۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

جنگ.جنگ.جنگ ( و بریدگان)


الان ساعت چهار صبح است
به امید آن بودم که فیلم Das Boot تا الان تمام شود. اما خط آبی رنگ دی وی دی پلیر به ته رسید و فیلم تمام نشد که نشد. نوشت
End of Side One
یک چیزی که بسیار جلب توجه می کند بریدگی ناخدای زیر دریایی از همه ایدئولوژی نازیست. یا شاید بهتر بگویم, پروپاگاندای نازی ها. به قول خودش:" همان موقع که به چرچیل فحش می دهیم این جناب مشغول صاف کردن دهن ناو های ماست."
از آن طرف جانشین ناخدا که تازه از ینگه دنیا برگشته شیفته آرمان های هیتلر است , حتی هر روز برای تعدادی از ملوان ها این آرمان ها بیان می کند(جالب است که هر دفعه هم به شکل قبل بیان می شود. یک جور کنفرمیسم(عجب کلمه دهن پر کنی!) ناب )
از فیلم برداری اش بگویم که فوق العاده است(با توجه به فضای تنگ زیردریایی!) نور پردازی هم جالب. حالا امشب که وقت نمی شود همه اش را ببینم. قسمت دوم دی وی دی می ماند برای فردا.
.
پ.ن: یک چیزی در مورد بیماری پوستی ملوان ها می گفت. من هم الان مانده ام که نکند در قرن بیست و یک بنده از این چیز ها بگیرم! سرم کمی می خارد. خواستم زنگ بزنم دکتر...
دکتر این فیلمه چی میگه؟ این جونور ها چین رو عضو شریف ملوان ها؟
دکتر: کدوم فیلم جانم؟
من: همین داس بوت
دکتر: اوه ایول خیلی فیلم باحالیه. ولفگانگ پیترسن ساخته. ماه! خدا! اون اژدر ها که در میومدن رو دیدی...وازلین مالیده بودن روشون( می خندد)
من: اه. آره دکتر. ولی ببین مشکل من یه چیز دیگس...این مرض اینا چی بود؟
دکتر: واای خدا این رنگ ها که عوض می شدن من می خواستم تو صندلی آب شم. نمی دونی...
من: ببین به خدا من سرم می خاره
دکتر: آره جونم واسه منم می خارید وقتی فیلمو می دیدم. یه حالی داشت
من: بله؟
دکتر: عجب هیکلی داشتن این ملوان ها! هلو!
من: آقا؟ ببین...من مشکلم جای دیگس
دکتر: جاهای دیگه اشون هم عالی بود جیگر...
من: آخه به خدا من...
و دکتر به توصف هیکل ملوان ها, ماهیچه های خوش فرم و بازو های کلفتشان ادامه می دهد

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

شروع روزی گنگ(برای پینتر, سیناترا, برل)


همین الان می خواستم راجع به سیناترا بنویسم. فرانک سیناترا و ژاک برل. و آن یگانه موسیقی ای که...
هارولد پنتر امروز در سن 78 سالگی درگذشت. یادم می آید دفعه اول که یکی از نمایشنامه هایش را گوش می دادم بغضی گلویم را فشار می داد . پینتر نمادی از پوچی ارتباطات انسانی بود. نمایشنامه" بازگشت به خانه" تاثیر عمیقی بر نگرش من به یک سری روابط خانوادگی-انسانی گذاشت. یعنی پینتر اعضای یک خانواده را چنان دور از یکدیگر نشان می داد تو گویی اینها کفتار هایی هستند که کارشان تولید طعمه برای خودشان بوده. حالا سیناترا این وسط چه می کرد و ژاک برل آن موقع ها...
نسخه سیناترا را خیلی دوست ندارم. نگاه برل هم اذیتم می کند. صدایشان روح افزا!
اصلا امروز صبح که بیدار شدم یک بند آهنگ "ترکم مکن" از برل را گوش می دادم. حالا نمی دانم در ناخودآگاهم خبری از پینتر داشته ام یا نه. عاشق آن صدای خش دار خسته ی دود سیگار خورده اش بودم. و هستم.
شاید از دو سال پیش نگرانش بودم. نکند یک روز صبح بارانی, وقتی ژاک برل گوش می دهم خبر برسد که...
بعد این دلهره ها, این هراس ها همیشه هستند. هیچ گاه مرا رها نخواهند کرد. تو گویی مرا مرواریدی می پندارند در عمق صدفی از...
صدفی از چه؟
وقت نشد همه نمایشنامه هایش را بخوانم.
عاشق عینک اش بودم. کلاهی که کج می گذاشت روی سرش.
هارولد پینتر رفت!
سخت است خیره ماندن در چشم روزگار

یادم می آید این را برای ریچارد رایت هم گفته بودم.
شب بخیر مرد بزرگ. شب بخیر.
پ.ن : امروز روز کریسمس است. واقعا برایم مهم نیست چه اتفاقی می افتد چون هرچه باشد تکرار مکررات است. می خواهم بشینم یک جا یک کتابی بخوانم, فیلمی ببینم. نمی دانم چرا قبل از دیدن افراد ازشان خسته ام!

وهم بودنی ها

از عشق چیزی نمی گویم. چون چیزی برایم نمانده. یعنی برای هیچ کداممان نمانده. اصلا چیزی در کار نبود که بخواهد باقی بماند.
آها! نکته همین جاست. ما, در خیلی از مسائل علاقه شدیدی به بزرگ نمایی داریم
آگراندیسمان. یعنی یک چیزی را بگیری از تنبانش آنقدربکشی که تار و پودش از هم گسسته شود و پیرو آن عضو شریف-که به آن ساعت هم نبسته اید- تلویحا نمایان شود. حالا از اینجا به بعدش شخصیت دو طرف قضیه هست که بقیه داستان را مشخص می کند
ولی پلات-یا مایه اولیه داستان- این است که کسی تنبان ذهنی و فکری طرف مقابل را آنقدر می کشد تا نهایتا یا عزو شریف یکی از طرفین نمایان شود-و باز یکی از همان طرفین به قدرت خالق( سوای هر گونه اعتقاد) پی ببرد- یا اینکه یکی از طرفین مذکور با قیچی بند تنبان را پاره کند. که باز طبق قانون ساده ی طبیعت یکی از طرفین( احتمالا طرفی که بند را می کشد) به عقب پرت می شود.
طرف مقابل هم به سرعت عضو شریفش را از منظر تماشاگران دور می کند مبادا یک از همه جا بی خبری دستش به بند تنبان او برسد و اینبار...

انرژی نه به وجود می آید و نه تولید می شود فقط از حالتی به حالت دیگر...

چه شد؟ وا ماندی؟ وا گذشتندت! انگار می ترسی تو را در این برهوت رها کنند و بروند. پشت سرشان را هم نگاه نکنند.
بعد که مردی و باز مانده هایت را کفتار ها خوردند و نخوردنی هایت را تف کردند بیرون دوباره باز خواهند گشت و استخوان هایت را خواند بویید و بر مزار تفکرات پوچت اشک ریشخند های گذشتگان را نقاشی خواهند کرد
...
تو بگو...ای نشسته بر این کوی. تو بگو! من به کجا می روم؟
...
گاهی وقت ها احساس می کنم که...
بعد از این ها خیلی چیز ها را باید تکرار کرد. حتی بعد از رفتن من, بعد از رفتن او...
اصلا بعد از رفتن همه رفتنی ها.
...
مرد مصلوب دیگر باره به فکر فرو رفت
سایه او همواره مثل صلیب نشسته بر خاک تشنه...
تسنه خون که از میخ نشسته بر کف دست, فرو می چکد
...
اودیسه ناکامل وجود! عجییب است نه؟ فکر کن ده دقیقه آخر اودیسه فضایی حذف شود
....
نه! مهم نیست. به هر چه قبولش داری قسم. مهم نیست که من هیچ چیز-حتی خودم را- شایسته قبول شدن نمی دانم.
مهم جورج برسون است. مهم کلمات اوست که ارتعاشش ذهن را جرواجر می کند. خودتان گوش کنید
پ.ن: امروز صبح که بیدار شدم دیدم همین آهنگ را انگار قبل از اینکه بخواهم بیدار شوم در نا خودآگاهم زمزمه می کردم. بعضی آدم ها, بعضی نغمه ها, و بعضی کلمات تاثیرشان فراتر از وهم بودنی هاست!

۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

تاملات نابهنگام- در آستانه برزخ چند سالگی

می گویمش چشم هایت از پشت آینه ها صدایم می زنند
.به همین راحتی!
...
.می گویمش صدایت بانگ نو وجود من بود که اذهان هر چه ...وای نه! چه می گویم؟ دست بر موهایش می کشم و انگشتان خودم را می نگرم که میان خط های قهوه ای و طلایی اسیر شده اند. اسارت
اثارت
اثیر
اثیری
بعد از سالها, بعد از ثانیه های کند شده با خروش خفه شده مردی در بند.
فهمیده ام که خیلی از چیز هایی که خودمان را اسیرش کرده بودیم پشیزی ارزش نداشتند
...
از ارزش خودم چیزی نمی گویم. در مرحله ای نیستم که از ارزش شخصی سخن به میان آورم. مانده ام ارزش این نفس کشیدن چیست؟به جان خودت نفسی که می کشی ارزش دارد !ولی چرا؟ چرا باید ارزش داشته باشد؟ و چه چیزی تعیین اش می کند؟من می خندممن به چهره تکه تکه شده ی خودم در آینه نگاهت می خندمدوشان مرغ نگاهت بال گشود بر دور ادوار, نفسش چون خاک کویت بس خسته
...
.یک سال شد! یک سال ! به علاوه برزخی که خودش عمری طلبید. پیرمرد لبخندی زد, نگاهش به خرده های آینه گره خرده بود. تمام سطح زمین را تلالو نگاه مرده ی زنی کهن سال پر کرده بودگفت: تازه اول راهی جانم!
....
سالی که چونان خون رقیق مرده ی لمیده بر کف حمام آرام گذشتکلاهش را پرت می کند روی میز و از من یک لیوان قهوه می خواهد. قهوهقهوهقحبهبه شباهت این دو کلمه فکر می کردم. حاضر بودم قسم بخورم کتش را قبلا روی صندلی گذاشته بود. ولی قبل از اینکه بفهمم همه چیز ناپدید شده بود. میز, صندلی, و کل کافهاصلا همه رفته بودند و من را گذاشته بودند به حال خودم
...
خوب روشنفکر بود. روشنفکر بود
اریک ساتیه گوش می داد
اریک
کاغذی را طرفم هل می دهد , روی گرانیت سر می خورد و خیلی آرام و با شکوه می رسد به دستم
. عنوانش را می خوانمGnossienne No.1
چشمکی می زند و می گوید: کار خودته که پیانو می زنی!ه اصلا خودم همین امروز شناختمش...یک سال شد.
یک سال.همراه با برزخی که خودش عمری می طلبید
اینها را که می نویسم. اینها را که نوشتم.
خودم مانده ام معنی شان چیست مگر زندگی مان چیزی غیر از برزخ است؟...من اشتباه کردم.
من اشتباه می کنم.
من اشتباه خواهم کرد
من عاشق آن صدا شدم .
دقیق که فکر می کنم می بینم چندین صدا بود.
یکی در کودکی نیمه شب
یکی در اتنهای صبج
یکی در سرخی بودنم.
که عجیب روح افزا بود .آنقدر که انگشت به دهان وااسفا و وا حیرتا برده بودم و باکی نداشتم که ترنم صدایی از آن دورها مرا بگیرد و پرت کند به انتهای سفید رود
رود گنگ
رود نیل
رود نیل
رود نیل که مثل بودن تو مواج بود
. ...
چرا این ورق خیس می شود؟ چرا کار ما شده مثل برف پاک کن.پاک می کنیم و باز دوباره...

....
نه به خدا! نه...نه به هر چه دوست داری قسم. من نمی خواستم اینطور شود. خودش همینطور شد, یعنی یک لحظه که نگاه را از این جاده که مثل همه جاده های دیگر مستقیم و صاف-نمی گویم هموار- است برداری همه چیز عوض می شود
انگار کسی نشسته و سعی می کند در مدتی که تو به جاده نگاه می کنی همه چیز را عالی نشان بدهد
بعد یک لحظه که نگاهت از آن راه راه های سفید لعنتی برداشته شد همه چیز را به هم بریزد
...
نه نازنینم! اینطور نمی شودتا کی؟ تا کی سنگینی این خاک امان از دل ما خواهد برد؟...نور ماهنور ماهبالای سر آبادی بودو من در خواب
...
الف
دال
ف
ق
...
سرخ
می خواستم صورتش را از خون همه رفتنیها سرخ کنم
چشم هایش نام کسی را در لرزش نبودنی ها هجی می کرد
آبی آبی گهواره وجودم از بودنت سرخ شد
سفید
سفید. سرخی آب روان است که آن دورها گرمی نگاه تو را از دست داده
....
گرگ
گرگ
آی گرگ
چه کسی ما را خواهد خورد؟
دیر ما را شرم این نیست/گرش شرر از آسمان بر گیرد
....
می گویند یک سالگیت مبارک آنها خیلی از کلمات را نابود می کنند
برکت هم یکیشان
...
هجده؟آخ!
...
یک سال است به این نتیجه رسیده ام که سالیان سال است از آخرین باری که وجودتان را بوییدم می گذرد

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

ارتشی از سایه


دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است.

و شاید تماشا کردن" ارتشی از سایه" اثر ژان پیر ملویل کمک خاصی به رفع گرفتگی نکرد. اما یک جور هایی به من فهماند که ای جوان! در این دنیا می شود آدم هایی را پیدا کرد که یک شاهی از چیزی به اسم ارزش انسانی حالیشان باشد
هنر ملویل به کنار. آدم های این داستان عجیب بودند. هم آزاد و هم در بند.
در بند آزاد کردن فرانسه
نه! حرفم را پس می گیرم. آنها آزاد نبودند. در بند دغدغه آزاد بودن پرپر شدند.
موسیقی متن هم فوق العاده بود.
فیلم با این جمله شروع می شود:

ای خاطرات تلخ, من شما را خوش آمد می گویم

شما یادگار جوانی من هستید, که مدت هاست از دست رفته.
...
این فیلم را ببینید. جزو شاهکار های سینمای مقاومت فرانسه است
...
حالا که فکر می کنم می بینم ما سالهاست داریم در جا می زنیم. اصلا خودم را می گویم! من اینجا چه می کنم؟

۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه

امتحانی که..(لحظه تاریخی!).


پدر می گفت , پسرجان تو که زبان شامپانزه ها( اشاره به زبان فرانسوی) را اینقدر خوب بلدی و نمره خوب هم می گیری چه علتی دارد که زبان انگلیسی را که از بچه سالی یاد می گرفتی را افتادی. من هم سرم را (البته به صورت دیجیتال) پایین انداخته و خیلی آرام( البته باز هم دیجیتالی) گفتم: نمی دونم

...

حالا نامه از اوستامون رسیده که میگه قبول شدی!

به چند نفری که در جریان ماجرا بودند زنگ زدم و با کلی شعف ماجرا را برایشان تعریف کردم تو گویی کشف مهمی انجام داده ام

که واقعا هم اهمیت داشت.اگر قبول نمی شدم با اجازه شما من را از دانشگاه پرت می کردند بیرون

پس ملت شما اجازه دارید کلی در این تعطیلات کریسمس از طرف من هم خوشحالی بکنید.

...

موضوع دیگری که ارزش بیان کردن دارد این است که قرار بود با یکی از رفقا برویم سفر, منتها چون رفیق ما بعد از کریسمس بر می گشت و من هم حتما باید در گردهمایی خانوادگی کریسمس شرکت کنم(مجبورم! وگرنه ما را چه به این قرتی بازی ها!)

این است که الان اینجا نشسته ام و حسرت می خورم که ای ی ی ی ی ...

...

پ.ن: عکس آن لحظه تاریخی که نشان می دهد دیگر هیچ گونه مانعی روی انتخاب واحد وجود ندارد هم گذاشتم برایتان!

بابا اینقدر حال کردیم ...

می دونی یک سال من عذاب و استرس کشیدم سر این؟ می دونی وقتی از دانشگاه پرتم می کردن بیرون چی می شد؟

خوشحالم!ه

...

واقعا بی شرمانه بود! من که مشکل خاصی در زبان انگلیسی ندارم....

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

به هیچ

کسی اینجا را نمی خواند, می دانم.
...
ما پیر می شویم.پیرتر...و پیرتر. تا آنجا که چیزی از خاطراتمان باقی نماند.
...
از او بپرسید

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

کافه میلانو


کافه میلانو کافه جالبیست, صاحبش یک مرد مکزیکست که سعی کرده کافه را در محقر ترین حالت ممکن نگه دارد.انگار یک کسی یا چیزی ته دلش بهش گفته که مثلا صندلی ها اگر شکسته باشند یا میز ها لق بخورند فضای کافه دانشجویی می شود.خوب واقعا هم کافه میلانو کافه دانشجوهای دانشگاه برکلیست,
اگراز خیابان تلگراف( که قضیه اش را حتما می دانید! همه هیپی ها در تلگراف جمع اند.) خارج شوید و کمی به سمت راست حرکت کنید می رسید به کافه ای که با قوقولی قوقوی اتوبوس شرکت واحد اینجا شروع به کار می کند و از آنطرف تا نیمه شب فعال است
حالا جالب اینجاست که هر وقت به برکلی می آیم چه بخواهم چه نخواهم حداقل پانزده دقیقه را باید همینجا سر کنم.
بعدش هم دوستانم را ببینم که همیشه خدا از کنار کافه رد می شوند .اکثر مواقع هم غیر از حرف مفت(آنجای شعر) چیز بیشتری برای گفتن نداریم
چند وقت پیش این آقای مکزیکی برای ما آهنگ فارسی گذاشته بود آن هم چه آهنگ هایی(اندی و بقیه افراد معلوم الحال
( ,
در هر حال, قهوه کافه میلانو خوش طعم است.گذارتان به اینجا افتاد حتما خبرم کنید با هم برویم یک کافه بهتر!ه
....
پ ن: کافه میلانو به هیچ وجه پاتوق روشنفکری نیست.یعنی اصلا فکرش را هم نکنید
پ ن 2: امروز دقیقا سه ساعت منتظر دوستان بودم هیچ کسی پیدایش نشد غیر از دختر دایی گرامی که به داد بنده رسید

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

زنان عاشق-نگاهی به فیلم دو دختر انگلیسی از فرانسوا تروفو


چند وقت پیش فیلم "دو دختر انگلیسی" از فرانسوا تروفو را دیدم.عنوان اصلی اش هست "les
deux anglaises et le continent" که انگلیسی ها برداشته اند و خیلی راحت تبدیلش کردند به "two english girls"
داستان فیلم در اواخر قرن نوزده حول یک مثلث عشقی که متشکل از یک پسر فرانسوی و دو دختر انگلیسیست اتفاق می افتد.پسر برای تعطیلات به انگلستان(و بله,خانه آن دو خانم) می رود.بقیه داستان احساسات به شدت پیچیده این سه نفر نسبت به یکدیگر را بیان می کند.چیزی که این فیلم را برای من به شدت جذاب کرد این حقیقت بود که دید شخصیت هایی که تروفو باهاشان بازی کرده بود به طرز جالبی همان نگاه سینما موج نو فرانسه یا بهتر بگویم "فرهنگ شصت و هشتی" را در خود دارد.
یعنی یک سری آدم که خیلی جلوتر از فرهنگ زمانه شان رفتار می کنند.هر چه فیلم به پایان خود نزدیک می شد (از آن پایان هایی که کسی مثل علیرضا میراسدلله را می خواهد که یک طرح خوشگل ازش بزند و زیرش بنویسد:پایان سرد,تلخ,غم انگیز, و واقعی) مثلث "آن,موریل,اسم پسره یادم رفت" رفته رفته شبیه مثلث"تئو ایزابل متیو"
می شد که برتولوچی در فیلم رویابین ها(the dreamers) ساخته بود.فیلم که تمام شد خیلی جلوی بغض مبارک را گرفتم مبادا دایی محترم که جلو تلویزیون خوابیده بود بیدار شود.اگر از سینمای فرانسه خوشتان می آید(یا دارید مثل من فرانسه یاد می گیرید) این فیلم را حتما ببینید.
یک نکته ای رو یادم رفت بگم, این فیلم پر از جملات زیباست(بخوانید قصار...که البته مشخصه فیلم های موج نوییست) که می ارزد آدم حفظشان کند..نمونه اش این
پسرمی خواهد به موریل"muriel" بگوید که دوستش دارد.آن طور که من فهمیدم عشقش را ابراز می کند و در پاسخ دختر که می پرسد "چرا؟" پاسخ می دهد
because you are from the earth
که البته این جمله در پایان فیلم به شکل دیگری توسط خواهر بزرگتر به معشوق(که همان پسر باشد) ابراز می شود...
خلاصه..ببینیدش.فیلم خیلی خوبیست
............
پ.ن: باید اعتراف کنم کاراکتر "آن" (که آن خانم زیبا(Kika Markham) با موهای قهوه ایست) رفت تو لیست کاراکترهایی( و بعضا آدم هایی) که عاشقشان شدم.


۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

مه


قبل از اینکه داستان را بخوانید باید به عرض برسانم که از ایده این داستان خوشم آمده ولی احساس می کنم اجرای ایده ام را خیلی بهتر از این می توانستم انجام دهم.باری, شاید مقداریش را بتوان به حساب خستگی گذاشت. متشکرم

......

.مردم طرف جاده اصلی را نگاه می کردند,بعضی سر در گریبان افکار گنگی فرو برده بودند که اشتیاق گذار را زمزمه می کرد.از آن دور ها صدایی به گوش می رسید که انگار هر لحظه قوی تر می شد.چیزی مثل غریوی نا بهنگام در میانه شب که همه را غافلگیر می کند.مه اول صبح حالا خیلی غلیظ تر شده بود.چرا این را گفتم؟ چون الان خیلی ها را نمی بینم.خیلی چشم ها از منظرم پنهان شده,حتی چشم های او که تا همین چند لحظه پیش انگشت کوچک دست چپش را روی کف دستم سر می داد .باشد که با این عشوه گری نگاهم را از آن طرف جاده بردارم و لحظه ای ,هر چند کوتاه, اول به انگشت های بلند و بعد به صورت اثیری اش خیره شوم. تا شاید در آن میان زمزمه کلمه هایی که به قول پیرمرد پر از عین هایی با پیچ های سرگیجه آور درد و سین هایی با چند نقطه روشان گوش فلک را کر می کرد را بشنود و بعد بپرسد که خوب پس قافش چه شد؟ مهمترین حرفش کو؟

...

پیرمرد روی صندلی کافه نشسته بود و می نوشت, کافه خالی بود یعنی بر خلاف تمام روزهای دیگر اصلا مشتری نداشت. خودکارش را روی کاغذ گذاشت و مدتی به آن خیره شد, انگار که به دنبال پاسخی می گشت که مدت ها پیش فراموشش کرده بود.آهی کشید و به لکه های خون خشک شده روی دیوار نگاه کرد, رنگ بعضی هاشان هنوز مایل به قرمز بود...صدای تیک تاک ساعت که عقربه هایش کم کم به شماره شش نزدیک می شدند اعصابش را به هم ریخته بود.ابروهایش در هم رفت و خیلی بلند-که مطمئن شوم با من است-گفت::فکر می کنی خسته شدن؟

چشم هایم پر بودند از سنگینی گرم کلمات-دقیقا مثل زمانی که به او فکر می کردم- که بعضی هاشان مدت ها پیش , دور از چشم پیرمرد آرام روی گونه هایم خطی خیس از حسرت چند نگاه جا گذاشتند و بی صدا روی سفیدی کاغذ ناپدید شدند.

فهمیده بود چیزی برای گفتن ندارم, فقط برای دلخوشی اش پاسخ دادم:نه عزیز, روز تعطیله.کسی نمیاد.بعد بدون لحظه ای مکث اضافه کردم:آخه می دونی چیه؟ فکر کنم تعطیلات مردم حال مردن ندارن, یا بهتره بگم اونایی که پیش تو میان شاید یه امروز رو می خوان به زندگیشون اضافه کنن

.دستی به ریش بلند و خاکستری اش کشید و گفت: فکر می کنی دارن چی کار می کنن؟

بهت نگاهم را درک کرده بود, نگاهی که آنقدر معنی دارد که گاهی خودم درکش نمی کنم.چند شب پیش میان سرفه های بی معنی لحظات نگاهم به عقریه های ساعت افتاد که انگار از عدد یازده خوششان آمده بود چون چند ساعت بود که همانجا خشکشان زده بود, خاکستر سیگارم را روی یک ورق ریختم و فکرم دوباره مشغول او شد, شاید تنها لبخند او بود که برای چند لحظه آرامم کرد و بعد مجبور شدم مثل همیشه...آخ ,چه می گویم؟

پاسخ دادم: شاید دست...میان کلامم گفت: می دونم, رفتن یه کافه دیگه.بایدم برن.دیگه همه چی یک روز باید تموم می شداز پایان گفت.پایان چه؟ دردهای آن مردم که وادارشان می کرد به کافه پولکا بیایند تا شاید نگاه پیرمرد را جذب کنند تا او افتخار بدهد و نقش وجودشان را آنقدر گرم و سرخ و زیبا بر دیوار بیاندازد؟ آنقدر سرخ و گرم و...

ادامه داد: زیبا؟

بی درنگ- چه سخت!- کلماتی را که می خواستم بگویم روی هوا نوشتم,طوری که بتواند بخواند

یا پایان کافه پولکا؟

....

اولین بار اینجا دیدمش, روی صندلی نرم روبروی بار نشسته بود و سیگار می کشید.پک هایش خیلی عمیق بودند,انگار جدا فکر می کرد هرچه پک هایش عمیق تر باشند ریه هایش زودتر از کار می افتد.یعنی اینقدر نا امید بود, این را با نگاهش به من گفت.صندلی خودم را روی زمین کشیدم-طوری که همه مشتری ها جیغهایش را شنیدند- و نزدیکش شدم.بدون اینکه نیم خیز بشوم دستم را جلو بردم و خیلی سریع میان یکی از پک هایش سیگار را از میان لب هایش بیرون کشیدمچیزی نگفت,دست توی کیفش کرد که سیگار دیگری بردارد, گوشه کره چشمانش از فرت خستگی قرمز شده بود.پرسیدم:نمی خوای بپرسی چرا سیگارتو برداشتم؟

فندک جرقه می زد ولی از شعله خبری نبود.آهی کشید و فندک را کوباند روی میز,طوری که خیلی راحت می شد لوله سفید پلاستیکی اش که دیگر چیزی برای بالا کشیدن ندارد را دید .

پاسخ دادخب می خواستی بکشیش.نه؟

چشم هایش آبی بودند.خیلی روشن و براق

نه! من سیگار نمی کشم,باری...مزه رژ لبت رو میده که خیلی جالب نیست.بعدشم,فندکت دیگه کار نمی کنه.پس بهتره پس بگیریش

....

گفت عاشق شوپن است,عاشق نیماست, و کلی آدم دیگر که من فقط نامشان را شنیده بودم

پرسیدم چرا هر روز به کافه می آید, آن هم کافه پولکا.گفت: چرا نیایم؟ این همه آدم هر روز میان اینجا.گفتم: ولی تو سعی می کنی قبل از ساعت شش اینجا باشی.من هر روز می بینمت, می دونم لیوان قهوه رو چند دقیقه ای تموم می کنی.خیلی از کتاب هایی که می خونی رو خوندم.می دونم سه تا پک که به سیگارت می زنی سقف رو نگاه می کنی و خیلی آهسته میگی:یک نفر در آب می خواند شما را

بعد لیوان قهوه را سر کشیدم , به چشم هایش خیره ماندمو خیلی جدی گفتم حیف میشی دختر.نکن این کار رو...ارزش نداره

لبی به لیوان قهوه اش زد, دفترش را باز کرد و شروع کرد به خواندن.خیلی آرام و شمرده این کلمات را نثار گوشهای من کرد

موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش می رود نعره زنان.

وین بانگ باز از دور می آید :” آی آدم ها .. “

.....

هنوز پنج دقیقه به ساعت شش مانده بود و کافه پر از مردمی شده بود که منتظر شروع مراسم بودند,پیرمرد غلاف گلوله های طلایی اش را روی میز رویرویش گذاشته بود و منتظر بود رادیو ساعت شش را اعلام کند.طبق روال همیشگی این کلمات را بلند و شمرده طوری که همه-حتی ما که خیلی دور از او نشسته بودیم- بشنوند خواند

در چه هنگامی بگویم منیک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره جامه تان بر تن یک نفر در آب می خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا

آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !

....

خودش را انداخته بود جلوی او و لوله تفنگ پیرمرد را طرف صورت خودش کشیده بود و فریاد می زد: ده ماشه رو بکش! چرا باید من همیشه تماشا کنم؟ ها؟ چرا در و دیوار رو با خون همه رنگی می کنی الا من؟ مگه من چمه مادرقح به؟

قطعا چرخش افکارش ره به ناکجا برده بود و نمی فهمید چه جملاتی را بلند بلند به خورد گوش بقیه می دهد .چند لیوان کنیاک خورده بود که آرام شود و برق گلوله هایی که از کنارش می گذشتند و صاف می خوردند میان ابرو های بقیه مشتری ها و تمنای دختر میز بقلی را کم کم اشک هایش راه افتاده بودند را نبیند

کافه پولکا آخر دنیا بود

....

هیچوقت به من نگفت چرا می خواهد در کافه پولکا کشته شود, می توانست خیلی راحت و بدون اینکه التماس یک تکه سرب داغ را از پیرمرد بکند خودش را در خانه یا پارک با هر جای دیگر بکشد

.با اینکه عاشقش نشدم اما دیوانه ی نگاهش بودم.مرا یاد بامداد می انداخت که می گفت

آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبیست که مهتابش را می جوید

سالها پیش از آخرین شب مهتابمان یکی از همان کافه نشین ها دستش را روی کاغذ فکرم گذاشت و خیلی محکم این جمله را با خودکار خشک شده اش که هنوز پر از جوهر بود نوشت دیوانگی از عشق برتر است

....

صدای تیک تاک ساعت که عقربه هایش کم کم به شماره شش نزدیک می شدند اعصابش را به هم ریخته بود.ابروهایش در هم رفت و خیلی بلند-که مطمئن شوم با من است-گفت::فکر می کنی خسته شدن؟ برای دلخوشی اش پاسخ دادم:نه عزیز, روز تعطیله.کسی نمیادبعد بدون لحظه ای مکث اضافه کردم:آخه می دونی چیه؟ فکر کنم تعطیلات مردم حال مردن ندارن, یا بهتره بگم اونایی که پیش تو میان شاید یه امروز رو می خوان به زندگیشون اضافه کنن.دستی به ریش بلند و خاکستری اش کشید و گفت: فکر می کنی دارن چی کار می کنن؟

پاسخ دادم: شاید چنگ بر زلف پریشان شهید پرده ی شب انداخته اند که مهتاب غربتش چاووش غافله خستگان است

ابرو هایش را بالا برد و گفت: خوب میگی جوون! ولی می دونی چیه؟ من دیگه باید برم.از این همه کشتن خسته شدم.باید کافه رو ببندمسونات شماره دو شوپن از رادیو پخش می شد, انگار دوباره کسی مرده بود چیزی نگفتم, کار خودخواهانه ای می کرد. خیلی ها از سالها قبل برنامه ریخته بودند که یک روز بیایند کافه پولکا و شانسشان را امتحان کنند.بلکه همه چیز خیلی سریع و راحت تمام شود

....

صبح روز بعد مدتی بعد از ناپدید شدن پیرمرد در سپیدی مه, روبروی کافه دیدمش.زیباتر شده بود.خواست سلام کند که چشمش به تابلوی بزرگی افتاد که رویش با خط درشت و خوش طرح پیرمرد نوشته بودند: بسته است

چشم هایش پر از سوال بودند, انگار تمام سوال هایی که در زندگی اش پرسیده بود یکجا به او برگشته بودند

.عقربه های ساعت که کم کم بالا تر رفتند آدم های بیشتری دور کافه جمع شدند,نزدیک ساعت نه مردم تصمیم گرفتند در انتهای جاده اصلی-که مسیر پیرمرد بود- جمع شوند و منتظر او بمانندابرهای تیره باران تندی را بر سر مردم می ریخت, خیلی ها سعی می کردند با روزنامه و کتاب جلوی خیس شدن سرشان را بگیرند.اما بعد از یک ساعت انگار دیگر کسی به خیس شدن فکر نمی کرد

....

.اشک هایش جاری بودند,آنقدر منظم و دقیق در مسیر هایی که انگار از قبل تعیین شده بودند از گونه هایش پایین می رفتند که حتی می توانستم بگویم کدام قطره ها را آسمان فرستاده و کدام ها را افکار مشوشش

چند لحظه بعد دستم را گرفت و به چشمانم خیره ماند,آبی چشمانش لرزش محوی داشت که توصیفش در جمله ای که بعدا به من گفت خلاصه می شود

یک شب درون قایق دلتنگ خواندند آنچنان, که من هنوز هیبت دریا را در خواب می بینم

مردم طرف جاده اصلی را نگاه می کردند,بعضی سر در گریبان افکار گنگی فرو برده بودند که اشتیاق گذار را زمزمه می کرد.از آن دور ها صدایی به گوش می رسید که انگار هر لحظه قوی تر می شد.چیزی مثل غریوی نا بهنگام در میانه شب که همه را غافلگیر می کند.مه اول صبح حالا خیلی غلیظ تر شده بود.چرا این را گفتم؟ چون الان خیلی ها را نمی بینم.خیلی چشم ها از منظرم پنهان شده,حتی چشم های او که تا همین چند لحظه پیش انگشت کوچک دست چپش را روی کف دستم سر می داد باشد که با این عشوه گری نگاهم را از آن طرف جاده بردارم و لحظه ای ,هر چند کوتاه, اول به انگشت های بلند و بعد به صورت اثیری اش خیره شوم. تا شاید در آن میان زمزمه کلمه هایی که به قول پیرمرد پر از عین هایی با پیچ های سرگیجه آور درد و سین هایی با چند نقطه روشان گوش فلک را کر می کرد را بشنود و بعد بپرسد که خوب پس قافش چه شد؟ مهمترین حرفش کو؟

زیر پایمان باریکه ای از خون جریان داشت که تا دور دست ادامه پیدا می کرد و در سفیدی مه ناپدید می شد



۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

برای پرنس میشکین . ناستاسیا فیلیپونا


زمانه ایست غریب,غریب تر از هر لحظه در داستان های داستایوفسکی...یا شاید هم نه.شاید مثل کابوس های بعد از ظهر هایم, شده ام پرنس میشکین و هر لحظه انگار قرار است نقش زمین شوم.خانه ای که آنها درش بودند...مال خودشان بود؟ کی خریده بودند؟از کجا؟ مگر زمین مردم بیچاره سنت پترزبورگ نبود؟ مگر خودش در سرمای مسکو (موقعی که از مجلس عروسی فرار کرد) نمی لرزید؟ پرده های خانه شان که اینقدر زیبا بود و من هر روز کنار آنها عبور نور بی مفهوم کلمات او را مشاهده می کردم چه شدند؟ناستاسیا چه شد؟ اصلا دفنش کردند؟ یا همانجا روی تخت پوسید و رفت؟اصلا ناستاسیا هرزه بود؟مادام بوواری هرزه بود؟حالا هزاری هم با ادب باشم و آن کلمه را نگویم... بعد دست روی گونه های خودم بکشم و جملاتی را که زور زده ام در گلو مثل بغض خنده دار کودک هشت ساله نگه دارم با اشک هایم هجی کنم نتیجه ای عاید ما نمی شود.آخرالامر ناستاسیا فیلیپونا را می پیچند توی ملحفه خونی و پرنس میشکین دچار حمله صرع می شود..مگر خودش نمی گفت که می ترسد یکی از همین روزها,میان تلاطم یکی از همین آشفتگی های دریای ذهنش واقعیت را فراموش کند؟مگر خود او نبود که همین طور خیره به کفش های سفید ناستاسیا ماند تا او از مجلس عروسیشان فرار کند؟
مگر خودش نبود؟
بعد که گونه هایم گرم تر می شود,عبور گرم خطوطی را از روی گونه هایم حس می کنم و آهسته می گویم بله! ناستاسیا فیلیپونا مرد.بعد از پدرش.قبل از من...و شاید خیلی قدیم تر ها در کودکی احساسس خودش
.ناستاسیا مرد
چرا اینگونه شدیم؟ آخر چرا؟

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

Moi Aussi

در زبان فرانسوی عبارتی هست به این شکل,وقتی می خوانمش با خودم فکر می کنم:وای فکر می کنی این جواب از طرف چه کسی و در چه زمانی ...بقیه افکارم اهمیت چندانی ندارند
یعنی لحظه ای و گاهی دقیقه ای(که شاید ا بدیتی به طول انجامد) به این می اندیشم که "موا اوسی".
یعنی من هم همینطور.
دنیایی پشت این عبارت خوابیده.چه پاسخ ها که به این عبارت ختم نشده اند و چه داستان ها که با این عبارت شروع نشده است
کمی که می گذرد این شعر به یادم می آید که...
بلور سر انگشتانت كه ده هلالك ماه بود در معرض خورشيد،
از حكايت مردي مي گفت كه صفاي مكاشفه بود
و هراس بيشه غربت را هجا به هجا در يافته بود
...
حالا خودم شروع می کنم
گفت من هم همینطور.برگشتم,چشمانش برق وجودی سرگشته را در خود داشت که از آبشار افکار رام نشدنیش به پایین و روی صخره ها می ریخت. دقیق تر که شدم صدای فریاد مردی را شنیدم که لمحه ای از مرگش گذشته بود.
...
نیما ,ساناز, تایماز,و توکا را به این بازی دعوت می کنم.آنها هم به نوبه خودشان دوستانشان را وارد بازی کنند
بازی اینگونه است:یک داستان خیلی کوتاه.در حد فلاش فیکشن که عبارت "من هم همینطور" را در خود داشته باشد

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

اندر احوالات

عرض شود که...حال غرییبست.اوه نه قبل از اینکه آه و ناله و ننه من غریبم بازی فلسفی را شروع کنم یک نکته ای به عرض سرور گرامی برسانم.کافه پیانو را بخوانید,نه اینکه من خوانده باشمش ها! نه! اتفاقا هنوز نخواندمش.ولی به نظر کتاب خوبی می آید.
خوب حال که پیشنهاد را به سمع و نظر رساندم برویم سراغ ننه من غریبم بازی فلسفی
حال غریبیست یا شاید هم حال قریبیست یا اصلا حالشو ببر بابا!
نه ...آخر همینطور که نمی شود راه بیفتی خنده هم مثل بند تنبان اخوی(که گه گاه می خورد به صورت و بعضا جاهای دیگر) دنبالت
بیاید.مرد حسابی بشین سر درست.یعنی چی که...بگذریم ولی خودمانیم اول صبحیه حال فلسفیدن نیست! و باید به سمع و نظر برسانم
که...آقا اول صبح شیرینی نخورید(مخصوصا اگر معده مبارکتان حساس است)
....
حالا ببینیم نتیجه عشقه بودنمان چه می شود(درست خواندید.)

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

حال که رسوا شد دل من

شاید تاریخ موسیقی ایران(در حوزه پاپ کالچر) جواهری چون دلکش را دیگر باز نیابد,قطره ای بود که در دهان صدفی جا گرفت.
حال خراش های روی تنه صدف حکایت از رنجی غریب دارد که سالیان سال است خوره وار ذهن همه صدف نشینان را...اصلا چه شد
افکار من سر از چهارراهی در آوردند که چراغ قرمز هایش ...نه امروز انگار نمی شود چیزی نوشت
حال که رسوا شد دل من می روی
واله و شیدا شده ام می روی
حال که غیر از تو ندارم کسی
وین همه تنها شده ام می روی

باری.

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

اندر احوالات جناب گل فروش

خدمت شما عرض شود که چند روز پیش نشسته بودم در ایستگاه قطار شهری...آن هم چه قطاری,باید مدت نسبتا زیادی منتظرش بمانی تا یک چیز سفید و درازی که اسمش قطار است جلویت ظاهر شود
مدتی بود آنجا نشسته بودم , منتظر آقای چیز سفید
اما انگار انتظار بی فایده بود ,صفحه های کتاب را آرام ورق می زدم و کلمه ها را می دیدم که مثل مورچه های گرسنه همه جا پخش بودند
تا اینکه دیدم کسی می گوید
Excuse me,sir.
دسته گلی به سمت من گرفته بود گفتم
Thank you,i don't need them.
جواب داد
How about some roses for your girlfriend?
گفتم که خیلی متشکرم ...اشتباها این جمله را اضافه کردم که
I don't have a girlfriend.
گفت
How about some roses for your mother?
در دل گفتم,ای بابا اصلا به تو چه؟؟ مادر خودمه.
...
مرد با حالتی عشوه گرانه پرسید
How about your boyfriend? do you have a boyfriend?

ماشالله رو که نیست که...سنگ پا هم جلو این آقا کم می آورد
....
دیگر هیچ نگفتم ,مرد گل فروش پوزخندی زد و رفت