
۱۳۸۷ دی ۶, جمعه
جنگ.جنگ.جنگ ( و بریدگان)

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه
شروع روزی گنگ(برای پینتر, سیناترا, برل)

همین الان می خواستم راجع به سیناترا بنویسم. فرانک سیناترا و ژاک برل. و آن یگانه موسیقی ای که...
هارولد پنتر امروز در سن 78 سالگی درگذشت. یادم می آید دفعه اول که یکی از نمایشنامه هایش را گوش می دادم بغضی گلویم را فشار می داد . پینتر نمادی از پوچی ارتباطات انسانی بود. نمایشنامه" بازگشت به خانه" تاثیر عمیقی بر نگرش من به یک سری روابط خانوادگی-انسانی گذاشت. یعنی پینتر اعضای یک خانواده را چنان دور از یکدیگر نشان می داد تو گویی اینها کفتار هایی هستند که کارشان تولید طعمه برای خودشان بوده. حالا سیناترا این وسط چه می کرد و ژاک برل آن موقع ها...
نسخه سیناترا را خیلی دوست ندارم. نگاه برل هم اذیتم می کند. صدایشان روح افزا!
اصلا امروز صبح که بیدار شدم یک بند آهنگ "ترکم مکن" از برل را گوش می دادم. حالا نمی دانم در ناخودآگاهم خبری از پینتر داشته ام یا نه. عاشق آن صدای خش دار خسته ی دود سیگار خورده اش بودم. و هستم.
شاید از دو سال پیش نگرانش بودم. نکند یک روز صبح بارانی, وقتی ژاک برل گوش می دهم خبر برسد که...
بعد این دلهره ها, این هراس ها همیشه هستند. هیچ گاه مرا رها نخواهند کرد. تو گویی مرا مرواریدی می پندارند در عمق صدفی از...
صدفی از چه؟
وقت نشد همه نمایشنامه هایش را بخوانم.
عاشق عینک اش بودم. کلاهی که کج می گذاشت روی سرش.
هارولد پینتر رفت!
سخت است خیره ماندن در چشم روزگار
یادم می آید این را برای ریچارد رایت هم گفته بودم.
شب بخیر مرد بزرگ. شب بخیر.
پ.ن : امروز روز کریسمس است. واقعا برایم مهم نیست چه اتفاقی می افتد چون هرچه باشد تکرار مکررات است. می خواهم بشینم یک جا یک کتابی بخوانم, فیلمی ببینم. نمی دانم چرا قبل از دیدن افراد ازشان خسته ام!
وهم بودنی ها
آها! نکته همین جاست. ما, در خیلی از مسائل علاقه شدیدی به بزرگ نمایی داریم
آگراندیسمان. یعنی یک چیزی را بگیری از تنبانش آنقدربکشی که تار و پودش از هم گسسته شود و پیرو آن عضو شریف-که به آن ساعت هم نبسته اید- تلویحا نمایان شود. حالا از اینجا به بعدش شخصیت دو طرف قضیه هست که بقیه داستان را مشخص می کند
ولی پلات-یا مایه اولیه داستان- این است که کسی تنبان ذهنی و فکری طرف مقابل را آنقدر می کشد تا نهایتا یا عزو شریف یکی از طرفین نمایان شود-و باز یکی از همان طرفین به قدرت خالق( سوای هر گونه اعتقاد) پی ببرد- یا اینکه یکی از طرفین مذکور با قیچی بند تنبان را پاره کند. که باز طبق قانون ساده ی طبیعت یکی از طرفین( احتمالا طرفی که بند را می کشد) به عقب پرت می شود.
طرف مقابل هم به سرعت عضو شریفش را از منظر تماشاگران دور می کند مبادا یک از همه جا بی خبری دستش به بند تنبان او برسد و اینبار...
انرژی نه به وجود می آید و نه تولید می شود فقط از حالتی به حالت دیگر...
چه شد؟ وا ماندی؟ وا گذشتندت! انگار می ترسی تو را در این برهوت رها کنند و بروند. پشت سرشان را هم نگاه نکنند.
بعد که مردی و باز مانده هایت را کفتار ها خوردند و نخوردنی هایت را تف کردند بیرون دوباره باز خواهند گشت و استخوان هایت را خواند بویید و بر مزار تفکرات پوچت اشک ریشخند های گذشتگان را نقاشی خواهند کرد
...
تو بگو...ای نشسته بر این کوی. تو بگو! من به کجا می روم؟
...
گاهی وقت ها احساس می کنم که...
بعد از این ها خیلی چیز ها را باید تکرار کرد. حتی بعد از رفتن من, بعد از رفتن او...
اصلا بعد از رفتن همه رفتنی ها.
...
مرد مصلوب دیگر باره به فکر فرو رفت
سایه او همواره مثل صلیب نشسته بر خاک تشنه...
تسنه خون که از میخ نشسته بر کف دست, فرو می چکد
...
اودیسه ناکامل وجود! عجییب است نه؟ فکر کن ده دقیقه آخر اودیسه فضایی حذف شود
....
نه! مهم نیست. به هر چه قبولش داری قسم. مهم نیست که من هیچ چیز-حتی خودم را- شایسته قبول شدن نمی دانم.
مهم جورج برسون است. مهم کلمات اوست که ارتعاشش ذهن را جرواجر می کند. خودتان گوش کنید
پ.ن: امروز صبح که بیدار شدم دیدم همین آهنگ را انگار قبل از اینکه بخواهم بیدار شوم در نا خودآگاهم زمزمه می کردم. بعضی آدم ها, بعضی نغمه ها, و بعضی کلمات تاثیرشان فراتر از وهم بودنی هاست!
۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه
تاملات نابهنگام- در آستانه برزخ چند سالگی
.به همین راحتی!
...
.می گویمش صدایت بانگ نو وجود من بود که اذهان هر چه ...وای نه! چه می گویم؟ دست بر موهایش می کشم و انگشتان خودم را می نگرم که میان خط های قهوه ای و طلایی اسیر شده اند. اسارت
اثارت
اثیر
اثیری
بعد از سالها, بعد از ثانیه های کند شده با خروش خفه شده مردی در بند.
فهمیده ام که خیلی از چیز هایی که خودمان را اسیرش کرده بودیم پشیزی ارزش نداشتند
...
از ارزش خودم چیزی نمی گویم. در مرحله ای نیستم که از ارزش شخصی سخن به میان آورم. مانده ام ارزش این نفس کشیدن چیست؟به جان خودت نفسی که می کشی ارزش دارد !ولی چرا؟ چرا باید ارزش داشته باشد؟ و چه چیزی تعیین اش می کند؟من می خندممن به چهره تکه تکه شده ی خودم در آینه نگاهت می خندمدوشان مرغ نگاهت بال گشود بر دور ادوار, نفسش چون خاک کویت بس خسته
...
.یک سال شد! یک سال ! به علاوه برزخی که خودش عمری طلبید. پیرمرد لبخندی زد, نگاهش به خرده های آینه گره خرده بود. تمام سطح زمین را تلالو نگاه مرده ی زنی کهن سال پر کرده بودگفت: تازه اول راهی جانم!
....
سالی که چونان خون رقیق مرده ی لمیده بر کف حمام آرام گذشتکلاهش را پرت می کند روی میز و از من یک لیوان قهوه می خواهد. قهوهقهوهقحبهبه شباهت این دو کلمه فکر می کردم. حاضر بودم قسم بخورم کتش را قبلا روی صندلی گذاشته بود. ولی قبل از اینکه بفهمم همه چیز ناپدید شده بود. میز, صندلی, و کل کافهاصلا همه رفته بودند و من را گذاشته بودند به حال خودم
...
خوب روشنفکر بود. روشنفکر بود
اریک ساتیه گوش می داد
اریک
کاغذی را طرفم هل می دهد , روی گرانیت سر می خورد و خیلی آرام و با شکوه می رسد به دستم
. عنوانش را می خوانمGnossienne No.1
چشمکی می زند و می گوید: کار خودته که پیانو می زنی!ه اصلا خودم همین امروز شناختمش...یک سال شد.
یک سال.همراه با برزخی که خودش عمری می طلبید
اینها را که می نویسم. اینها را که نوشتم.
خودم مانده ام معنی شان چیست مگر زندگی مان چیزی غیر از برزخ است؟...من اشتباه کردم.
من اشتباه می کنم.
من اشتباه خواهم کرد
من عاشق آن صدا شدم .
دقیق که فکر می کنم می بینم چندین صدا بود.
یکی در کودکی نیمه شب
یکی در اتنهای صبج
یکی در سرخی بودنم.
که عجیب روح افزا بود .آنقدر که انگشت به دهان وااسفا و وا حیرتا برده بودم و باکی نداشتم که ترنم صدایی از آن دورها مرا بگیرد و پرت کند به انتهای سفید رود
رود گنگ
رود نیل
رود نیل
رود نیل که مثل بودن تو مواج بود
. ...
چرا این ورق خیس می شود؟ چرا کار ما شده مثل برف پاک کن.پاک می کنیم و باز دوباره...
....
نه به خدا! نه...نه به هر چه دوست داری قسم. من نمی خواستم اینطور شود. خودش همینطور شد, یعنی یک لحظه که نگاه را از این جاده که مثل همه جاده های دیگر مستقیم و صاف-نمی گویم هموار- است برداری همه چیز عوض می شود
انگار کسی نشسته و سعی می کند در مدتی که تو به جاده نگاه می کنی همه چیز را عالی نشان بدهد
بعد یک لحظه که نگاهت از آن راه راه های سفید لعنتی برداشته شد همه چیز را به هم بریزد
...
نه نازنینم! اینطور نمی شودتا کی؟ تا کی سنگینی این خاک امان از دل ما خواهد برد؟...نور ماهنور ماهبالای سر آبادی بودو من در خواب
...
الف
دال
ف
ق
...
سرخ
می خواستم صورتش را از خون همه رفتنیها سرخ کنم
چشم هایش نام کسی را در لرزش نبودنی ها هجی می کرد
آبی آبی گهواره وجودم از بودنت سرخ شد
سفید
سفید. سرخی آب روان است که آن دورها گرمی نگاه تو را از دست داده
....
گرگ
گرگ
آی گرگ
چه کسی ما را خواهد خورد؟
دیر ما را شرم این نیست/گرش شرر از آسمان بر گیرد
....
می گویند یک سالگیت مبارک آنها خیلی از کلمات را نابود می کنند
برکت هم یکیشان
...
هجده؟آخ!
...
یک سال است به این نتیجه رسیده ام که سالیان سال است از آخرین باری که وجودتان را بوییدم می گذرد
۱۳۸۷ دی ۳, سهشنبه
ارتشی از سایه

حالا که فکر می کنم می بینم ما سالهاست داریم در جا می زنیم. اصلا خودم را می گویم! من اینجا چه می کنم؟
۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه
امتحانی که..(لحظه تاریخی!).

۱۳۸۷ آذر ۵, سهشنبه
به هیچ
...
ما پیر می شویم.پیرتر...و پیرتر. تا آنجا که چیزی از خاطراتمان باقی نماند.
...
از او بپرسید
۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه
کافه میلانو
کافه میلانو کافه جالبیست, صاحبش یک مرد مکزیکست که سعی کرده کافه را در محقر ترین حالت ممکن نگه دارد.انگار یک کسی یا چیزی ته دلش بهش گفته که مثلا صندلی ها اگر شکسته باشند یا میز ها لق بخورند فضای کافه دانشجویی می شود.خوب واقعا هم کافه میلانو کافه دانشجوهای دانشگاه برکلیست,
حالا جالب اینجاست که هر وقت به برکلی می آیم چه بخواهم چه نخواهم حداقل پانزده دقیقه را باید همینجا سر کنم.
بعدش هم دوستانم را ببینم که همیشه خدا از کنار کافه رد می شوند .اکثر مواقع هم غیر از حرف مفت(آنجای شعر) چیز بیشتری برای گفتن نداریم
چند وقت پیش این آقای مکزیکی برای ما آهنگ فارسی گذاشته بود آن هم چه آهنگ هایی(اندی و بقیه افراد معلوم الحال
( ,
در هر حال, قهوه کافه میلانو خوش طعم است.گذارتان به اینجا افتاد حتما خبرم کنید با هم برویم یک کافه بهتر!ه
....
پ ن: کافه میلانو به هیچ وجه پاتوق روشنفکری نیست.یعنی اصلا فکرش را هم نکنید
۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه
زنان عاشق-نگاهی به فیلم دو دختر انگلیسی از فرانسوا تروفو

چند وقت پیش فیلم "دو دختر انگلیسی" از فرانسوا تروفو را دیدم.عنوان اصلی اش هست "les
deux anglaises et le continent" که انگلیسی ها برداشته اند و خیلی راحت تبدیلش کردند به "two english girls"
می شد که برتولوچی در فیلم رویابین ها(the dreamers) ساخته بود.فیلم که تمام شد خیلی جلوی بغض مبارک را گرفتم مبادا دایی محترم که جلو تلویزیون خوابیده بود بیدار شود.اگر از سینمای فرانسه خوشتان می آید(یا دارید مثل من فرانسه یاد می گیرید) این فیلم را حتما ببینید.
۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه
مه
.jpg)
.jpg)
قبل از اینکه داستان را بخوانید باید به عرض برسانم که از ایده این داستان خوشم آمده ولی احساس می کنم اجرای ایده ام را خیلی بهتر از این می توانستم انجام دهم.باری, شاید مقداریش را بتوان به حساب خستگی گذاشت. متشکرم
......
.مردم طرف جاده اصلی را نگاه می کردند,بعضی سر در گریبان افکار گنگی فرو برده بودند که اشتیاق گذار را زمزمه می کرد.از آن دور ها صدایی به گوش می رسید که انگار هر لحظه قوی تر می شد.چیزی مثل غریوی نا بهنگام در میانه شب که همه را غافلگیر می کند.مه اول صبح حالا خیلی غلیظ تر شده بود.چرا این را گفتم؟ چون الان خیلی ها را نمی بینم.خیلی چشم ها از منظرم پنهان شده,حتی چشم های او که تا همین چند لحظه پیش انگشت کوچک دست چپش را روی کف دستم سر می داد .باشد که با این عشوه گری نگاهم را از آن طرف جاده بردارم و لحظه ای ,هر چند کوتاه, اول به انگشت های بلند و بعد به صورت اثیری اش خیره شوم. تا شاید در آن میان زمزمه کلمه هایی که به قول پیرمرد پر از عین هایی با پیچ های سرگیجه آور درد و سین هایی با چند نقطه روشان گوش فلک را کر می کرد را بشنود و بعد بپرسد که خوب پس قافش چه شد؟ مهمترین حرفش کو؟
...
پیرمرد روی صندلی کافه نشسته بود و می نوشت, کافه خالی بود یعنی بر خلاف تمام روزهای دیگر اصلا مشتری نداشت. خودکارش را روی کاغذ گذاشت و مدتی به آن خیره شد, انگار که به دنبال پاسخی می گشت که مدت ها پیش فراموشش کرده بود.آهی کشید و به لکه های خون خشک شده روی دیوار نگاه کرد, رنگ بعضی هاشان هنوز مایل به قرمز بود...صدای تیک تاک ساعت که عقربه هایش کم کم به شماره شش نزدیک می شدند اعصابش را به هم ریخته بود.ابروهایش در هم رفت و خیلی بلند-که مطمئن شوم با من است-گفت::فکر می کنی خسته شدن؟
چشم هایم پر بودند از سنگینی گرم کلمات-دقیقا مثل زمانی که به او فکر می کردم- که بعضی هاشان مدت ها پیش , دور از چشم پیرمرد آرام روی گونه هایم خطی خیس از حسرت چند نگاه جا گذاشتند و بی صدا روی سفیدی کاغذ ناپدید شدند.
فهمیده بود چیزی برای گفتن ندارم, فقط برای دلخوشی اش پاسخ دادم:نه عزیز, روز تعطیله.کسی نمیاد.بعد بدون لحظه ای مکث اضافه کردم:آخه می دونی چیه؟ فکر کنم تعطیلات مردم حال مردن ندارن, یا بهتره بگم اونایی که پیش تو میان شاید یه امروز رو می خوان به زندگیشون اضافه کنن
.دستی به ریش بلند و خاکستری اش کشید و گفت: فکر می کنی دارن چی کار می کنن؟
بهت نگاهم را درک کرده بود, نگاهی که آنقدر معنی دارد که گاهی خودم درکش نمی کنم.چند شب پیش میان سرفه های بی معنی لحظات نگاهم به عقریه های ساعت افتاد که انگار از عدد یازده خوششان آمده بود چون چند ساعت بود که همانجا خشکشان زده بود, خاکستر سیگارم را روی یک ورق ریختم و فکرم دوباره مشغول او شد, شاید تنها لبخند او بود که برای چند لحظه آرامم کرد و بعد مجبور شدم مثل همیشه...آخ ,چه می گویم؟
پاسخ دادم: شاید دست...میان کلامم گفت: می دونم, رفتن یه کافه دیگه.بایدم برن.دیگه همه چی یک روز باید تموم می شداز پایان گفت.پایان چه؟ دردهای آن مردم که وادارشان می کرد به کافه پولکا بیایند تا شاید نگاه پیرمرد را جذب کنند تا او افتخار بدهد و نقش وجودشان را آنقدر گرم و سرخ و زیبا بر دیوار بیاندازد؟ آنقدر سرخ و گرم و...
ادامه داد: زیبا؟
بی درنگ- چه سخت!- کلماتی را که می خواستم بگویم روی هوا نوشتم,طوری که بتواند بخواند
یا پایان کافه پولکا؟
....
اولین بار اینجا دیدمش, روی صندلی نرم روبروی بار نشسته بود و سیگار می کشید.پک هایش خیلی عمیق بودند,انگار جدا فکر می کرد هرچه پک هایش عمیق تر باشند ریه هایش زودتر از کار می افتد.یعنی اینقدر نا امید بود, این را با نگاهش به من گفت.صندلی خودم را روی زمین کشیدم-طوری که همه مشتری ها جیغهایش را شنیدند- و نزدیکش شدم.بدون اینکه نیم خیز بشوم دستم را جلو بردم و خیلی سریع میان یکی از پک هایش سیگار را از میان لب هایش بیرون کشیدمچیزی نگفت,دست توی کیفش کرد که سیگار دیگری بردارد, گوشه کره چشمانش از فرت خستگی قرمز شده بود.پرسیدم:نمی خوای بپرسی چرا سیگارتو برداشتم؟
فندک جرقه می زد ولی از شعله خبری نبود.آهی کشید و فندک را کوباند روی میز,طوری که خیلی راحت می شد لوله سفید پلاستیکی اش که دیگر چیزی برای بالا کشیدن ندارد را دید .
پاسخ دادخب می خواستی بکشیش.نه؟
چشم هایش آبی بودند.خیلی روشن و براق
نه! من سیگار نمی کشم,باری...مزه رژ لبت رو میده که خیلی جالب نیست.بعدشم,فندکت دیگه کار نمی کنه.پس بهتره پس بگیریش
....
گفت عاشق شوپن است,عاشق نیماست, و کلی آدم دیگر که من فقط نامشان را شنیده بودم
پرسیدم چرا هر روز به کافه می آید, آن هم کافه پولکا.گفت: چرا نیایم؟ این همه آدم هر روز میان اینجا.گفتم: ولی تو سعی می کنی قبل از ساعت شش اینجا باشی.من هر روز می بینمت, می دونم لیوان قهوه رو چند دقیقه ای تموم می کنی.خیلی از کتاب هایی که می خونی رو خوندم.می دونم سه تا پک که به سیگارت می زنی سقف رو نگاه می کنی و خیلی آهسته میگی:یک نفر در آب می خواند شما را
بعد لیوان قهوه را سر کشیدم , به چشم هایش خیره ماندمو خیلی جدی گفتم حیف میشی دختر.نکن این کار رو...ارزش نداره
لبی به لیوان قهوه اش زد, دفترش را باز کرد و شروع کرد به خواندن.خیلی آرام و شمرده این کلمات را نثار گوشهای من کرد
موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش می رود نعره زنان.
وین بانگ باز از دور می آید :” آی آدم ها .. “
.....
هنوز پنج دقیقه به ساعت شش مانده بود و کافه پر از مردمی شده بود که منتظر شروع مراسم بودند,پیرمرد غلاف گلوله های طلایی اش را روی میز رویرویش گذاشته بود و منتظر بود رادیو ساعت شش را اعلام کند.طبق روال همیشگی این کلمات را بلند و شمرده طوری که همه-حتی ما که خیلی دور از او نشسته بودیم- بشنوند خواند
در چه هنگامی بگویم منیک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
....
خودش را انداخته بود جلوی او و لوله تفنگ پیرمرد را طرف صورت خودش کشیده بود و فریاد می زد: ده ماشه رو بکش! چرا باید من همیشه تماشا کنم؟ ها؟ چرا در و دیوار رو با خون همه رنگی می کنی الا من؟ مگه من چمه مادرقح به؟
قطعا چرخش افکارش ره به ناکجا برده بود و نمی فهمید چه جملاتی را بلند بلند به خورد گوش بقیه می دهد .چند لیوان کنیاک خورده بود که آرام شود و برق گلوله هایی که از کنارش می گذشتند و صاف می خوردند میان ابرو های بقیه مشتری ها و تمنای دختر میز بقلی را کم کم اشک هایش راه افتاده بودند را نبیند
کافه پولکا آخر دنیا بود
....
هیچوقت به من نگفت چرا می خواهد در کافه پولکا کشته شود, می توانست خیلی راحت و بدون اینکه التماس یک تکه سرب داغ را از پیرمرد بکند خودش را در خانه یا پارک با هر جای دیگر بکشد
.با اینکه عاشقش نشدم اما دیوانه ی نگاهش بودم.مرا یاد بامداد می انداخت که می گفت
آنکه می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبیست که مهتابش را می جوید
سالها پیش از آخرین شب مهتابمان یکی از همان کافه نشین ها دستش را روی کاغذ فکرم گذاشت و خیلی محکم این جمله را با خودکار خشک شده اش که هنوز پر از جوهر بود نوشت دیوانگی از عشق برتر است
....
صدای تیک تاک ساعت که عقربه هایش کم کم به شماره شش نزدیک می شدند اعصابش را به هم ریخته بود.ابروهایش در هم رفت و خیلی بلند-که مطمئن شوم با من است-گفت::فکر می کنی خسته شدن؟ برای دلخوشی اش پاسخ دادم:نه عزیز, روز تعطیله.کسی نمیادبعد بدون لحظه ای مکث اضافه کردم:آخه می دونی چیه؟ فکر کنم تعطیلات مردم حال مردن ندارن, یا بهتره بگم اونایی که پیش تو میان شاید یه امروز رو می خوان به زندگیشون اضافه کنن.دستی به ریش بلند و خاکستری اش کشید و گفت: فکر می کنی دارن چی کار می کنن؟
پاسخ دادم: شاید چنگ بر زلف پریشان شهید پرده ی شب انداخته اند که مهتاب غربتش چاووش غافله خستگان است
ابرو هایش را بالا برد و گفت: خوب میگی جوون! ولی می دونی چیه؟ من دیگه باید برم.از این همه کشتن خسته شدم.باید کافه رو ببندمسونات شماره دو شوپن از رادیو پخش می شد, انگار دوباره کسی مرده بود چیزی نگفتم, کار خودخواهانه ای می کرد. خیلی ها از سالها قبل برنامه ریخته بودند که یک روز بیایند کافه پولکا و شانسشان را امتحان کنند.بلکه همه چیز خیلی سریع و راحت تمام شود
....
صبح روز بعد مدتی بعد از ناپدید شدن پیرمرد در سپیدی مه, روبروی کافه دیدمش.زیباتر شده بود.خواست سلام کند که چشمش به تابلوی بزرگی افتاد که رویش با خط درشت و خوش طرح پیرمرد نوشته بودند: بسته است
چشم هایش پر از سوال بودند, انگار تمام سوال هایی که در زندگی اش پرسیده بود یکجا به او برگشته بودند
.عقربه های ساعت که کم کم بالا تر رفتند آدم های بیشتری دور کافه جمع شدند,نزدیک ساعت نه مردم تصمیم گرفتند در انتهای جاده اصلی-که مسیر پیرمرد بود- جمع شوند و منتظر او بمانندابرهای تیره باران تندی را بر سر مردم می ریخت, خیلی ها سعی می کردند با روزنامه و کتاب جلوی خیس شدن سرشان را بگیرند.اما بعد از یک ساعت انگار دیگر کسی به خیس شدن فکر نمی کرد
....
.اشک هایش جاری بودند,آنقدر منظم و دقیق در مسیر هایی که انگار از قبل تعیین شده بودند از گونه هایش پایین می رفتند که حتی می توانستم بگویم کدام قطره ها را آسمان فرستاده و کدام ها را افکار مشوشش
چند لحظه بعد دستم را گرفت و به چشمانم خیره ماند,آبی چشمانش لرزش محوی داشت که توصیفش در جمله ای که بعدا به من گفت خلاصه می شود
یک شب درون قایق دلتنگ خواندند آنچنان, که من هنوز هیبت دریا را در خواب می بینم
مردم طرف جاده اصلی را نگاه می کردند,بعضی سر در گریبان افکار گنگی فرو برده بودند که اشتیاق گذار را زمزمه می کرد.از آن دور ها صدایی به گوش می رسید که انگار هر لحظه قوی تر می شد.چیزی مثل غریوی نا بهنگام در میانه شب که همه را غافلگیر می کند.مه اول صبح حالا خیلی غلیظ تر شده بود.چرا این را گفتم؟ چون الان خیلی ها را نمی بینم.خیلی چشم ها از منظرم پنهان شده,حتی چشم های او که تا همین چند لحظه پیش انگشت کوچک دست چپش را روی کف دستم سر می داد باشد که با این عشوه گری نگاهم را از آن طرف جاده بردارم و لحظه ای ,هر چند کوتاه, اول به انگشت های بلند و بعد به صورت اثیری اش خیره شوم. تا شاید در آن میان زمزمه کلمه هایی که به قول پیرمرد پر از عین هایی با پیچ های سرگیجه آور درد و سین هایی با چند نقطه روشان گوش فلک را کر می کرد را بشنود و بعد بپرسد که خوب پس قافش چه شد؟ مهمترین حرفش کو؟
زیر پایمان باریکه ای از خون جریان داشت که تا دور دست ادامه پیدا می کرد و در سفیدی مه ناپدید می شد
۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه
برای پرنس میشکین . ناستاسیا فیلیپونا

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه
Moi Aussi
یعنی لحظه ای و گاهی دقیقه ای(که شاید ا بدیتی به طول انجامد) به این می اندیشم که "موا اوسی".
یعنی من هم همینطور.
دنیایی پشت این عبارت خوابیده.چه پاسخ ها که به این عبارت ختم نشده اند و چه داستان ها که با این عبارت شروع نشده است
کمی که می گذرد این شعر به یادم می آید که...
بلور سر انگشتانت كه ده هلالك ماه بود در معرض خورشيد،
از حكايت مردي مي گفت كه صفاي مكاشفه بود
و هراس بيشه غربت را هجا به هجا در يافته بود
...
حالا خودم شروع می کنم
گفت من هم همینطور.برگشتم,چشمانش برق وجودی سرگشته را در خود داشت که از آبشار افکار رام نشدنیش به پایین و روی صخره ها می ریخت. دقیق تر که شدم صدای فریاد مردی را شنیدم که لمحه ای از مرگش گذشته بود.
...
نیما ,ساناز, تایماز,و توکا را به این بازی دعوت می کنم.آنها هم به نوبه خودشان دوستانشان را وارد بازی کنند
بازی اینگونه است:یک داستان خیلی کوتاه.در حد فلاش فیکشن که عبارت "من هم همینطور" را در خود داشته باشد
۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه
اندر احوالات
خوب حال که پیشنهاد را به سمع و نظر رساندم برویم سراغ ننه من غریبم بازی فلسفی
حال غریبیست یا شاید هم حال قریبیست یا اصلا حالشو ببر بابا!
نه ...آخر همینطور که نمی شود راه بیفتی خنده هم مثل بند تنبان اخوی(که گه گاه می خورد به صورت و بعضا جاهای دیگر) دنبالت
بیاید.مرد حسابی بشین سر درست.یعنی چی که...بگذریم ولی خودمانیم اول صبحیه حال فلسفیدن نیست! و باید به سمع و نظر برسانم
که...آقا اول صبح شیرینی نخورید(مخصوصا اگر معده مبارکتان حساس است)
....
حالا ببینیم نتیجه عشقه بودنمان چه می شود(درست خواندید.)
۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه
حال که رسوا شد دل من
حال خراش های روی تنه صدف حکایت از رنجی غریب دارد که سالیان سال است خوره وار ذهن همه صدف نشینان را...اصلا چه شد
افکار من سر از چهارراهی در آوردند که چراغ قرمز هایش ...نه امروز انگار نمی شود چیزی نوشت
حال که رسوا شد دل من می روی
واله و شیدا شده ام می روی
حال که غیر از تو ندارم کسی
وین همه تنها شده ام می روی
باری.
۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه
اندر احوالات جناب گل فروش
مدتی بود آنجا نشسته بودم , منتظر آقای چیز سفید
اما انگار انتظار بی فایده بود ,صفحه های کتاب را آرام ورق می زدم و کلمه ها را می دیدم که مثل مورچه های گرسنه همه جا پخش بودند
تا اینکه دیدم کسی می گوید
Excuse me,sir.
دسته گلی به سمت من گرفته بود گفتم
Thank you,i don't need them.
جواب داد
How about some roses for your girlfriend?
گفتم که خیلی متشکرم ...اشتباها این جمله را اضافه کردم که
I don't have a girlfriend.
گفت
How about some roses for your mother?
در دل گفتم,ای بابا اصلا به تو چه؟؟ مادر خودمه.
...
مرد با حالتی عشوه گرانه پرسید
How about your boyfriend? do you have a boyfriend?
ماشالله رو که نیست که...سنگ پا هم جلو این آقا کم می آورد
....
دیگر هیچ نگفتم ,مرد گل فروش پوزخندی زد و رفت
