۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

damaged people are dangerous

I almost killed myself over her
almost
what a weird word

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

عاشقانه - نسخه سوم دبیرستان

هوا سرد شده ... خیالتو دارم می بافم برا خودم تا گرم شم.

...

you are not an asshole. you are just trying so hard to be one

به فارسی محاوره : morning after pill

کان د و م پاره شده بوده، نفهمیده بودم. سطل آشغال ها همیشه شگفتی می آفرینند، خصوصا صبح روز بعد.
***
م. خندید:
"دختر سرخ پوست قوی
پسر سرخ پوست قوی
کا ن د و م پاره می کنن"
زنگ زدم به م.ساعت یازده و نیم شب با ت. رفتیم داروخانه. از فرصت استفاده کردم و بعد یک ماه قرص هایی که دکتر س. برای لرزش دست و اضطراب تجویز کرده بود رو هم گرفتم. به هم نگاه کردیم، انگار که توی چشماش بخونم که میگه:" می دونستم تو آخر بلا سر خودت میاری الف. پسره خل."
خندیدم.
"ببرمت خونه؟
- آره. مرسی."
قبل از پیاده شدن بوسیدمش.
"- مرسی، باید با هم برونیم تا نیویورک.
- گه بگیرن اون نیویورک تو رو. باشه. می ریم. می ریم. مواظب خودت و ب. باش."
***
" خب. کجایی؟
- خونه.
- من دم خونه تونم. حوصله بالا اومدن ندارم بیا پایین خودت.
- باشه. مرسی اومدم."
اومد توی تاریکی. نگاهم کرد. پرسید چرا عجیب شدم. فندک رو گرفتم زیر صورتم. گفتم ببین هیچ فرقی نکرم. ولی کار دارم. باید برم. گفت چرا عجیب شدی الف. گفتم عجیب چیه باید برم. دوستم منتظره. چشماش برق زد. خواستم بغلش کنم، گفت بهم دست نزن. انگار که "می خواست" ببوسمش ولی من نمی تونستم. نمی شد. بر نمی اومد. صورت هامون دوباره روشن شد. سعی کردم لبخند برنم. بغلم کرد. گردنمو بوسید. گفتم باید برم. خدافظ
***
قرصش رو اون خورد. گریه اش رو من کردم. حالا این دو مورد ممکنه هیچ ربطی به هم نداشته باشن، و این قضیه برگرده به افسردگی گاه گاه من. نمی دونم چی حس کرده که به پ. گفته که انگار الف منو دوست نداره. یعنی اصلا انگار از من خوشش نمیاد.
پ. زنگ زد، عین همین صحبت رو دو سال پیش همین موقع ها داشتیم.
"چرا اینقدر همه چیزو پیچیده می کنی برا خودت. خدای من...مسئله خیلی ساده اس. بیشتر بهش توجه کن. همین. اگه نه که بیخیال هم شین.
- من نمی دونم. نمی تونم...آممم...ببین، من عاشقش نیستم آخه.
- چرا آخه ؟! بابا اصلا قضیه هیچ ربطی به عشق نداره. شما فقط دارین معاشرت می کنین همین."
***
راس میگه. خسته شدم. کل رابطه دو ماه هم نشده. بهش گفته بودم نمی تونم توی رابطه جدی باشم. گفتم "اوپن" باشه اگه می خوای.انتخاب خودته و راستش من خیلی هم علاقه خاصی به س ک س ندارم. کلا مسئله overrated ایه. بیشتر دوست دارم گردن و چشمای ملت رو تماشا کنم و رویا ببافم. گفت باشه ایراد نداره.
****
ولی الان می خوام خیلی "تنها" باشم و همه چی رو به فارسی محاوره بنویسم. پر از غلط دیکطه.

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

برو جلو

می دونم که ریده شده به قلبت. ولی چاره ای نداری.

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

ژانر

شادی صدر
[سکوت حضار]

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

چرا؟: مینی دیسکورس ساعت شش صبحی

آیا من دیوانه و خیالاتی هستم یا واقعا ایشون الان برهنه روی تخت من خوابیدن و من پای گودرم؟ آیا من و ایشون پله های طرقی را یکی پس از دیگری به سرعت طی کرده و هم اکنون داداش محسوب می شویم؟ آیا من خواجه ی حرمسرا هستم؟ آیا وات ده فاک؟


۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

دکترجون

دکتر. من یه مدته کاملا بی حس شدم. یعنی نمی تونم بنویسم و اینا. بیشتر نگران گودریام که چیزی برای خوندن نداشته باشن یه وق.
- خوب طبیعیه.
+ دیشب پای شمشادا شاشیدم. یعنی اگه یکی منو نگاه می کرد می دید یه آقایی از تو خونه میاد بیرون بعد چهل قدم اونطرف تر پای شمشادای همسایه زیپشو می کشه پایین. اینور اونورو نگاه می کنه. بعد چچچششششش... آروم کارشو می کنه. لبخند می زنه و بعد بر می گرده خونه اش.
- ببینم. پسرم... دقیقا چه بلایی سرت اومده تو رابطه قبلیت؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

محض نبودن

خیلی وقته اینجا چیزی نمیاد. یعنی از وقتی که اومده و رفته دیگه هیچ کسی نیست . بی بدون هیچ حرفی روزها میان و میرن. من سعی می کنم بفهمم چه خبره. چی شده. چرا اینجام. چرا می خوام بمونم. چرا می خوام برم. چرا دیگه نیستی؟ چرا هیچوقت نبودی. بدم میاد از اینهمه عکس و این جاده های کشدار و نگاه ها و لبخند های مسخره. حالا دیگه خبری نیست از تو و ابرهای این شهر خاکستری که آدماش حتی ساعت چهار صبح هم خیال کشتنت رو ندارن. چراغا رو خاموش کن.

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

این کلیشه های رویایی

-پاشو صبح شد. پاشو.
+نمی خوام.
- پاشو عزیزم. کار داریم ها.
+ نمی خوام. حالم بهم می خوره وقتی دوباره بیدار میشم.
- پس...چرا می خوابی؟ اگه نمی خوای بیدار شی.
+ چون وقتی خوابم... اون موقع ها همیشه کنار توام.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

خبر بد

میگن لولو رو گرفتن :(
"ارتباط نامشروع با یه ممه خیابونی"
اینگد هی گفتین ممه رو بردش بردش، جنبه ندارین چه. خوب دلش خواس ببره، شما به زندگی خصوصی مردم چکار داشت؟... من می شناختمش بچه با حیا و با ادبی بود. چرا پشت سر مردم ایگدر حرف در میاره؟
خودش میگه تو پاچه ام کردش، میگه همه اش زیر سر گودر بودش.
مملچته داریم؟
ماموت. تو بگو.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

حالا ببین

محاکمه ات رو خودم تو اتاقمون، تو خیابون، یا حتی بالای تپه های عباس آباد بر پا می کنم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

به سوگواری زلف تو

سه چهار هفته است که تمرکزم را به طور کامل از دست داده ام. شبها توی راهرو های برج قدم می زنم و فراموش می کنم ورودی خانه ام کدام است یا اصلا کی از کنارش عبور کرده ام. بعد کلید را فرو می کنم توی قفل و کمی می چرخانمش...
غریبه ای در را باز می کند. می گویم ببخشید اشتباه شده. نوشته هایم هم چنگی به دل نمی زنند. پر از اشتباهات مهلک ساختاری.
ولی عادت کرده ام. تنها نگرانیم این است که مبادا دفعه ی بعد خودم آن غریبه ای باشم که در را به رویم باز می کند. سعی می کنم لبخند بزنم اما نمی شود...در را می بندد. من چشمانم را می بندم و خیال می کنم کسی دنبالم است و بعد می فهمم خودم جایی توی تاریکی روی هوا معلقم و دستم را دراز کرده ام انگار که می خواهم گردنم را محکم بگیرم. تو نمی دانی، ولی وقتی چشمانت را می بندی دنیا واقعا سیاه می شود و بعد دیگر کسی نیست. ولی فقط تو اینطور نیستی...هیچکس نمی داند.
"تق. شکست. پسر. شکست."
یکی توی گوشم می خواند
i wonder have you seen the sky and felt this weight upon your open eyes
بعد فرار می کنم و می روم بیرون و ابرهای قرمز را تماشا می کنم که هر از گاهی روی شب های این شهر سایه می اندازند. انگشتانم می لرزند. ف. می گوید همه آدم های کمخواب اینطور اند. نمی دانم. دلم بیش از حد تنگ شده. آغوش من مثل چشم هایم جای کسی را کم دارد. اینقدر که وقتی شهر را تماشا می کنم نور ها و چراغ ها را نمی بینم. من جای خالی اش را نگاه می کنم که هر روز بزرگتر می شود و دنیای مرا می خورد. می گویند سطل رنگ سفیدت را بردار و خالی اش کن روی تصوراتت...ولی من به همه رحم می کنم جز به خودم.
عرق روی پیشانی ام را پاک می کنم. اشکهایم را ولی می گذارم برای باد.

ولی چرا؟

تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی. تو حرف نمی زنی

منظره ی زنی که دیگر نیست

برداشت دوم(چشمانش)

با گونه های خشک
تن برهنه
لبان سرخ
و سر انگشتان خونی
....
لبخند می زند.
....
"او که به حال همه زندانیان گریسته. جز من که در او حبس ابد شده ام."


*خط آخر از علیرضا روشن