ، ما را به هیچ هم نگرفته است، و ما چه خود را بزرگ می بینیم این روزها. تقویم را ورق بزن، و به بیست و چهارم مارس دو هزار و نه خیره بمان. خیلی ساده است، نه؟ ولی من هیچوقت این روز را فراموش نخواهم کرد. ارزش نداشت معادل تاریخ خودم را برایت پیدا کنم.
از اتاق های هتل بدم می آید. قبلا اینطور نبوده ام. الان مثلا رفته ام سفر، که خیالم راحت باشد، و فکر نکنم به هیچ، مثل تاریخ. اما باور کن از این اتاق های کوچک، از این تخت های نرم که تو در آغوششان خوابیده بودی بدم می آید.عزیزم، تو از کلمه های خفت بار و باتوم های لرزان آن بسی جی که ریش هایش از پانزده سالگی به یادگار مانده هم بدتری.
تنها نتیجه این سفر شاید این باشد که بفهمم از هتل ها بدم می آید.
شب را باید از تو پس گرفت. تیغ را، مرگ را، و شرمی که ماند روی پیشانی هایمان. بگذار برایت برقصم. تماشا کن. باید ایستاد و خندید به اینکه تاریخ، ما را به هیچ هم نگرفته است، و ما چه خود را بزرگ می بینیم این روزها. تقویم را ورق بزن، و به بیست و چهارم مارس دو هزار و نه خیره بمان. خیلی ساده است، نه؟ ولی من هیچوقت این روز را فراموش نخواهم کرد. ارزش نداشت معادل تاریخ خودم را برایت پیدا کنم.
از اتاق های هتل بدم می آید. قبلا اینطور نبوده ام. الان مثلا رفته ام سفر، که خیالم راحت باشد، و فکر نکنم به هیچ، مثل تاریخ. اما باور کن از این اتاق های کوچک، از این تخت های نرم که تو در آغوششان خوابیده بودی بدم می آید.عزیزم، تو از کلمه های خفت بار و باتوم های لرزان آن بسی جی که ریش هایش از پانزده سالگی به یادگار مانده هم بدتری.
تنها نتیجه این سفر شاید این باشد که بفهمم از هتل ها بدم می آید.
۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه
شب بخیر عزیزم
تو نیستی. تو هیچوقت نبوده ای و تمام این رازها و بوسه ها و دروغ ها که منقاد چشمانت بوده اند پشیزی ارزش ندارند. باور کن الان خوش ام. آنگونه که تو می خندیدی و می گفتی: مست.
شاید آن هم نباشم اما خوش ام. آخ، گرمم است. باور کن خیلی گرم است. از مادر می پرسم چرا اینقدر گرم است همه چیز. می گوید خوب است، سرد نیست، ملایم است و دلنواز مثل لبخندت. خبر دارد از همه چیز. می دانی؟ عکس هایت را دیده. دلش نمی آید بگوید مستی پسرم.
اما من مست نیستم، بیخوابم، و شرابی نوشیده ام، چهل ساله، از لبانت. نه! باور کن الان بطری شرابم کنار دستم است. رویش نوشته: 1969
یعنی یک سال بعد از نابودی آن پسر، یک سال بعد از نابودی رویایمان که دوتایی زیر پتو به هم بافتیمش، و تو حتی ناله هم نکردی. می دانی...سر بر سینه ی تو گذاشتن حس غریبی داشت.
تو اما بیست سال بعد از این بطری به دنیا آمدی، عجبیب نیست؟
مادرم می گوید شب بخیر.
جواب می دهم شب بخیر آقای معلم.
چیزی نمی گوید.
می گویم حرف هایم را گوش ندهد، چرند می گویم، از بی خوابیست.
رنگ انار. پاراجانف. با هم تماشا کردیمش. نه؟ نکردیم. تو نمی شناختی اش اما مادرم انگار عاشقش شد.
می خواهم گره باز کنم از زلفت. شاهراه بزنم به دلت. از این حرف های کلیشه ای و مزخرف که آدم های عاشق تحویل هم می دهند.
اما باور کن...نه، بگذار اینطور بگویم، لکاته ها را دوست دارم. نمی دانم چرا...نه، حالم بهم می خورد.
"- چرا گذاشتی عاشقت بشم؟ ها؟ من نمی فهمم! اگر قرار بود...نه، ساکت باشم بهتره.
شب بخیر عزیزم."
شاید آن هم نباشم اما خوش ام. آخ، گرمم است. باور کن خیلی گرم است. از مادر می پرسم چرا اینقدر گرم است همه چیز. می گوید خوب است، سرد نیست، ملایم است و دلنواز مثل لبخندت. خبر دارد از همه چیز. می دانی؟ عکس هایت را دیده. دلش نمی آید بگوید مستی پسرم.
اما من مست نیستم، بیخوابم، و شرابی نوشیده ام، چهل ساله، از لبانت. نه! باور کن الان بطری شرابم کنار دستم است. رویش نوشته: 1969
یعنی یک سال بعد از نابودی آن پسر، یک سال بعد از نابودی رویایمان که دوتایی زیر پتو به هم بافتیمش، و تو حتی ناله هم نکردی. می دانی...سر بر سینه ی تو گذاشتن حس غریبی داشت.
تو اما بیست سال بعد از این بطری به دنیا آمدی، عجبیب نیست؟
مادرم می گوید شب بخیر.
جواب می دهم شب بخیر آقای معلم.
چیزی نمی گوید.
می گویم حرف هایم را گوش ندهد، چرند می گویم، از بی خوابیست.
رنگ انار. پاراجانف. با هم تماشا کردیمش. نه؟ نکردیم. تو نمی شناختی اش اما مادرم انگار عاشقش شد.
می خواهم گره باز کنم از زلفت. شاهراه بزنم به دلت. از این حرف های کلیشه ای و مزخرف که آدم های عاشق تحویل هم می دهند.
اما باور کن...نه، بگذار اینطور بگویم، لکاته ها را دوست دارم. نمی دانم چرا...نه، حالم بهم می خورد.
"- چرا گذاشتی عاشقت بشم؟ ها؟ من نمی فهمم! اگر قرار بود...نه، ساکت باشم بهتره.
شب بخیر عزیزم."
۱۳۸۸ آذر ۲۴, سهشنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
اما نمی شود.
دختریست با زیبایی نفس گیر، سن اش با هفت سال فاصله از تو جایی آن دور دور ها برایت بال بال می زند و دست تکان می دهد. ساعت چهار صبح است و پای فیس بوک به تو می گوید تو زیبایی و می خواهدت که معشوق اش باشی، و آنقدر می خواهدت که می گوید همین حالا قطار را بگیر و سر راست بیا بالا تا راست بخوابیم روی یکدیگر. تو، یعنی منی که در آینه ای، نفس ات را آرام بیرون می دهی و لبخند می زنی. خیلی معقول، جواب می دهی متشکرم. اما او همچنان ادامه می دهد و در وصف تو می گوید که زیبایی و راهی نیست جز عشقبازی. آنگونه که انگار خریده است تن ات را با جادوی چشمانش. تو جادو شده بودی. مدت ها پیش. با صدایش، با لمس انگشتانش، با لب هایش. اما نمی خواهی اش. در عین خواستن عذاب می دهی خودت را، می گویی بگذار بماند. بگذار تنها باشی. باید خودت را پید کنی اول. اینگونه فقط تنها تر خواهی شد و غرق خواهی شد در آن سوی دریایی که بین دستانتان جا خوش کرده. توی ذهنت چشم های دیگری بالا و پایین می روند. در خیالت تن دیگری را در آغوش گرفته ای. لبانت بر سرخی لبان دیگری قفل شده و نیستان نگاهت آتش خورده از جرقه ی کلامی دیگر. نه، تو اصلا نمی توانی همخواب آخر هفته کسی باشی. هرچقدر هم که دلفریب باشد. جواب می دهی که این کار نشدنیست، ایرادی نیست بر ملاقات و نوشیدن دو لیوان قهوه و صحبت و آواز و شمع و اشک. اما تو، یعنی منی که در آینه ای، نمی توانی. چون تو عاشق می شوی. در یک نگاه دل می بازی و بعد که او ترک ات کند دیوانه می شوی و سر می گذاری به بیابان خدا. پس نه، همین ها را می گویی. می نویسی که وابسته می شوی. می ترسی از جدایی. از تنها ماندن. تو شجاعی. اما این جای احساسات ات لنگ می زند. تو تن اش را می خواهی. اما نمی شود. برای خودت می گویم. می نویسد هر روز برای تو و کشورت شمع روشن می کند. گونه هایت گرم می شود. می نویسی که احساسات زیبایی دارد، مثل لبخندش. اما نمی شود.
اشتراک در:
پستها (Atom)
